از صبح، امین رفته کمک برای اسباب کشی مامان اینا. من موندم خونه، چون دلم چندروزی هست درد می کنه. نمی دونم این دل درد برای اینه که نی نی داره رشد می کنه و برای خودش جا باز می کنه، یا برای اینه که دو سه روزه یه کم وسایل سنگین جابجا کردم - باید لباس هایی که از خونه ی مامان میاوردم رو جابجا می کردم - و فشار اومده بهم. هر چی هست، از صبح تو خونه نشستم و امین رفته کمک و من دارم ازش گزارش می گیرم و هی خدا رو شکر می کنم که اونجا نیستم حرص بخورم. برم برای خودم یه چای بریزم با شیرینی بخورم، نماز بخونم و منتظر شم امین برگرده.
اصن جمعه ها، مردا باید بمونن خونه پیش زناشون، یا هر جا می رن با هم برن.
+ چی شد یهو انقدر هوا گرم شد؟ باید کولر راه بندازیم دیگه.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده