- زندگی اون قدر بالا پایین داره که یهو چشم روی هم می ذاری و می بینی از دختر بلاتکلیف پارسال که منتظر جواب عموی شوهرش بود که ببینه می تونه رضایت پدر شوهرشو جلب کنه، شدی مادر نصفه و نیمه ی امسال، که وقتی از پهلو غلت می زنه تا یکم طاقباز بخوابه تا کمرش درد نگیره، یه موجود فعلن 900 گرمی 35 سانتی، به اصطلاح لگد می زنه که اعلام وجود کنه. زندگی به همین سرعت می گذره ... ممکنه سی و دو سال - مثل زندگی من - هیچ اتفاق خاصی به جز اتفاقات تلخ توی زندگیتون نیفتاده باشه و یهو، چشم باز کنید و ببینید خوشبخت ترین زن روی زمین هستید .
- آخ از این آفتاب بهاری که نورش هم زندگی بخشه. حس نمی کنید شما؟ که از وقتی فصل عوض شده حتی رنگ آفتاب هم زرد خوشگلتریه ؟ زمستون سختی رو گذروندم - همش تو خونه ی تاریک بخاطر این که به بچه برای هوای الوده ی تهران آسیبی نرسه - حالا که بهاره و هوا نرم و لطیفه و گاه گاهی هم یه بارون ریزی می زنه ، من ریه هام رو پر از هوای پر اکسیژن می کنم و میگم زمستون لعنتی. کاش هیچ وقت برنگردی ...
اصن هوا این روزا یه طوریه که دوست دارم تافت بزنم همیشه اینطوری بمونه ...
- سه شب هست که همدیگه رو مجبور می کنیم بریم پیاده روی . در حد نیم ساعت می ریم دور و اطراف رو می چرخیم و هر بار از یه راهی می ریم که در نهایت به خونه منتهی می شه. تو این مدت فهمیدم دور و برمون پره از مدرسه - توی هر کوچه یکی دوتا مدرسه هست- و هی خونه ها رو دید می زنیم که این خوبه ها ... نه . من این شکلی دوست ندارم. این خوبه پارکینگش راحت می شه ماشین برد . این خیابونش پهنه و این یکی خوب نیست چون روبروش مدرسه است ... یه طوری حرف میزنیم انگار واقعن می خوایم خونه ها رو بخریم ... در نهایت می ریم توی میدون ابن سینا - دم متروی دروازه شمرون - می شینیم و یه جدول با گوشی امین حرف میزنیم و برمیگردیم. پریشب هم رفتیم یه پارک کوچمولو که نزدیک همون میدونه، از این تاب ها داشت که توریه و بچه ها توش دراز می کشن، من دراز کشیدم و امین هل می داد و کلی کیف کردم. حس خوبی بود ... امروز قراره زودتر بریم یه جلسه ی اخلاق که نزدیکای خونه - خ ایران - تشکیل می شه . پیاده بریم و برگردیم. ساعت 7 قراره من همه ی کارا رو کرده باشم تا امین بیاد و حرکت کنیم .
- اون قدر این مسئله ی خونه برام بولد شده که دیشب خواب می دیدم امین رفته یه خونه دیده که چند سال ساخته ولی سه خوابه است. با خودم فکر می کردم اخ جون . حالا می تونم هر چی دلم خواست بخرم و به این فکر نکنم که جا نداریم . مشکلی که دقیقا الان داریم و من هیچی - حتی یدونه گلدون- نمی تونم بخرم چون هر چی خریداری می شه با خودم می گم خب اینو کجا بزارم؟ باورتون می شه سه تا قاب عکس هدیه ی زندایی امین رو جا ندارم بزارم ؟ حالا امیرعلی به دنیا بیاد احتمالا عکساشو می ذارم توش و می ذارم بالای تختمون. بازم نمی دونم ... در این حد جای خونه مون کمه و در این حد من سعی می کنم وسایل زیاد نکنم که شلوغ نشه. خدایا . می شه یه خونه ی بزرگ به ما بدی لطفن؟
- صدای وانتی از سر کوچه میاد که داره سبزی خوردن می فروشه . در حقیقت انواع سبزی رو می فروشه ولی سبزی خوردن هم داره. دوست دارم برم ازش سبزی خوردن بخرم ولی می دونم که امین از این که برم با وانتی حرف بزنم خوشش نمیاد و من بعد از هشت ماه زندگی مشترک، حسرت سبزی خوردن در خونه رو دارم هنوز ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده