دیشب وقتی امین خواب بود اومدم با گوشیش بازی کنم، حوصله ام سر رفته بود. بعد مثل هر زنی کنجکاو شدم تلگرامشو چک کنم. رفتم توی گروه خانوادگیشون ببینم عکسایی که فرستادن چیه؟ بعد عکسا رو که دیدم با خودم فکر کردم که من عروس این خانواده ام، ولی کسی هنوز منو قبول نداره که حتی تو گروه خانوادگی شون راهم بدن. دلم شکست. از این که قراره به زودی، یه محصول مشترک!!! با این خانواده داشته باشم، ولی کسی هنوز منو آدم حساب نمی کنه . البته بعدتر سعی کردم بی خیال قضیه بشم و بگم همینه که هست، ولی شب که خوابیدم، خواب پدر شوهر رو دیدم. یه خواب در هم برهم بود ولی یادمه توی خواب هم آدم حسابم نمی کرد حالا اگر آدم حساب می کرد هم زیاد فرقی نمی کردا، ولی ادم گاهی الکی به یه چیزایی حساس می شه !
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده