کلی باید ترجمه کنم حس ندارم ... مث موقعی شدم که امتحان دارم و هر کاری می کنم که درس نخونم. حتی ترک های جدیدی توی دیوار و سقف پیدا کردم ...
الان دارم یه آهنگ که حامد بهداد خونده رو گوش می دم ...
خداوندا به من حس کار عطا بفرما ...
آخر هفته هم خونه تکونی داریم و خونه ی مامان اینا تعطیل ...
راستی... برای عید پیشنهاد فیلم ندارید؟ فیلمای هیجانی و معمایی دوست می دارم مثل Game. . فیلمای ترسناک هم خوبن مث سکوت بره ها و others.
***
خوشبختی ینی تو یخچال، توت فرنگی ارگانیک شسته شده داشته باشی
از صبح پونصد بار خواستم دستبرد بزنم بهشون، دلم نیومده گفتم بمونه با امین بخوریم. برای همین رفتم چای دارچین ریختم با خرما بخورم .
میگن گرمی بخوری برای بچه خوبه. من بیشتر میلم به سردی خوردن می ره . از سبزی پلو بگیر که به جز سبزی پلو هیچ جور برنجی دلم نمیخواد، تا خیار که دوست دارم روزی ده تا بخورم ! اما دیگه یکم گرمی هم برای بدن لازمه ...
یه ربع پیش هلاک خواب بودم . اما از اونجایی که عصری بخوابم و نخوابم فرقی نمی کنه و شب باز خوابم میاد، تصمیم گرفتم نخوابم. یکم ترجمه کردم - از صبح یه صفحه هم کامل نشده ! - که خوابم پرید. این شکلیه خوابالودگی ما !
***
کوچه مون یه کوچه ی بن بسته و خیابونمون یه خیابون باریک و خلوت. برای همین توی کوچه بچه ها بازی می کنن. با صدای بلند. یکی از پسرا، داره "با صدای بی صدا" ی فرهاد مهراد می خونه. یاد پسر کوچیک پسرداییه می افتم که دور خونه مون می دویید و می خوند وای از این وابستگی و ... بقیه شو بلد نیستم . با خودم فکر می کنم، دوست دارم پسرم آهنگ علی زند وکیلی بخونه . مثل
تو با دلم چه کردی که در زمان ندیدم
من آن نشانه ها را به این نشان ندیدم
به جز هوای عشقت هوایی در سرم نیست
هر آنچه که تو هستی در این و آن ندیدم
من مسئول سلیقه ی موسیقایی پسرم هستم. باید سعی کنم کاری کنم آهنگای خوب گوش کنه. مثل بچگی های خودم که پر بود از "در گلستانه" و "آتش در نیستان" شهرام ناظری و حتی گاهی "خانم گل" ابی...
نزاریم بچه هامون از بچگی به تتلو یا خواننده های خالتور، عادت کنن. شما در برابر سلیقه ی بچه هاتونم مسئولید !
***
صبح با رفتن امین بیدار شدم. حوصله نداشتم. ترجمه خوب پیش نمی رفت. یکم این جا نوشتم. کتری روی گاز قل قل می کرد و من برای خودم چای دارچین دم کرده بودم و می خوردم. هوا؟ ابری و بارونی بود. صدای بارون روی کولر میومد و من حسم نه بد بود نه خوب. حس غریبی داشتم.
ناهار سبزی پلو + تخم بلدرچین + سیب زمینی سرخ کرده خوردم . یه قسمت PPL دیدم . ساعت چهار بود و خواب سختی مرا در ربوده بود ... یکم مقاومت کردم و نشستم ترجمه کردم و چای خوردم تا خوابم پرید. اذان زد و نماز خوندم. بقیه ی وقت تا اومدن امین به ترجمه و اینترنت بازی گذشت.
حال شام درست کردن نداشتم. به امین گفته بودم که بیکن بخره یا مرغ دودی با نون ساندویچی و خیار شور، که ساندویچ بخوریم. بیرون ژامبون اینا نمی خوریم. اومد و خرید کرده بود. برای فردا هم وسایل پیتزا خریده بود که قارچ گفته بودم بخر نخریده بود. یکم غر زدم که قارچ چرا نگرفتی؟ گفت این همه خریدم حالا یه قارچ نخریدم. گفتم اشکالی نداره، فردا باهات بیدار می شم، میام با هم بریم بخریم که عصری درست کنم.
بعد از شام یه فیلمی جم مووی پخش می کرد اسمش نبض زندگی بود که بسیار مسخره بود. چرا من درس نمی گیرم که از این شبکه فیلم نبینم؟ همزمان البته داشتم criminal case بازی میکردم با گوشی امین . بعد از اون نشستیم به دیدن فیلم meet the parents که رابرت دنیرو بازی کرده بود و بسیار خنده دار بود فیلم که تموم شد ساعت یک و خرده ای بود که خوابیدیم ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده