دیشب یه پروژه ی عظیم ترجمه گرفتم که فکر کنم یه مدت زیادی درگیر باشم. یه مقاله ی 47 صفحه ای رو ازش شروع کردم که فکر کنم یکی دو هفته ای همین مقاله طول بکشه ...
- نماز بخونم، برم گردن گوسفند رو اونطوری که گفتید بار بزارم ریز ریز تا شب بپزه و بیام سراغ درس و مشق و ترجمه ... ناهار ؟ میل ندارم چیزی بخورم. میل هم داشته باشم چیزی نیست که بخورم. شاید نیمرو درست کنم. وزنم از اول بارداری تا الان - که جمعه می شه شش ماه - 5 کیلو زیاد شده. فکر کنم زیاده اضافه وزنم. باید مراقب باشم بعد از این.
- صبح نی نی تکون نمی خورد نگران شدم. می ترسیدم چیزی شده باشه. بعد دستمو گذاشتم رو دلم و دوتا لگد محکم زد و خیالم راحت شد. به امین گفتم دستشو گذاشت رو دلم و برای اونم دوتا لگد پشت سر هم زد کلی ذوق کردیم . هنوز هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم. شما وقتی باردار بودید بچه هاتونو دوست داشتید؟ من ؟ باورم نمیشه هنوز یه بچه داره درونم شکل می گیره. راستش هنوز خودمو در اون حد نمی دونم ...
دیشب خواهر امین زنگ زد و گفت برای برنامه ی روز پدر، اگر به جای رستوران قرار بزاریم بریم پارک میای؟ امین گفت برام فرقی نداره. بعد من یه کوچولو با خودم فکر کردم که الان همه شون دارن می رن با هم رستوران یا پارک و امین هم باهاشون می ره و من رو توی جمعشون راه نمی دن. هنوز که دارم می نویسم یه کوچولو بغض دارم، ولی بعدتر گفتم برن خوش باشن. همین که امین رو توی جمعشون قبول کردن خوبه. ما انتظار بدتر از اینا رو داشتیم. راستش، هیچ حسی نسبت به پدر شوهر ندارم. شماها پدرشوهرتون رو یه آدم بزرگتر و اینا می دونید؟ من ؟ راستش اصن نمی دونم که چطوریه. نه ازش بدم میاد، نه خوشم میاد، نه حس احترامی بهش دارم نه هیچی، صرفا به عنوان یه کسی که امین دوستش داره، منم براش ارزش قائلم. به نظرم ادم بدی نمیاد، ولی بهش حق می دم که توی روز پدر، نخواد کسی رو که ازش خوشش نمیاد ببینه ! به هر حال نمی دونم چرا یه کوچولو بغضم گرفت . امین هم گفت که من از صبح تا عصری نیستم، می برمت خونه ی مامانت اینا کمک کنی بهشون. لطف کردن ! بنده میروم خر حمالی، ایشون می روند دور همی ! خوش بگذره بهش. دوست ندارم از خانواده اش جدا بشه، باز همین که می ره پیششون کلیه.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده