خرید بک لینک

بیست و هفتم اسفند 95


با این که جمعه بود وقت آرایشگاه گرفته بودم. روزی که با امین رفته بودیم برای سونوی آنومالی (فک کنم یازدهم اسفند بود) رفتم وقت گرفتم و گفت بیست و هفتم وقتمون بیشتر خالیه. می خوای؟ گفتم باشه. ندیدم که جمعه است. گفت از هفت صبح هستن تا یازده شب . هر وقت خواستم برم. اما من با تنبلی و هی غلت و واغلت زدن بالاخره ساعت 8 صبح اونجا بودم. نفر 29 ام!!!! شماره گرفتم و رفتم یه شیرکاکائو کیک بخرم حالم بهم نریزه. قبلترش امین گفته بود که از دکترت بپرس مو رنگ کردن مشکل نداره؟ من قبلن موهامو هایلایت کرده بودم و از زیر ریشه ها 7 ماه بود دراومده بود و خیلی بد شده بود. از دکتر پرسیدم و گفت نه اگر هایلایت نکنی مشکلی نیست. برای اصلاح و ابرو و رنگ وقت گرفتم. رفتم شیرکاکائو کیک بخرم، دیدم پول نقد همراهم نیست. سوپری هم هنوز کارتخوانشون روشن نکرده بود. گفتم نمی خوام ممنون. گفت خانم اگر بیفتی کفشت خراب شه چیکار می کنی؟ گفتم تو کارتم پول نیست. گفت مردم چقدر تنبل شدن. نمی گفت من تنبل شدم کارتخوانمو روشن نمی کنم. گفتم راحت باش. نمیخوام. بالاخره کارت کشید. منم شیرکاکائو و کیکمو بردم اونور خیابون روی یه صندلی تو پیاده رو نشستم، شروع کردم خوردن. هوا؟ عالی بود. دیشب یه نم بارون زده بود و حس میکردی تو بهشتی. برگشتم آرایشگاه.

یکم بعد، کسی که مسئول مو رنگ کردن بود اومد. گفت چه رنگی می خوای؟ گفتم تو مایه های قرمز. امین از رنگ قهوه ای و طلایی خوشش نمیاد. می گفت همه ی زنا یا موهاشون قهوه ایه یا طلایی. دیگه رنگ رو درست کرد و موهامو رنگ گذاشت. منم نشستم یکم قرآن خوندم تا موهام رنگ گرفت و شستمش. بعد رفتم برای اصلاح. وکس کردم چون حوصله ی بند ندارم. 14 بهمن هم وکس کرده بودم. نکنه صورتم بیفته :)

بعد منتظر نوبت ابرو شدم. یه عده خانم اومده بود که 4-5 تاشون حامله بودن. شنیدن من حامله ام و موهامو رنگ کردم کلی توی دلمو خالی کردن که این چه کاری بود کردی و خطرناکه. گفتم از دکترم پرسیدم و گفته مشکل نیست. شما چی می دونید خب؟ گفتن نه . ما رنگ نمی کنیم. حالا یکیشون سه ماهش بود و یکی فک کنم شش ماه. افسردگی گرفته بودم که بابا تو هفت ماه مو رنگ نکرده بودی، دو روزم تحمل می کردی . نکنه بچه یه چیزیش بشه. خود کسی که آرایشگاه مال اونه، باردار بود، دقیقن همسن نی نی من. گفت منم به دکترم زنگ زدم گفته رنگ مشکل نداره دکلره نکن - حرفی که دکتر من زده بود - یکم نگرانیم کم شد.

بعد رفتم برای ابرو . ابرومم برداشت . منتظر بودم یکی که مسئول براشینگ بود بیاد موهامو سشوار کنه برگردم. اونم تو ترافیک بود. تو این فاصله رفتم صورتمو پاکسازی کردم. اول بخور می دادن (Bookhoor) رو چطوری می نویسن؟ بعد یه اسکراب می زدن می رفتی می شستی . بعد یه کرم برای چرکای صورت می زدن که ماساژ می دادی، بعد از این کرم سیاها می زدن و می شستی خوشگل می شدی. کلش هم بیست تومن می شد. این روزا صورتم خیلی خشک می شد. گفتم انجام بدم ضرری نداره. من که وقت هم دارم. دیگه پاکسازی هم انجام شد و رفتم موهامو براشینگ کردم. حالا جالبتر این که کسی که براشینگ می کرد هم حامله بود. جالبترترش اینه که همه ی کسایی که اونجا بودیم، بچه هامون پسر بودن. فک کنم سال 96 قحط النسا می شه !!! همه پسر داشتیم خب. بعد براشینگیه دکترش با دکتر من یکی بود !!! که می گفت دکتر من پولکیه که من میگفتم من چون میرم بیمارستان و ویزیت نمی دم نمی دونم که پولکیه یا نه؟ خلاصه بعد براشینگ رنگ ابرو هم زدم و برگشتم خونه ساعت 12 و خرده ای بود.

برگشتم دیدم دوتا بادکنک پشت در چسبیده. فهمیدم امین خونه رو تزئین کرده. اومدم تو دیدم امین کلییییییی کار کرده من نبودم. میوه خریده، خونه رو جارو زده، ملافه ی روی تخت رو جمع کرده، مبلا رو جارو زده، خونه رو حسابی خوشگل کرده و تزئین کرده و داره نماز می خونه. موهامو نشونش دادم که خوشش اومد. قرمز نشده، شرابی شده. قرار بود داداش کوچیکه ی امین بیاد خونه مون. باباش اینا رفته بودن شمال و داداشش سربازه باید می موند و نرفته بود. دیگه من پیاز سرخ کردم و مرغ رو باهاش تفت دادم. بادمجونم تو فریزر داشتم قرار بود خورشت بادمجون بزاریم. خونه رو جمع و جور کردم و نماز خوندم و میوه ها رو شستم که داداش امین اومد.

بنده خدا یه دقیقه اومده بود خونه مون برامون رولت، شیرینی خشک، از این نخود و بادوم و اینا هست که روکش شکلات دارن آورده بود. چای ریختیم و آجیل و اینا، تا ناهار. ناهار بد نشده بود فقط برنجمون کم نمک بود. من همیشه از ترس شوری، کم نمک می زنم. بعد ناهار دیدم سرم بدجوری درد می کنه رفتم اتاق درو بستم یکم بخوابم که خوابم نبرد. عذاب وجدان داشتم مهمونمونو تنها گذاشتم ولی واقعن نه بدنم می کشید، نه کمرم. از صبح سرپا بودم. بعد نزدیک ساعت 5 بود بیدار شدم امین گفت که میخوان برن پایین ماشین بشورن. توی پارکینگ ما 4 تا شیر برای 4 تا کنتور داریم و از آب کنتور خودمون استفاده می شه. دیگه حوصله شون سر رفته بود رفته بودن ماشین بشورن. بهشون وسیله دادم و رفتن و خودم هم ظرفای ناهارو شستم. نماز خوندم برگشتن. داداشش برام یه چیزی آورده بود، تافی لواشک. مثل شکلات شیری هست، منتها مزه ی ترش و شیرین داره و عااااااااااااااالیه. خیلی خوشم اومده بودش ... خیلی ... حالا عکسشو بزارم احتمالا....

شام نداشتیم :) خب نمی دونستم داداشش شام می مونه. مرغ درست کردم باز با سیب زمینی. منتها سیب زمینی رو نمک زده بودم آب انداخته بود، روغن کنجد کف کرد گند زد به گازمون :) ینی داغون بودما. دیروزش گازمون برق می زد. دیگه یه شکلی شام رو درست کردیم و نشستیم خوردیم. این وسط هم فیلم فرشته ها با هم می آیند رو دیدیم و کوچه ی بی نام. بعد از شام یکم نشستیم و داداشش چای خورد و رفت، چون وسیله ها و لباسشو نیاورده بود. امینم گفت فردا بیار همه رو که شب بمونی خونه مون. داداشش که رفت منم ظرفا رو که زیاد نبود شستم و یکم جمع و جور کردم و خوابیدم. اینم اولین روز مهمون خانواده ی شوهر داری !!!


+نی نی امروز نمی دونم زیاد وایساده بودم یا چی شده بود، هممممممممش در حال لگدپرانی بود :) فک کنم مث باباش مهمون نوازه مهمون اومده بود خوشحال بود ...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

صفحه بندی