صبح ساعت 7:30 بیدار شدم. قرار بود با امین بریم مترو و از اون جا من برم اکباتان و داداشه بیاد دنبالم. این هفته نتونسته بود طرح بگیره و نمی شد بیاد دم خونه دنبالم. من هی چرخیدم ولی امین خسته بود و بیدار نمی شد. هی ناز و نوز و عشوه و منت کشی تا بیدار شد. من یکم شیرنسکافه با شیرینی خوردم تا امین حاضر شه.تا راه بیفتیم ساعت هشت و نیم بود. تا متروی دروازه شمیران پیاده رفتیم. یه ربعی طول می کشه پیاده روی تا اونجا. امین تاکسی می گیره میره بازار. من رفتم توی مترو . الحمدلله ایستگاه دوم سوم بود که یه جا خالی شد نشستم. نمی دونم واقعن هوای مترو خفه است یا من احساس خفگی می کردم و لوس شدم که جاهایی که آدمای زیادی نفس می کشن، حالم بد می شه؟ خلاصه ایستگاه اکباتان پیاده شدم. وقتی سوار مترو شده بودم به داداشه گفته بودم که بیاد دنبالم. از پله برقی ها که اومدم بالا، داداشه هم رسیده بود. سوار شدم و رفتیم خونه. صبحانه خوردیم و من نشستم پای وسایل.
یه سری کتاب و جزوه و مجله بود که باید بسته بندی می کردم. وسطشون دفتر خاطرات و اینا. همه رو انداختم رفت. از دوران سیاهی که داشتم فرار کردم. باورتون نمی شه. حتی یه خط رو هم نخوندم. دوست نداشتم یادم بیاد چقدر تنها بودم، چقدر افسرده و چقدر توی منجلاب دست و پا می زدم . تنهایی ای که سعی می کردم با هر کسی پرش کنم. آدم های اشتباهی، اشتباهای بزرگ... تا این که خدا خواست و امین وارد زندگیم شد. این بار دیگه من نبودم که اشتباه می کردم. این بار خدا امین رو گذاشته بود توی دامنم. برای این که امین به شدت غیرتی هست، تمام دفتر خاطرات رو ریختم رفت. دروغ چرا؟ خودم هم نمی خواستم چیزی یادم بمونه. همه چیز، بهتره فراموش بشه، حتی توی ذهن من. یه سری مجله ورزشی هم بود. عکسای دیوید بکهام و گابریل باتیستوتا و هر فوتبالیست خوشگل دیگه ای. و من چقدر با وسواس همه رو خریده بودم و چند بار همه رو خونده بودم. اما همه رو ریختم رفت. چون حتی دوست نداشتم یادم بیاد که یه زمانی، طرفدار فوتبال بودم .
کتاب های به درد نخور و جزوه ها رو هم جدا کردم. کلی هم وسایل به درد نخور بود که رد کردم بره. مثلن بگم 7-8 تا کیف پول که یکی زیپش در رفته بود و یکی دکمه اش خراب بود و یکی بندش کنده شده بود. نمی دونم چرا نگهشون داشته بودم؟ همه رو فرستادم رفت. یادگاری های قدیمی و این طور چیزا هم بود توی جعبه ها. اونا رو هم فرستادم رفت. کیسه ی آشغالی رو که امین نباید می دید فرستادم داداشه ببره پایین که حتی جلوی چشم نباشه. یه سری لباس هم بود که اونا رو هم گذاشتم بدیم نیازمند. این وسط، داداش کوچیکه داشت اتاقش رو جمع می کرد و داداش بزرگه تلفن می زد برای هماهنگی قرارداد خونه ی جدید و با مامان تراس رو مرتب می کردن و وسایلش رو جمع می کردن. در مورد خونه ی جدید بگم.
محله اش از جایی که هستن بدتره. غربتر از جایی که هستن می شه. برای همین از ما دورتر می شن. پارکینگ نداره ولی یه خونه ی ویلاییه که یه طبقه ی بالا صاحبخونه زندگی می کنه با دختر و پسرش و خونه رو تازه بازسازی کردن و همکفه - خونه ی خود مامان اینا آسانسور نداره و طبقه ی سومه - یه انباری مشترک هم دارن که زیرزمینه و صابخونه وسایلش رو چیده و گفته اگر وسایل دارید وسایل ما رو یه گوشه بچینید و وسایل خودتون رو هم بزارید. انگاری صابخونه اش تا حالا خونه اجاره نداده و نمی دونه چی به چیه؟ خلاصه این که داداشه هماهنگ کرد که برن برای قرارداد. با امین هم حرف زد که خودشو برسونه. ساعت 5 قرار گذاشته بودن برن. البته قبلش ساعت 7 بود قرارشون، ولی چون ما یه برنامه ی دیگه ای داشتیم - که حالا می نویسم - عوضش کردن گذاشتن ساعت 5 .
حالا داشته باشید که از اونور، بابای امین و خواهرش و برادرش از کربلا برگشته بودن. قبل از عید 28 ام اینطورا بود که باباش با برادرش رفته بودن ترکیه برای کارشون و 5م برگشته بودن. امین نتونست بره بهشون سر بزنه . چون 5م خودمون مهمون داشتیم و ششم هم رفتیم سفر. از طرفی باباش اینا 7م رفته بودن کربلا تا 16م که برگشته بودن. امین سر کار بود و نتونسته بود بهشون سر بزنه. گفت امروز می ره بهشون سر می زنه و بعد میاد پیش من. بعد از کار رفته بود خونه ماشین رو برداشته بود و رفته بود به باباش اینا سر زده بود. دیگه نزدیک ساعت 5 امین اومد. گفت دم در جا نبوده و می مونه منتظر تا داداشا بیان. گفتم می شه منم ببرید خونه رو ببینم؟ گفت نه نمی شه. من دیدم امین تو گرما بیرون وایساده براش شربت درست کردم تا داداشا می رن پایین بخوره که دیدم داره میادش بالا. گفتم منو می بری خونه رو ببینم؟ گفت باشه زود حاضر شو. حاضر شدم و رفتیم داداش بزرگه رو دم بنگاه پیاده کردیم و رفتیم خونه رو دیدیم. خونه ی بدی نیست. فقط اینکه همکفه و آشپزخونه اش بزرگه و دسشویی و ایناش خونه و تازه کاشیاش رو عوض کردن و ظاهر خونه از بیرون خوب نیست، ولی توش نونواره. حیاط هم دست مامان ایناست که یه تراس دارن که مث خونه های شمالی، نرده نداره :)
من دلم بستنی می خواست و گفتم برام بستنی بخرید. داداشا هم گفتن این ورا یه بستنی حاجی بابا هست بریم اونجا. از اون ور امین به داداش کوچیکه گفت یه ال سی وایکیکی این نزدیکیا نیست من سایزمو بگم برید یه شلوار برام بگیرید؟ فکر کردیم هایپر استار ارم داره ال سی وایکیکی ولی بعد که حساب کردیم دیدیم دیره چرا؟
چون دیروزش امین بلیط سینما خریده بود. ساعت 8:30 بریم مجتمع کوروش خوب، بد، جلف رو ببینیم. دیگه ساعت نزدیک هفت بود و اگر می افتادیم توی ترافیک نمی شد برسیم برای سینما. امین گفت اشکالی نداره می رم خونه تون ببینم چیزی از لباسای داداش کوچیکه هست سایزم بپوشم بریم. دیگه رفتیم بستنی خریدیم و برای امین هم آیس پک گرفتیم و اومدیم خونه. داداش کوچیکه یدونه شلوار گرمکن اسپرت داشت - از اینا که بیرون می پوشن- داد امین اندازه اش شد. از طرفی، امین هم لباسش اسپرت بود، کفش کتونی پوشیده بود و بلوز اسپرت تنش بود خوب شد لباسش. تا حالا این شکلی ندیده بودمش. نماز خوندیم و اومدیم سر کوچه پف فیل و بیوگلز و چی پلت خریدیم و رفتیم طبقه ششم کوروش خوب بد جلف. بدک نبود. خیلی خنده دار نبود اما بد هم نبود. دیگه بعد از فیلم یه نمازمون مونده بود اومدیم خونه. شام مامان گرم کرد. ناهار من مرغ رو اونطوری که امین دوست داشت درست کرده بودم شاید بیاد که نیومده بود. شام هم همون مرغ رو گرم کردیم با سیب پلو - مثل باقالی پلو هست، به جای باقالی سیب زمینی می ریزن تو غذا. مزه اش رو خیلی دوست دارم - خوردیم . بعد از شام نشستیم به حرف زدن و تخمه خوردن و آلبوم دیدن. دیگه شب ساعت 2، اومدیم خوابیدیم. من و امین که هلاک بودیم. من از ساعت 7:30 نخوابیده بودم و بی سابقه بود برام !
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده