امین وقتی بیدار شدیم - حدود ده و نیم - گفت که میره خونه ی باباش . حتی برای صبحانه هم نموند. دیروز همش یکی دو ساعت دیده بودشون. برادر کوچیکه اش که سرباز بود و نتونسته بود بره کربلا، توی عید همش پاس بود و بعدش که مرخصی داشت رفت اصفهان - یه دلبر توی اصفهان داره که هر وقت وقت اضافی داره می ره اونجا. البته اونجا دفتر هم داره و کار هم می کنه - نشده بود امین ببیندش. داداشش صبح زود اومده بود که دور هم باشن. امین رفت و من موندم خونه. وسایل بوفه رو جمع کردم و داداشا هم کار خاصی نمی کردن. داداش کوچیکه اتاقش رو مرتب می کرد و بزرگه برگه های مدارک رو ! فکرشو بکنید. من خودم آدم هول هولی ای هستم. مثلن ببینم یه دسته مدارکه همه رو می ذارم می برم خونه ی جدید، تو خونه ی جدید وقتی دیدم که بیکارم و نشستم سریال میبینم میارم مرتبشون می کنم، ولی داداشه خوشحال نشسته بود داشت برگه مرتب می کرد. خوشحال که می گم برای این بود که اصلن فکر نمی کرد کلی کار مونده. مامان هم از صبح تا ساعت 4 !!! درگیر ظرف شستن و سالاد درست کردن بود. دوستای برادر کوچیکه بهش زنگ زدن که بخاطر کارشون برن با هم مشورت کنن. ایشون ساعت 1 رفت حموم تا ساعت 3 حموم بودش . کلن خیلی ریلکس تشریف دارن خانواده . مثلن این وسط نیم ساعت به مامان گفتم بیا این بشقابا رو روزنامه ببند بزار تو جعبه، بعد نیم ساعت رفت نشست رو مبل. می گم چی شده؟ میگه سرم گیج رفت ! می گم من حامله ام شما سرتون گیج می ره. حالا با این وضعیت، تازه ساعت 4 ناهار خوردیم. من دیگه ضعف کرده بودم از گرسنگی. بعد از ناهار دیدم تنها کسی که کار کرده منم، گفتم من میرم بخوابم. چون داشتم ولو می شدم از خستگی. بقیه نمی دونم چیکار کردن. این وسط، دلم برای امین یه ذره شده بود. هی بهش پیام می دادم که دلم براش تنگ شده. واقعن به این فکر می کردم که هنوز تو این محیط پر تشنج بودم ... اووووووووف. با خودم فکر می کردم که خوبه، باز الان می رم خونه می گم به من چه؟ این جا بودم همش می خواستم حرص بخورم .
خلاصه رفتم خوابیدم و ساعت 6 بیدار شدم دیدم همه خوابن. مامان رو بیدار کردم گفتم بیا کار کنیم. مامان نماز خوند و منم یکم بسته بندی کردم و رفتیم با هم سراغ آشپزخونه. مامان پرسید شام می مونه امین ؟ گفتم نه. چون گفته بود میاد دنبالم و منو می بره خونه. امین اومد و دید کلی کار مونده. یه سری جعبه بود که تو انباری مونده بود و چینی های معمولی بود. چینی های قدیمی مامان که دم دست بود و لب پر شده بود رو دور ریختیم و این جدیدی ها رو آوردیم دم دست. اذان زد و نماز خوندیم. به داداشه گفتم برو یه سینه ی مرغی چیزی بخر شام بپزم. داداشه و امین رفتن مرغ بخرن و منم پیاز سرخ کردم تا بیان. اومدن و خوراک مرغ با سیب زمینی سرخ کرده درست کردم که خیلی خوشمزه شده بود. البته مامان اینا خیلی ادویه ندارن ولی خب من با همون چیزایی که بود سعی کردم یه چیز خوشمزه درست کنم که امین بخوره. مامان؟ برای خودش می چرخید و هی غر می زد ... شام خوردیم و اومدیم بریم دیدیم همسایه پایینی می خواسته وسایل خونه رو برای اسباب کشی ببره، یه وانت آورده جلوی ماشین ما گذاشته . دیگه ما مجبور شدیم بمونیم. من یه سری لباسای کمدم رو گذاشتم بیارم خونه و یه سری کفش هم بود که دیدم نمی خوام و گفتم مامان اینا بدنش به فقیر . دیگه همسایه اومد و وانت رو جابجا کرد و من و امین یه سری وسیله بود که باید می بردیم خونه مون، همه رو بردیم و رفتیم سمت خونه.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده