خرید بک لینک

ادامه ی 1 مهر

پنجشنبه امین سرکار بود. برادرش هم بچه اش رو آورده بود سرکار، باید اونم سرگرم میکرد. بعد بهم زنگ زد که تو ناهارتو بخور، برای ما بار رسیده باید بریم انبار. دیگه من ناهار خوردم و یکم ولو شدم و کم کم کارامو میکردم. یکم قارچ و گوجه درست کردم برای غذای امین. امین اومد و ناهار خورد. همزمان داشتیم فیلم میدیدیم و امین هم دراز کشیده بعد ناهار. یکم گذشت گفتم پاشو دوش بگیر بریم خونه ی دایی دیر نشه. اول خودم رفتم دوش گرفتم و حاضر شدم و امین هم تا دوش بگیره حاضر بشه، ساعت 6 از خونه اومدیم بیرون. قرار بود بریم دنبال مامان اینا. چون داداش کوچیکه کار داشت و ممکن بود اصلن نیاد خونه ی دایی و برای همین، من و امین گفتیم خونه ی شما وسط راهه و میایم دنبالتون. ساعت یه ربع به هفت رسیدیم نزدیک خونه ی مامان. گفتیم بریم خونه ی دایی نماز بخونیم اسیر می شن، رفتیم مسجدی که همیشه قبل از عقدمون با امین می رفتیم، نماز خوندیم و به مامان زنگ زدیم حاضر شه و رفتیم دنبالشون. بعد که رسیدیم دم خونه ی دایی دیدیم که داداش کوچیکه هم رسیده. نگو رئیسش می خواسته بره اونوری، زودتر رسونده اونو خودش اومده خونه ی دایی. دیگه اومدیم بالا و منم که صدام شبیه خروس شده بود، به همه میگفتم که مریضم و بوس نمی کنمتون :) وگرنه در حالت عادی باید کل استادیومو بوس می کردم :)

یکم نشستیم به حرف زدن و دختردایی ام که طلاق گرفته، گفت چرا منو دعوت نمی کنی بیام خونه تونو ببینم؟ گفتم خب بیا. گفت فردا میام. گفتم بیا. داداش کوچیکه هم عاشق ماکارونیه و چندباری گفته بود که برام ماکارونی بپز، گفتم تو هم بیا. بعد داداش بزرگه فهمید گفت نامردا من نیام؟ گفتم تو هم بیا. گفت نه. من بیام مامان نیاد، مامان ناراحت میشه. گفتم خب مامانم بیاد! اینطوری بود که همه شونو برای فردا دعوت کردم. راستش تصمیم داشتم هفته ی بعد مادربزرگمو دعوت کنم خونه مون. ولی دیگه مجبور شده بودم. اینام انقدر تبالو بازی درآوردن که مادربزرگه فهمید. کلن هم مادربزرگم لوسه، الان میگه دختردایی رو دعوت کردی، منو که بزرگ فامیلم دعوت نکردی. حالا سر دعوت کردنم داستان دارم!

من برای خونه مون همون دم عقد 5 کیلو برنج خریدم. کلن آدمی ام که خیلی زیاد خرید نمی کنم. اولن نمی دونستم برنجش چطوریه و ریسک بود که زیاد بخرم و ثانین، جاش رو نداشتم. این بود که کم گرفتم. برنجمون همین چند روز پیش تموم شد. امین رفته بود از باباش پرسیده بود که شما از کی برنج می خرید که منم برم ازش برنج بگیرم، باباش گفته بود که ما سفارش می دیم از شمال برامون بیارن. شما چقدر در ماه استفاده دارید؟ امینم گفته ماهی 5 کیلو. باباشم گفته که بیا چندتا کیسه از برنجای خونه ببر، سری بعد سفارش شما رو هم اضافه می کنیم بیشتر میگیریم. دیگه قرار شده بود امین بره از خونه ی باباش برنج بیاره - بعله. باباش مهربون شده انگاری :) - خلاصه برنج نداشتیم. حالا هی مامان میگفت مریضی و نمی خواد ما بیایم. گفتم یه ماکارونی می ذارم مگه چیه؟ مامان میگه نه . زشته یه ماکارونی درست کنی! می بینید؟ برای غذام هم مامانم دخالت می کنه چی جلوی مهمون بزارم. بگذریم. خلاصه کلی آدرس دادم به دخترداییه و قرار شد فرداش بیان. بعدشم شام و پذیرایی و حرف زدن و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه مون.

2 مهر

صبح امین رو بیدار کردم بره میوه بخره. امین گفت که دیشب دخترداییه گفته شاید نیام خونه تون. یه زنگ بزن ببین میاد؟ الکی برای خودت کار نکنی اینم نیاد. گفتم باشه. زنگ زدم، گوشیش خاموش بود! ملت جالبن ها! خودشونو دعوت میکنن، بعد میگن نمیان. به داداشم زنگ زدم، گفتم می خوای تو مامان اینا رو بیار این جا. گفت من باید برم سرکار، معلوم نیست کی برگردم. گفتم باشه. دیگه مهمونی کنسل شد.

امین رفت میوه خرید و اومد و من میوه ها رو جابجا کردم. یکم ولو شده بودم، که دایی امین زنگ زد. گفت میخوام بیام برام روی فلشم سریال بریزید. دیگه بلند شدیم خونه رو تمیز کردیم. امین جارو کشید و من وسایلو جابجا میکردم. بعد من استرس داشتم و نگران بودم، امین خوشمزه بازی اش گرفته بود. من وقتی جدی می شم و نگرانم، از این که امین لوس می شه اعصابم بهم میریزه. خب عزیز دل من. می بینی من دارم دور خودم می چرخم، با نمک نشو بزار به کارم برسم :| بهش گفتم امین می بینی من حالم خوب نیست و دور خودم می چرخم، الان وقت شوخی نیست که ... امین ساکت شد تا داییش اومد.

دیدیم فلشش پره. تا فلشش رو روی لپ تاپ خالی کنیم، منم اسم فایل فیلم رو باز زیرنویس یکی می کردم و فرمت سیو کردنش رو درست می کردم که بتونه با تلویزیون ببینه سریالو . تا سریال رو براش بریزم - همش یه فصل و نیم جا شد- یه ساعت گذشت. داییش که رفت، نماز خوندیم و امین حاضر شد بره ببینه باشگاه می تونه ثبت نام کنه یا نه؟ رفت دید باشگاه جمعه ها نیست. بعد وسایل برد و ماشین رو پایین شست. می خواست فعالیت کنه و بهش تاکید کردم که زیاد آب مصرف نکنه و می دونم که این کارو نکرده. فقط می خواست یه حرکتی کرده باشه. بهش زنگ زدم گفتم حوصله ام سر رفت. برگرد بالا. ناهار هم براش گرم کردم. یکم باقالی پلو و سوپ زنداییم از دیشب داده بود آورده بودم خوردیم. بعد یکم ولو شدیم و امین خوابش برد. منم زنگ زدم باران .

باران یه سوالی در مورد خونه ساختن گفته بود از داداشم بپرسم، منم می خواستم جوابشو بهش بدم. باران باباش تازگی ها فوت کرده و بهش یه ارثی رسیده. می خواست در مورد ساخت خونه یه چیزایی بدونه . زنگ زدم بهش گفتم جریان از چه قراره و گفتم اگر می خوای پولت از بین نره ملک بخر. گفت میخوام برم !! گفتم کجا. میگه هر جا. میگم خب به چه قصدی می خوای بری؟ تحصیل؟ میگه آره. میگم خب چی می خوای بخونی؟ میگه سینما ! میگم خب برای این قصدت چیکارا کردی؟ میگه هیچی! جالبه ها. بعد رفته از چهار نفر پرسیده، بهش گفتن برو پناهنده شو. ملت جالبن. من هر کسی رو که دیدم، میگه هر شکلی می خوای بری جایی، پناهنده نشو. بعد به این گفتن برو پناهنده شو. یا مثلن رشته ای که انتخاب کرده واقعن رشته ی سختیه. اگر بخواد به سبک ایرانی فیلم بسازه، چون از ایران دوره، نمی تونه موفق باشه، اگر بخواد مثلن توی امریکا یا هر جایی برای اونا فیلم بسازه، چون فرهنگشونو نمی شناسه، بازم موفق نمیشه. تو باید سالها یه جا زندگی کرده باشی تا بتونی برای اونا فیلم بسازی. بعد این که تو توی ایران موفق نیستی، می خوای بری اونور چیکار؟ مگر یه رشته ای بخونه مثل فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس اینا. بازم واقعن نمی دونم فازش چیه؟ ولی بهش توصیه کردم که بیا برو زبان بخون. گفت پول ندارم ! - هنوز خونه ای که برای ارثشون رسیده نفروختن- گفتم بیا من بهت میدم بعد بهم برگردون. ولی برای هر کاری که می خوای بکنی و هر جایی که بخوای بری اولین قدم زبانه. سه ماه بیشتر زبان خونده باشی، اونجا یه سال جلوتری. حالا نمی دونم گوش می ده یا نه؟ ولی براش بسیار نگرانم.

دیگه وقت نماز بود و نماز خوندم . دیدم شام نداریم. پاشدم یکم بادمجون رو نگینی کردم سرخ کردم، با فلفل دلمه و گوجه تفت دادم، همزمان یکم سیب زمینی نگینی پختم و می خواستم توش گوشت بزنم امین گفت تن ماهی بزن، که تن ماهی رو جوشوندم و اضافه کردم و یه شام من درآوردی خوشمزه درست کردم. اصولن، وقتی ادویه زیاد استفاده کنید، غذا خوشمزه می شه.

بعد از شام، دیدیم جم جونیور داره کارتون Mega Mind رو پخش می کنه. من ندیده بودمش. دیدم و رفتیم خوابیدیم.

موقع خواب، امین تبلت منو برداشت و هی سرک می کشید از گالری به این ور و اون ور. چیزی پیدا نکرد گیر داد رفت توی فایل منیجر. اونجا هی عکسا رو پاک میکرد. اشتباهی یه سری عکس خاطره انگیز رو هم پاک کرد. بازم چیزی نگفتم. بعد اندروید این شکلیه که هر چندوقت یه بار عکس کانتکتای تلگرام و وایبر و اینا رو نگه می داره. امین رفته بود هی روی عکس دوستای من، داشت مثلن انتخابشون می کرد که پاکشون کنه. یه سری هم دیدید هر روز یه عکس می ذارن با آرایش غلیظ؟ می دونستم بعدش داستان دارم. می خواد بگه اینا کین و چرا اینطوری آرایش می کنن و با تو چه صنمی دارن؟ حالا مثلن کیه طرف؟ دکتر تغذیه ام. یا یکی از بچه های باشگاه قبلیمون که می خواسته خبر بده باشگاه بازه یا نه؟ این شکلی. آدم با همه ی آدمای کانتکتش که رفت و آمد نداره. ولی می دونستم امین می خواد از این یه داستان دربیاره و دنبالشه. گفتم امین اینو بزار کنار. چرا هی می ری رو عکس زنا؟ خوشت میاد من برم تک تک عکسای دوستای تو رو نگاه کنم نظرم بدم؟ رومو کردم اونور خوابیدم. امین هم ناراحت شد و خوابید.

من شوهر خودمو می شناسم. وقتی میاد خونه، من خیلی کم گوشی دستم میگیرم، یه وقتایی آدم با دوستش درد دل کرده یا حرفای دخترونه زده، یهو امین گوشی منو برمیداره و دوست ندارم که ببینه چی گفتیم؟ بعد برگشته میگه چرا وقتی گوشی تو دستم میگیرم اضطراب داری. بازم میگم، چون می شناسمش، می دونم دنبال داستانه. توی تبلت من انقدر گشت و گشت و گشت تا یه چیزی پیدا کنه گیر بده که آخرشم پیدا کرد. الانم با هم سر سنگینیم مثلن . واقعن خنده داره ها! مردی که هی به گوشی زنش دست می زنه :) خخخخخخخخ

این چند روزه که مریض بودم فهمیدم که خیلی تنهام. روز اول، چهارشنبه، مامانم اصلن خونه نبود و با دوستاش رفته بودن پارک گفتگو خوش گذرونی. پنجشنبه که فهمید، گفت می خوای برات آشی سوپی بپزم بیارم خونه ی دایی؟ گفتم آره آش بپز، میگه سبزی آش ندارم :) میگم چرا تعارف میکنی پس؟ بعد از مهمونی دایی، به امین گفت من غذا پختم فردا بیاین خونه ی ما، امین گفت شما بیاین خونه ی ما. گفت پس من غذاهایی که پختم رو میارم. بعدتر، وقتی داداش کوچیکه گفت که وقت نداره بره دنبالشون، اصلن نگفت که خودم میاد و اینا. صدای داداش بزرگه هم میومد که میگفت به امین بگو بیاد دنبالمون ما رو بیاره اونجا! که مامان به من نگفت چون می دونست شاکی می شم. می دونید از چی ناراحتم؟ از این که مادرمن، کاری رو از روی دوست داشتن نمی کنه. می خواد رفع تکلیف کنه. مثلن میگه سوپ و آش پختم ولی نمیاره برسونه به ادم. الکی توصیه میکنه چهارتخمه بخور. خب مادر من. تو توی خونه ی چهل ساله ات چهارتخمه داری که من که دوماه ازدواج کردم، چهارتخمه داشته باشم تو خونه ام؟ گفتم از اون چهارتخمه ای که دادی، میخورم ممنون! خب یا توصیه نکن، یا بیا خودت توصیه ات رو عملی کن!

شاید من زیادی انتظار دارم. من یدونه دخترم. برادرام هم ازدواج نکردن که بگم مامانم درگیر اوناست. از طرفی، مامانم هر روز پی ماساژ و استخر و بازی کردن با گوشیشه. سرش شلوغ نیست که بگید بهم نمیرسه. یه زن تنهاست که می تونه به دخترش برسه. ولی باورتون نمی شه من توی ازدواجم، فهمیدم که خیلی تنهام. برای خریدن جهیزیه ام، مامانم دو سه ساعت اومد گاز و لباسشویی خریدیم - بقیه ی خریدا رو با برادر بزرگه کردیم. از خرده ریز بگیر، تا خریدای هایپر، یه روزم با داداش کوچیکه رفتیم شوش. بقیه ی خریدا رو هم امین انجام داد یا دوتایی. فرش و وسایل برقی رو امین خرید. سرویس چوب و مبل رو دوتایی. این شکلی جهیزیه خریدم. بعد اومدم تنهایی چیدمشون. بدون این که یه نفر کمکم کنه. امین اول، و بعد دوتایی خونه رو تمیز کردیم، بعد از عروسی تازه من شروع کردم چیدن خونه. میدونید چه شکلی؟ روز اول بعد از عقدمون، اون قدر تو آشپزخونه وسایل بود، که من نمی تونستم جلوی گاز وایسم، جا نداشتم ! تا وسایل رو دربیارم و هر کدوم رو بچینم و جابجا کنم، چند روزی طول کشیدو تا چندوقت، من هی داشتم جای وسایل رو جابجا می کردم، که ببینم کجا مناسبتره. خب تا حالا خونه نداشتم که بدونم هر چیزی کجا باشه بهتره؟ این از خونه چیدنم.

بعد به امین گفتم که بره ملافه بخره - بله، حتی ملافه رو هم خودمون خریدیم - بردم خونه ی مامان که برای روی دوتا تشک و سه تا بالش - باورتون میشه برای همین مقدار- ملافه بدوزه که یک هفته، دقیقن یک هفته، با مادربزرگم و داییم، داشتن می دوختن و آخر سر، حتی لبه ی بالشا رو ندوخته بود و خیلی کثیف و بی سلیقه، سنجاق زده بود و بهم داد. میگم این چیه؟ میگه خودت گفتی. حالا چی پرسیده بود؟ پرسیده بود لبه ی تشکت رو بدوزم یا سنجاق بزنم. منم گفتم سنجاق بزن که راحت بتونم دربیارم بشورم. کلن برداشته بود همه رو سنجاق زده بود که خودشو راحت کنه. این شکلیه مامانم.

حالا هم که مریض بودم، انتظار داشتم مادرم یه روز بیاد، با داداشه نشد با آژانس، با آژانس نشد با مترو، یکم حال منو بپرسه، اصلن با وسایل خودم یه سوپ درست کنه برام. ولی نه تنها نیومد، بلکه میگفت که زشته ماکارونی درست کنی! ینی انتظار داشت چندجور غذا بزارم جلوی برادرزاده اش. اینجاست که میفهمم باید برای بقیه ی زندگیم، روش حساب باز نکنم. برام جالبه کسایی که باردار می شن، میگن ما سه هفته خونه ی مامانمون موندیم. یا یه عده استراحت مطلق می شن می گن مامانمون سه ماه هر روز میاد کارامونو می کنه می ره. مامان من، فقط یه بار اومده خونه ام به مدت چند ساعت مثل مهمون پذیرایی شده و رفته. یه فامیلی داشتیم دختره سی و شش هفت سالش بود تازه ازدواج کرده بود و موقع عروسیش حامله بود. بعد که بچه دار شده بود گفت از عروسیم دوشب! رفتم خونه ی خودمون و همیشه خونه ی مامانمم. منم از عقدم، همش سه بار رفتم خونه ی مامانم . همین. هر کسی زندگیش یه شکلیه، منم باید بپذیرم که تنهام. راستش تا قبل از این می دونستم ولی درک نکرده بودم. من و امین، دو نفر آدمیم که کسی رو نداریم و خودمونیم و خودمون. اینطوری میشه که من مریض می شم، امین توالت رو می شوره و ظرفا رو می شوره و من دو روز نودل می خورم تا خودم خوب بشم. خدا، آدما رو می شناسه که بهشون درد می ده. کاش من رو هم بشناسه و اگر خواستم بچه دار بشم، بهم ویار بد و استراحت مطلق نده. ان شا الله.

خب درد دل بسه دیگه ...

امروز خیلی بهترم . لباسشویی ریختم و میخوام برم لباسا رو پهن کنم و برم سراغ گردگیری و خونه تمیز کردن . حالم بد شد از بس همه چی خاک گرفته - البته امین دیروز یه جزئی گردگیری کرد که داییش میاد بد نباشه ولی اتاق خواب افتضاحه. - مواظب خودتون باشید تا برمیگردم .

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

صفحه بندی