صبح ساعت هفت بیدار شدم. خونه شلوغ پلوغ، مادربزرگه و داداش کوچیکه خواب، من مضطرب. هی گفتم بابا پاشید مرتب کنید. مگه گوش می دادن؟ مادربزرگه فقط اتاق مامان رو که مرتب بود می دید می گفت اینجا که خیلی مرتبه :) منم حرص میخوردم بابا پاشو صبحانه بخور !
بدتر از اون داداش کوچیکه بود که قرار بود هشت و نیم بره دنبال بابا، باید حموم می رفت و صبحانه می خورد. بابا هم ساعت هشت زنگ زد که من رسیدم آزادی . داداش کوچیکه می خواست بره دنبال بابا آزادی، ببردش محضر که برگه های رضایت نامه رو امضا کنه و دوباره برش گردونه آزادی (بابا نمی خواست موقع عقد چون خانواده ی مامان توی محضرن اونجا باشه و زودتر می رفت برگه ها رو امضا می کرد و برمیگشت خونه شون که کرجه - و بیاد لباس عوض کنه و بیاد محضر ساعت 10. برنامه ریزیمون عالللللللللللی بود . من رسمن داشتم سکته می کردم . مادربزرگه هی می گفت همه جا که خوبه :) ینی من می خواستم خودمو حلق آویز کنم. صبحانه خوردم و شروع کردم مرتب کردن. مادربزرگه از اتاق اومد بیرون و دید همه جا مرتبه. البته بعد از این که من دوساعت بدو بدو کرده بودم.
زندایی سومی ساعت هشت و نیم اومدن. من رفتم حموم. زندایی موهای مامان رو رنگ کرد و موهای منو سشوار کشید. من حاضر شدم و مامان رفت حموم. این وسط هم با دایی هماهنگ کردیم میوه ها رو از خونه بیاره. امین هم با دوستش «ح» هماهنگ کرده بود که بیاد میوه ها و شیرینی رو ببره بده سالن. داداش بزرگه با دایی سومی رفته بود دنبال شیرینی. دختردایی کوچیکه هم اومده بود که روسری من رو ببنده :) زندایی یه کوچولو آرایشم کرد ! ساعت نزدیک 10 بود که ما راه افتادیم سمت محضر. رسیدیم دم محضر دایی دومی قرار بود گل رو از گل فروشی بگیره بیاره، ولی نیومده بود – گل رو از دم خونه ی اونا سفارش داده بودیم و هماهنگ کرده بودیم که دایی بره بگیره که ما تا اونجا نریم - . از این حرصم میگرفت که دایی دومی مال همین محله و باز گم کرده بود محضرو. من هی زنگ میزدم و نرسیده بودن :(
حتی با امین هم که سعی می کرد شوخی کنه تا من حالم بهتر بشه عصبی برخورد میکردم :( وقتی قراره کارا رو بقیه انجام بدن حرص میخوری. دختردایی بزرگه دیشب جام عسل رو درست کرده بود (+) و زندایی توش عسل نریخته بود. به داداشا گفتم از خونه عسل بیارن بریزیم تو جام. همه جا شلوغ پلوغ بود . عمه و دختر عمه و شوهر عمه ی امین اومدن. زندایی اینا اومدن و رفتیم بالا. حالا این وسط چی شده بود؟ مادربزرگه نیومده بود و مامان هم گیر داده بود که خطبه رو نخونید مادربزرگ عروس نیومده!
چرا مادربزرگه نیومده بود؟ چون که صبح که دایی بزرگه می خواست بیاد میوه ها رو بیاره مادربزرگه بهش گفته بود که براش لباس بیاره، ولی دایی لباسشو نیاورده بود. هر چی بهش اصرار می کردیم که برو خونه لباست رو بپوش و برگرد نمی رفت تا این که زندایی دومی به زور فرستادش خونه. ما منتظر مادربزرگه بودیم و عقد شروع نمی شد. ساعت؟ ده و نیم و همش نیم ساعت فرصت داشتیم که عقد رو بخونن و کادوها رو بدن و عکس هم بگیریم. این وسط، چادر من هم همش هی لیز می خورد :) نور علی نور بود همه چی. ولی با این همه استرس، امین من خوشگل شده بود (خوشگل بود، خوشگلتر شده بود، تازه، اونایی که فکر می کنن امین خیلی مذهبیه، هم ریشش رو با تیغ آنکادر کرده بود، هم کراوات زده بود گوگولی من! )، و ما کنار هم قرار گرفته بودیم. کم کم مادربزرگه اومد. عقد خونده شد. یه خطبه ی عقد طولانی... با کلی شعر شاهنامه ای :) طرف خداوند کیهان رو می گفت خداوند کیوان و گردون سپهر :) بعد من میگفتم برای این که داداش بزرگه اینجا بوده کیهان رو خونده کیوان :)(اسم داداش بزرگه همینه)
از همه بانمک تر، دختر پسرعمه ی امین جان بودش. همش هی می گفت عروس کو؟ خیلی هم بامزه بود. یه تاج گل روی سرش بود با موهای بلند :) و پرسش : عروس کو ؟ خخخخخخخخ. حسابی آبروم رفت که عروس نبودم . خب بچه حق داره. انتظار یه عروس با تور و متعلقاتش رو داشت و با یه چادر سفید مواجه شده بود. کم کم خطبه رو خوندن، کادوها رو دادن ...
اون قدر هول بودیم و هی آقای محضری می گفت زود باشید، که حلقه رو دست راست من کردیم J همیشه من چپ و راست رو قاطی می کنم، این بار هم اشتباهی دست راستم رو دادم که امین حلقه دستم کنه
کادوها رو دادن. دخترعمه ی امین که یه سری جدا کادو داد بنده خدا با این که مجرده.
از خانواده ی امین، دایی و زنداییش، عمه و شوهر عمه و دخترعمه اش و پسرعمه اش و زن و بچه اش اومده بودن فقط. خواهرش و برادراش و پدرش هم که ... پوووووووف. بریم سر تعریفامون ...
ما رفتیم امضاها رو زدیم و کلی از همه تشکر کردم تک تک و اومدیم پایین. دخترعمه ی امین با برادرزاده اش - اسمش چی بود؟ مممممممممممم... یادم نمیاد- پایین نشسته بودن . منم ازشون تشکر کردم و کم کم برگشتیم سمت خونه. یه دسشویی رفتیم و یه کم با هم حرف زدیم و رفتیم سمت سالن. دایی کوچیکه هم پشت ما میومد.
تا این جا همه چی خوب برگزار شده بود الحمدلله. جدای از استرس دیر رسیدن گل و مادربزرگه و رفتن بابا قبل از دیدن ما، استرس داشت تموم می شد. از سمت تونل نیایش رفتیم که دیدیم بسته است و کلی استرس کشیدیم :( هعی . حالا امین زنگ می زد به دوست صمیمیش. بعد دیدش که دوستش هنوز راه نیفتاده و فکر کرده که سالن شبه. کلی اونجا امین حرص خورد ولی گفتم چه حرص بخوری چه نخوری اون میادش ... رسیدیم سالن. اجازه ی پارک تو پارکینگ رو به ما نمی دادن که ! امین رفت صحبت کرد و رفتیم بالا. راستی ... چادر سفیدم رو دراورده بودم که تو سالن با چادر مشکی راحت باشم.
توی سالن، دوستای امین با خانماشون اومده بودن، و دخترعمه ی مامان و کم کم پسرای دایی بزرگه هم اومدن و تا ناهار همه عکس می گرفتن و حرف می زدن.
البته من فکر کردم گوشیمو گم کردم . همش به این خاطر که گوشی من و امین جفتشون آیفون سیکس پلاس هست. امین، گوشیش توی کیف موبایله همیشه و من تفاوتشون رو اینطوری می شناسم. اما برای امروز کیف رو درآورده بود و گوشیامون عین هم شده بود ! من گوشی امین رو گرفته بودم دستم و فکر می کردم که گوشی خودمه. دوست امین رو هم فرستادیم ماشین رو بگرده که گوشی رو پیدا نکرد. همه گفتن که گوشی رو روی میزناهار خوری دیدن. دیگه تصمیم گرفتم نگران نشم و بیخیالش شم.
ناهار رو آوردن. باقالی پلو با گوشت و جوجه کباب که انصافن عالی بود. باقالی پلوش که با گوشت زیاد بود و گوشت گوسفند (معمولن در این مواقع خیلی جاها گوشت گوساله می ذارن)، و جوجه اش هم خوب پخته بود و هم خوشمزه بود. ژله و نوشیدنی هم بودش. بعد از ناهار هم کم کم خداحافظی کردیم .
دوستای امین و پسردایی ها هم کادوهاشونو دادن و اومدیم سمت خونه.
اومدیم سمت خونه و امین نماز خوند. بعد دیدیم خیلی خسته ایم. امین گفت بریم خونه و من دوست نداشتم. برای این که می دونستم برامون حرف درمیارن. اما دیدم امین نمیخوابه اونجا و گفتم بریم خونه . یکم میوه و غذا برداشتیم رفتیم سمت خونه . من توی راه برای این که نمونده بودیم یکم با امین بداخلاقی کردم :( خودم می دونم دختر بدی شده بودم . اما می دونستم کلی حرف می زنن پشتمون . اونم آش نخورده و دهن سوخته. وسط این هیرو ویر از استرس یه هفته زودتر خاله پری اومده بود !
توی راه یکم بحث کردیم. امینم بغض کردش :( الهی بمیرم. کار زشتی کردم ولی ناراحت بودم چون دوست داشتم بمونم پیش بقیه . هر کسی تو زندگیش یه روز روز عقدشه . خب منم دوست داشتم پیش خانواده ام باشم. امین هم بغض کرده بود که کسی از خانواده اش اونجا نبودن... حق هم داشت. رسیدیم خونه و من خسته و ول بودم. دراز کشیدیم و زود خوابمون برد. عصر بیدار شدیم. امین گفت زنگ بزن ببین که می خوان ما بریم اونجا؟
زنگ زدم مامان. گفتم شام هست من و امین شام بیایم اونجا؟ مامان گفت بیاید. لباس برای امین اتو کردیم و آماده شدیم رفتیم سمت خونه. ساعت ده و خرده ای بود که رسیدیم. بهشون گفتیم که غذا بخورن و منتظر ما نشن. ما رفتیم. دیدیم همه توی حیاط و دم در پارک کردن و جا برای ما نیست ! فکرشو بکن. جا برای همه بود جز عروس و داماد. ما هم ماشین رو بردیم ته کوچه و اومدیم خونه . شام خوراک لوبیا سبز و برنج سفید بود. بعد از شام یکم نشستیم و عکسای محضر رو از گوشی زندایی کوچیکه رو لپ تاپ ریختیم. فیلم و عکس محضر توی گوشی دختردایی جیغیله بود که نیومده بودش. فردا کنکور داشت.
همه نشستن به خندوانه دیدن. ویژه برنامه ی روز دختر که دخترداییا هم شرکت کرده بودن و هی جیغ می زدن که دختردایی رو نشون می داد! دیگه پسردایی اینا تا آخر که همه رفتن نشستن و با هم خداحافظی کردیم . امین رفت ماشین رو از ته کوچه آورد و برگشتیم سمت خونه . از داداش کوچیکه هاردش رو گرفتیم که با هم روزی روزگاری ببینیم
:) و این بود از روز عقد ما !
+ می دونم این پست همش از کلمه ی «دایی» و «زندایی» استفاده کردم . ولی چون چهارتا دایی دارم و خاله ندارم، مجبورم وقت تعریف کردن هی بگم دایی چندمی ...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده