خرید بک لینک

صبح ساعت 8 بیدار شدم که آماده شم برم استخر. امین گفت بلند شدی برام صبحانه درست کنی؟ گفتم نه . میخوام برم استخر. پرروام نه؟ گفت فکر کردم بعد این همه مدت بلند شدی برام صبحانه بزاری . گفتم می دونی چی جالبه؟ این که یه چیزی که بر وفق مرادت نیست فوری اعتراض می کنی . گفت فوری؟ دو ماهه ازدواج کردیم ، مجموعا ده بار بلند نشدی برام صبحانه بزاری .

راست می گفت. من توی صبح بیدار شدن به شدت تنبلم. ینی این شکلیم که اگر 8 صبح بیدار شم، دیگه خوابم نمی بره و بعد عصر وقت نمیشه بخوابم و بداخلاق می شم. اینه که سعی می کنم صبح ها بخوابم . خونه ی مامان که بودم، عصرا کاری نداشتم و میخوابیدم و خوش اخلاق بودم، ولی اگر خونه ی خودمون عصرا بخوابم شب بدون غذا می مونیم. هم توی غذا درست کردن کندم، هم این که دوست ندارم شرتی پرتی یه چیزی درست کنم و دوست دارم که وقت بزارم سر غذا درست کردن. خلاصه این که یکم با هم سر سنگین بودیم و امین رفت سر کار . منم جمع و جور کردم و تا برم استخر شد ساعت 9 و خرده ای .

قبلن استخرمون روزای زوج بود. ولی الان برای این که بچه مدرسه ای ها هم بتونن یه روز بیان کردن روزای فرد و جمعه ها. منتها چون تعداد کسایی که آموزش می بینن کمه، مربیم گفته جلسه های باقی مانده رو پنجشنبه جمعه میادش، منم یکشنبه و سه شنبه تفریحی می رم . این بود که می خواستم تفریحی برم.

اومدم استخر و دیدم ای وای. هم فضای استخر سرده هم آب ... دیگه دوساعتی شنا کردم و تو آب راه رفتم و تا حاضر شم برگردم خونه ساعت 12 شده بود و باید می رفتم نماز . اومدم خونه نماز خوندم و ولو شدم. دو ساعت بود که فعالیت کرده بودم و از طرفی صبح هم زود بیدار شده بودم . یه کم میوه خوردم - البته یه ساعت بعد از زمان اسنخر - و همینطوری خونه رو کم کم مرتب می کردم . بعد یه فیلمی شروع شد به اسم ساعتها که من بازم بدم نیومد ازش و جالب بود.


دیگه فیلم که تموم شد مست خواب بودم . ولی قبلش لباسای سیاه رو ریختم تو لباسشویی و اومدم خوابیدم . زنگ تموم شدن لباسشویی که اومد هم باز اهمیت ندادم. نوشته بود توی اینترنت که لباس تو لباسشویی بمونه باکتری توش جمع می شه ولی من گفتم حالا یه بارم باکتری داشته باشه اشکالی نداره :) مهم خواب منه. پنج و خرده ای بیدار شدم و لباسا رو پهن کردم . اذان دادن و رفتم نماز و مرتب کردن خونه . غذا نمی خواستم درست کنم.

آخه چندوقته امین هی بهم میگه چاق شدم ولی وقتی میرسه خونه خیلی میخوره. منم تصمیم گرفتم که غذا درست نکنم و غذای رژیمی بهش بدم و خودمم شام نخورم تشویق شه. دیگه تصمیم داشتم براش تن ماهی بزارم. کم کم خونه رو مرتب کردم و یه نفر هم از طرف صابخونه اومد راه پله ها رو تمیز کنه که ازم تی نخی خواست اما مال من از این نانوهاست و به دردش نمی خورد. خوب شد اومد پله ها رو تمیز کرد چون می خوام آخر هفته مادربزرگمو دعوت کنم پله ها تمیزه .

دیگه تن ماهی رو پیاز داغ و ادویه زدم آماده کردم تا امین بیادش. بهشم گفتم که شام تن ماهیه و اگر چیزی هوس کردی باهاش بخوری بخر. نگی بهم که تن ماهی بود می گفتی اینو می خریدم اونو می خریدم. خودش چیپس خرید. منم نون کم گذاشتم که کم بخوره. امین این شکلی نیست که زیاد بخوره. تو کل روز وقت نداره غذا بخوره و حق داره میرسه خونه گرسنه باشه. منم دلم نمی اومد بهش غذا ندم. میوه ؟ دوست نداره. سالاد؟ دوست نداره. سوپ؟ باید با مرغ و گوشت فراوون پخته شه که دوست داشته باشه. عدسی و خوراک لوبیا؟ غذا محسوب نمی شن. شکلات؟ عالیه. بستنی تریپل چاکلت؟ مورد علاقه شه. کلن خوش خوراکه همسرم.

امین اومد. منم قبلش قصه های جزیره و در برابر آینده دیدم تا بیادش. اومد و شام خوردیم. منم شام ماست خوردم. یکی دو ساعت قبلش شیرکاکائوی دست ساز بدون شکر خورده بودم . بعد از شام رفت بستنی بیاره گفت سیر نشدم. گفتم نه عشقم نکن اینکارو . بیا برات شیرکاکائو درست کنم. شیرکاکائو درست کردم البته با شکر که با بیسکوییت گذاشتم خورد. باز بهتر از بستنیه . نه؟ بعد گفتم دزدان دریایی کارائیب دوست داشتی شبکه ی نمایش نشون می ده. زد گفت همش سانسوره نمیخوام . بعد گفت فیلم کنستانتین رو دیدی؟ گفتم نه. گفت ببین هارد داداشت داره؟ می دونستم داره. رفتم هاردشو باز کردم دیدم فولدرو باز نمی کنه. یکم ور رفتم باز شد. امین هی می گفت برو دانلود کن. میگفتم داره تو هارد برای چی دانلود کنم صبر کن درست می کنمش . خلاصه ریختمش رو فلش و فیلم کنستانتین رو هم دیدیم که قشنگ بود.

امین گفته اگر تا آخر مهر بتونم با همین اینترنت سر کنم - چهار گیگ مونده - برام نامحدودش می کنه. می دونم که بالاخره نامحدودش می کنه ولی خب منم می خوام کم مصرف کنم که ببینه می شه :)

راستی عصری دخدرداییم زنگ زد. داداشم دنبال دختر می گرده که ازدواج کنه. البته دور و برش دختر کم نیست که خودش پیدا کنه، ولی ترجیح می ده ازدواج سنتی داشته باشه. مثلن خودش خیلی مقید به دین نیست ولی دوست داره زنش چادری باشه و نماز و ایناش سر وقت باشه . میگه میخوام کسی باشه که من رو هم به راه بیاره . البته انکار نمی کنم که دختر خوب ، زندگی خوبی رو برای همسرش به وجود میاره. بعد دخدرداییم گفت مادربزرگش یه دختری رو از مسجد می شناسه و بهم گفت شماره اش رو میده بهم که من زنگ بزنم به دختره. برای چی من؟ چون مامانم اینکارا رو بلد نیست و هی سوتی می شه. ینی نمی شه من و امین مامانمو ببینیم و یه سوتی گنده نده مامانم . یه چیزی نگه که امین ناراحت بشه. یه مثال عادیش اینه که مامانم تو حرف زدن عادی هر چیزی بهش می گی اول می گه نه. حتی وقتی جوابش آره است. خب این ینی دقت نمی کنه به حرفاش . البته امین سه سال با من بوده و اخلاق مامانمو می دونه و درک می کنه که چیزی توی دلش نیست ولی همه اینطوری نیستن که. گویا داداشم گفته بزارید ساناز باز بهتر حرف میزنه و این چیزا رو بلده، زنگ بزنه. گفتم منم با امین حرف میزنم و به زودی زنگ می زنیم . ولی امین گفت نه نکن اینکارو . گیرم یه دخدر خیلی خوب باشه و بخواید اوکیش کنید. این توهینه به دخدر که اول با بزرگتر نره داداشت و با خواهر کوچیکترش بره. گفتم بزار داداشم بیاد با امین میگم حرف بزنن و اینا رو بهش بگه . خلاصه این که داداشم هم به زودی می خواد ازدواج کنه. من طلسمو شکستم بعد من بقیه میرن ها ها ها.

بیربط : پسر مجید صالحی چقدر با نمکه با اون موهاش. ولی من نمی تونم تحمل کنم مو تو چشم بچه باشه. فوری می رم کوتاهش می کنم. اسمایلی مادر بی اعصاب.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 21:23

صفحه بندی