خرید بک لینک

7 مهر

قرار بود عصری مامانم بیاد خونه مون. منم شروع کردم به خونه تمیز کردن. جارو کردم، همه جا رو تی کشیدم و دستمال، حتی زیر کابینتا رو حسابی تمیز کردم. گاز رو تمیز کردم و دسشویی رو شستم، چوب لباسی رو مرتب کردم و لباسای اضافی رو برداشتم و ناهار هم سرپایی خوردم چون میل نداشتم. مامانم بعد از اذان مغرب رسید. یکم حرف زدیم. من مایه ی لوبیاپلو رو درست کردم، مامان نماز خوند و به حرف زدن گذشت تا امین اومد. امین خیلی خسته بود . شام خوردیم و من زنگ زدم با خواهر امین حرف زدم. آخه دیروزش برام شیرینی فرستاده بود و با برادرش رفته بودن مشهد، هم می خواستم برای شیرینی ها تشکر کنم، هم زیارت قبول بگم.

امین رفت خوابید و منم جای مامان رو انداختم و مامان هم خوابید. ولی من اضطراب داشتم و تا صبح خوابم نبرد.

8 مهر

گفته بودم که آموزش شنام شده روزای 5 شنبه جمعه. باید می رفتم استخر. بیدار شدم و صبحانه آماده کردم برای مامان و امین. چای و نون و پنیر و حلواارده، نوتلا و کره ی بادوم زمینی. امین رفت سرکار و منم حاضر شدم رفتم استخر. قبلش به برادر بزرگه ام زنگ زدم که برای ناهار بیاد خونه مون. قرار بود بمونه و با داداش وسطی بیاد، ولی امین گفتش که به داداشت بگو بیاد. به مامان هم گفتم که گوشت چرخ کرده دربیاره و ماکارونی درست کنم.

مربیم اومد و چه خبر بود ... اووووووووف . تا میومدم شنا کنم می خوردم به یه نفر. خیلی شلوغ بود. دیدم هیچی یاد نمی گیرم. ضمن این که ترجیح می دم جمعه هام پیش امین باشم . به مربیم گفتم که با یه مربی دیگه حرف بزنه و من از اون یاد بگیرم جلسات باقی مانده رو ... مربی جدید هم قبول کرد که یکشنبه و سه شنبه که خلوته بیام. نزدیکای 12 بود که اومدم از استخر بیرون.

رسیدم خونه دیدم مامانم یه کار کرده و اونم پیاز سرخ کرده. ولی نصف ظرف روغن رو خالی کرده توی ماهیتابه. گفتم آخه مامان این همه روغنو من چیکار کنم؟ می گفت برای سه تا غذا استفاده کن. منم میگفتم بابا این روغن سرخ کردنیه به درد غذا نمی خوره. خلاصه فهمیدم مامانم خیلی نمی تونه کمکم کنه. ناهار ماکارونی درست کردم. نه سیب زمینی داشتم نه نون که ته دیگ بزارم. برای همین، کنجد ریختم برای ته دیگ که خیلی هم خوشمزه شد و مورد استقبال قرار گرفت. از قبل سالاد شیرازی داشتم که اون رو هم آوردم. به امین زنگ زدم کی میرسی؟ گفت بازارم اومدم سفره بخرم. آخه سفره ی بزرگ برای مهمون نداشتیم. امین رفته بود سفره خریده بود.

دارم به این فکر می کنم که زندگی چقدر خرج داره. یدونه سفره ی سه متری رو صد تومن باید بخری ... اووووووووف. امین اومد. سفره خریده بود و دستمال سفره. ناهار خوردیم و امین رفت خرید کنه. کلی خرید داشتیم. میوه و وسایل میدون و تخم مرغ و آبلیمو و از این جور چیزا. تو فاصله ی خرید کردن امین هم رفتم از نت درآوردم که دستمال سفره رو چه شکلی درست کنم. یه سری وسایل رو هم آوردم بیرون. مثلن از سرویس قاشق چنگالم قاشق آوردم بیرون. امین که اومد، شروع کردیم غذا درست کردن.

غذاهایی که درست کردیم باقالی پلو، خورش قیمه و کشک بادمجون بود. داداشم رفته بود دنبال مادربزرگم و داییم ولی یه ساعت منتظر مونده بود که اونا بیان. نزدیک ساعت هفت مادربزرگم رسید و گفت من چای می خوام و مامانم اومد کتری رو بزاره که قوریم شکست ... هعی ... چرا انقدر جهیزیه ی من میشکنه. هفته ی پیش هم یه نمکدون شکست. مجبور شدم به مامانم بگم برام نمکدون بیاره ! اینم از قوریم. دیگه مجبور شدم بهش شربت بدم.

شام رو هم که خوردیم، من فقط پیش دستی ها رو شستم و دیگه اومدم پیش بقیه نشستم. امین هم از یه سرویس چایخوری که داشتم، قوری اورد و یه چای عالی دم کرد و آورد خوردیم . مادربزرگم شیرینی خریده بود که چسبید. امین هم پسته ی تازه خریده بود که اونم آوردم و از مشهد هم برگه ی زردآلو اورده بودیم که حرف شد و اونم اوردم خوردیم. خندوانه، استندآپ ژوله رو دیدیم و مادربزرگم اینا پاشدن رفتن.

یه چیزی هم شد. امین این همه زحمت کشیده بود و خرید کرده بود. هلوهایی که خریده بود به شدت خوشمزه بودن ولی نرم نبودن. رسیده بودن. دیگه مادربزرگم گیر داده بود که من هلوی نرم می خوام و امین از یخچال آورده هلو میگه اینم نمی خوام نرم نیست. کلن نمی دونم مادربزرگم چرا اینطوری شده؟ همش تو حالت خلسه بود و باهاش حرف میزدی حوصله نداشت. می گفت خسته ام. منم ناراحت شدم که یه روز داری میای خونه ی من دو سری لباسشویی زدی و رومبلی اتو کردی؟ خب معلومه خسته می شی. دیگه رفتن و منم یکم جمع و جور کردم و خوابیدیم .

این بود از اولین سری مهمون های غیر خودمونی.

9 مهر

صبح بیدار شدیم و صبحانه من چای و شیرینی خوردم و امین فکر می کنید چی خورد؟ باورتون میشه؟ ماکارونی گرم کرد با کشک بادمجون خورد. خب من میگم غذا خوردنش یه طوریه که چاق می شه باور نمی کنید. صبحانه تموم شد. من کلی ظرف برای شستن داشتم. امین حاضر شد و رفت بهشت زهرا. از قبل از عقدمون نرفته بود. میشه سه ماه.

امین رفت و من ظرفا رو میشستم و جابجا میکردم. امین اومد و با دایی اش حرف زد. داییش اومد و ازمون سریال گرفت و رفت. بعد از رفتن داییش گفتم گرسنه ای؟ نبود. یکم سرش درد می کرد که قرص خورد. بعد نشستیم یکم کارتون دیدیم که بی مزه بود و نصفه موند و فیلم اژدها وارد می شود رو دیدیم و وسطش هم امین رفت یکم باقالی پلو گرم کرد خوردیم تا اذان مغرب. فیلمش به دلم ننشست.

بعد از نماز امین هی کارتون میاورد ببینیم که من خوشم نمی اومد. برادر کوچیکه هم زنگ زد تشکر کنه که کلی با امین حرف زدن. بعد من گفتم امین حوصله ام سر رفته بریم بیرون. گفت کجا؟ گفتم یه فرش کوچیکه برای جلوی سینک می خوام که هی آب نریزه رو زمین. بریم شهر فرش . حاضر شدیم رفتیم شهر فرش .

از اونجا یه پادری خریدیم 15 تومن اما اندازه ی سی تومن برای شهر فرش خرج داشتیم . سی تا فاکتور و بسته بندی و اینا برامون انجام دادن . ها ها ها . فرشمون رو زدیم زیر بغلمون و برگشتیم خونه . امین گفت گرسنه است. براش املت درس کردم و خودم نون پنیر سبزی خوردم و فیلم بارکد رو دیدیم . بعد از فیلم بارکد هم رفتیم خوابیدیم.

10 مهر

صبح من بیدار شدم برای امین صبحانه آوردم - نون پنیر و چای - و ناهارشو آماده کردم - لوبیا پلو که براش موز و لیمو ترش هم گذاشتم که ببره - بعد امین رفت و من خوابیدم تا ظهر. بیدار شدم و لباسشویی راه انداختم.

با دخترداییم در مورد خواستگاری داداشه حرف زدیم و لباسا رو پهن کردم و رفتم پادری حموم رو بشورم. برای مهمونی، مامان گیر داده بود که یه چیزی بنداز جلوی سینک و من پادری حموم رو اورده بودم انداخته بودم و می خواستم بشورمش. اما موقع شستنش دوش از دستم افتاد و سرش شکستو آبش مثل شلنگ می اومد !!! دیگه پادری رو شستم و خودم رو هم شستم و اومدم بیرون.

می خواستم شام قرمه سبزی درست کنم ولی تصمیمم عوض شد و خوراک لوبیا درست می کنم. قصه های جزیره رو دیدم و نماز خوندم و اومدم اینا رو بنویسم. چک کردم دیدم که اسم امین برای وام ازدواج دراومده و باید بره مدارکشو کامل کنه برای وام. اما جواب وام من هنوز نیومده. الان اونیکس داره آلیس در سرزمین عجایب نشون می ده و من مست خوابم.

برچسب: تابلت 7 انش,تاب 7,تابلت 7 بوصة,تانهال 7,تاب 7 سامسونج,تابلت 7 بوصة سامسونج,تابلت 7 انش سامسونج,تالا 7,تابلت 7 سامسونج,تاب 7 لينوفو, نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 12:59

صفحه بندی