صبح بیدار شدم و برای امین تخم مرغ درست کردم . امین که رفت سرکار به تمیزکاری گذشت. ناهار داشتیم. خودم مرغ داشتم و امین هم از دیشب جوجه کباب داشت و کوکو. امین حدود ساعت 3 اومد و ناهار خورد و خوابیدیم. بیدار شدیم و کم کم حاضر شدیم بریم هیئت. یه پرچم هم امین خریده بود که زدیم دم تراس. این بار پیاده رفتیم هیئت. توی راه پیراشکی خریدیم و خوردیم. بعد از هیئت هم باز پیاده اومدیم خونه شام خوردیم و خوابیدیم . زن دوست امین این بار هم تحویلم نگرفت که برام مهم نیست ...
از طرفی امین حالش گرفته بود چون دوستش گفته بود داره میره کربلا و کاروانشون جا داره ولی امین زمان پاسپورتش تموم شده و نمی تونه باهاشون بره . اینطوری شد که شب حالش گرفته بود.
یدونه تی شرت مشکی داره که کثیف شده بود و لباسشویی ریختم که تمیز شه و بتونه بپوشه برای فردا. تا تموم شدن لباسشویی هم بیدار موندم و لباسا رو پهن کردم و خوابیدیم .
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده