خرید بک لینک

خب شهریورجان هم تموم شد و پاییز قشنگ اومد . من عاشق پاییز و زمستونم. من موجود خفاش منشی ام :) یعنی توی شب حس و حالم برای کارا بیشتره. تازه وقتی شب میشه، انگار وقت فعالیت کردن منه. میتونید تصور کنید که وقتی تازه ساعت 6 شب میشه، چه حس خوبی دارم . خلاصه این که این روزا حس و حال خوبی دارم ...

اما ... این مدت چه طوری گذشت؟

29 شهریور - صبح که بعد از دو هفته رفتم استخر . کلن شنا یادم رفته بود ولی کم کم بهتر شدم . عصر هم وقت لیزر داشتم و حاضر شدم و از خونه زدم بیرون، با ماشین برقی رفتم سمت متروی شهدا، که بهم زنگ زدن. از مرکز لیزر بود که گفت مشکل برق داریم و نمیشه امروز بیاین. گفتم پس برای چهارشنبه برام وقت بزار. گفت وقت ندارم گفتم منم از وقت قبلیم خیلی گذشته، همون چهارشنبه یه وقت برام خالی کن که گفت ساعت 2 بیا. منم دوباره ماشین برقی سوار شدم و اومدم خونه. دراز کشیدم و تا عصر خوابیدم. نزدیک اومدن امین، بلند شدم ظرفا رو شستم و یکم جمع و جور کردم.

شب عید بود. امین که اومد برام گل خریده بود و کره ی بادوم زمینی آمریکایی - رو امریکایی بودنش خودش تاکید داشت، چون تیکه های بادوم زمینی توش معلوم بود - به عنوان عیدی. شام هم کلی از دیروزش لوبیاپلو پخته بودم، و نصفش مونده بود. منتها امین گفتش که من دیشب لوبیا پلو خوردم، امروز ناهار هم خوردم، نمی تونم سه وعده پشت سر هم لوبیا پلو بخورم. منم گفتم شب عیده. منو ببر بیرون . رفتیم بیرون . توی اینستاگرام یه صفحه دیده بودم به اسم گلدن بری . توت طلایی. نوشته بود که کسی که آیس پک رو اختراع کرده! - بزنیم تو کار ثبت اختراع هاهاها- الان یه مجموعه زده به اسم گلدن بری. سرچ کردیم و دیدیم که توی پیروزی - سلام شادی-، که نزدیک ماست یه شعبه داره. به امین گفتم منو ببر. گفت اینا مث نوتلا باره و خاص نیست ولی من میبرمت بخوری. گفتم باشه !!!! رفتیم سمت گلدن بری .

اونجا من وافل استیکس با بستنی (+) خوردم و امین هم شیک نوتلا که گفت نوتلا نیست! خوشمزه بود. من وافل دوست میدارم :) دیگه سیر شدم :) شب عید بود و امین گفت بیا شام هم بریم بیرون . گفتم امین جانم. اینی که خوردیم شام بودها. امین میگفت نه بابا . برای من پیش غذا بود. دیگه تصمیم بر این شد بریم برگرلند. گفتم برگرلند پاسداران که دوره. امین گفت توی تهرانپارس هم شعبه داریم. زنگ زدیم شماره اش رو از شعبه ی پاسداران گرفتیم و آدرس گرفتیم. بماند که ما آدرس رو بلد نبودیم و چقدر دور دور کردیم، بالاخره رسیدیم. یه قارچ سوخاری، دوتا سیب زمینی، و یک عدد فیله سوخاری گرفتیم. من میل نداشتم و گفتم همون سیب زمینی و نصف قارچ بسمه. اومدیم سمت خونه و شام رو توی خونه خوردیم. یه فیلم سینمایی هم شبکه ی نمایش داشت به اسم چشم درشت که اون رو هم دیدیم .

30 شهریور - روز عید بود . من احساس سرماخوردگی داشتم. اما از قبل با امین قرار گذاشته بودیم بریم یه سری وسایل از شوش بخریم. نمی دونم شما هم که ازدواج کردید اینطوری هستید؟ آدم دو سه ماه طول می کشه تا ببینه چی کم داره تو خونه. مثلن من 5 دست فنجون و لیوان داشتم، منتها وقتی مامان اینا اومدن خونه مون، مامانم چای رو توی لیوان خواست و لیوان باید دسته دار باشه و دیدم لیوان دسته دار ندارم. هر چند ماگ بود و چای رو توی ماگ دادم منتها بهتر بود که لیوان دسته دار هم می خریدیم. یا تخته ی گوشت نخریده بودیم و سطل آشغال برای حموم و این طور خرت و پرتا. دیگه صبحانه خوردیم . چی خوردیم؟ خواهر امین برامون شیرینی خوشمزه فرستاده بود - یه چیزی مثل شیرینی دانمارکی بود - که با نوتلا - که دوشب پیش امین خریده بود - و کره ی بادوم زمینی خوردیم . بعد راه افتادیم رفتیم سمت شوش. یه دونه چاقو برای گوشت، یدونه هاون مسی برای زعفرون - از این زعفرون ساب جدیدا خوشم نمیاد چون نصف زعفرون توش می مونه و نمی شه تمیزش کرد. تازه نمیشه مقدار کم توش زعفرون سابید - یدونه پوست کن و چاقو تیز کن، دو دست لیوان دسته دار، چهارتا الک - می خواستم برای کیک آرد الک کنم دیدم ندارم - سه تا سبد و ظرف زیرش، یدونه جا اسکاچی و تخته ی گوشت خریدیم و اومدیم سمت خونه. من لوبیا پلو رو گرم کردم که بخوریم، امین دوست نداشت زیاد. میگفت چیزی برای کنارش نداریم. حالا هم سالاد شیرازی بود، هم ماست، اما امین این شکلیه. باید غذا عالی باشه بخوره. منظورش یه مرغی چیزی بودش که کنار غذا باشه که خب نداشتیم . منم مریض بودم و حال درست کردن مرغ و این چیزا رو نداشتم . دیگه دیدم سرماخوردگیم داره بدتر می شه و دراز کشیدم که خوابم ببره .

یادم رفت بگم. ظهر که از خرید برگشتیم، امین زنگ زد به باباش عید رو تبریک بگه . بعد گفت ساناز هم میخواد بهتون عیدو تبریک بگه، صحبت می کنید؟ باباش گفت نه :) بهشون تبریک بگو . قبلش امین بهم گفته بود. گفت که شاید بابام دنبال ناز کشیدنه و بیا باهاش حرف بزن و گفته بود که ممکنه باهات حرف نزنه . گفتم باشه . برای من که مهم نیست. دیگه اینطوری شد که باباش با من حرف نزد . بعد من یکم ناراحت شدم. البته بعدش، با خواهر امین حرف زدم و برای شیرینی ها تشکر کردم و تحویلم گرفت. منتها من زیاد حرف نزدم و در حد تبریک عید و تشکر از شیرینی ها . و یه چیز جالب تر . همیشه ، عید غدیر خانواده ی امین میرن خونه ی برادر امین چون زن برادرش سیده و بهشون عیدی می ده. داداشش حتی نگفته بود که همه اونجان و من بخاطر بابا دعوتت نمی کنم. کلن سکوت کرده بود :) به نظرم موضع گیری افراد خانواده شون هم در برابر ما بامزه است. خواهر امین کلی ما رو قبل عقد تحویل می گرفت ولی بعدش کلن سکوت کرد. بگذریم . غیبت کردن از فامیل شوهر که دردی رو دوا نمی کنه :)

دیگه من ولو شدم تا عصر. برادر کوچیکه ی امین هم اومد یه سر تا پایین خونه، برامون باقلوایی که خواهرش پخته بود رو آورد در حد سه چهارتیکه. خب این که خواهرش به یاد ما هست، برای من خیلی ارزشمنده، حتی اگر فقط 4 تیکه باقلوا باشه! دیگه بیدار شدم و نماز مغرب و عشا رو خوندم. امین هم تو این مدت دسشویی رو شست و البته تراس رو تمیز کرد. آخه تراسمون روبروی یه خونه است که دارن می سازنش، من اصلن توی تراس نمیرم و امین میره سیگار می کشه. بعد خب اونجا خاک میشینه و امین که بدون دمپایی میره اونجا، کف پاش کثیف می شه. دیگه خودش رفت اونجا رو جارو کرد و تی کشید و تی رو شست. بعد گفت بیا بریم هایپر استار مجتمع صبا هم خرید کنیم هم یکم پاساژ گردی کنیم.

حاضر شدم رفتیم، اول ال سی وایکیکی رو دیدیم، که لباس خاصی ندیدیم، بعد هم رفتیم نمایندگی تاتی روبروش که یه لباس ماسکی خوکشل برای من خریدیم . اومدیم هایپر استار. هی اعلام میکرد به دلیل عوض شدن ساعت، از ساعت بیست و دو و چهل و پنج دقیقه تا یک شب شبکه ی شتاب کار نمی کنه و اگر می خواید، زودتر بیاید خریداتونو با کارت حساب کنید. ما رفتیم حساب کردیم و نصف خریدمون موند. از خودپرداز هم یه مقداری پول گرفتیم که بی پول نمونیم. اومدیم وسایل رو گذاشتیم توی ماشین و گفتم برگردیم با پول نقدمون خرید کنیم. بعد اومدیم دیدیم دارن دوباره میگن تا ساعت بیست و سه و چهل و پنج دقیقه بیاین خریداتونو حساب کنید. بی ادبا !!! دروغ می گن استرس می دن بهمون. برای شاممون بوقلمون دودی و قارچ خریدیم، اومدیم درستش کردیم . منم یه ماست میوه ای خریدم با طعم میوه های جنگلی:) مزه ی ماست می داد و شاتوت. من خیلی دوست داشتم، امین؟ بدش اومد. کلن سلیقه مون تو غذا فرق می کنه. دیگه امین شام رو ردیف کرد و منم ولو بودم. شام هم زیاد نخوردم. یکم از شام موند که برای ناهار فردای امین گذاشتم و ولو شدم و زود خوابم برد .

31 شهریور - صبح بیدار شدم ساعت هفت و خرده ای بود. عادت ندارم به عوض شدن ساعت. کم کم حاضر شدم و رفتم استخر. قرار بود ساعت 8 و خرده ای برم استخر که خلوت تره. آخه من اسممو خصوصی نوشتم و مربی ام گفت زودتر بیا که با خودت کار کنم. رفتم و به جز من و یه نفر دیگه که اونم خصوصی برداشته بود با مربی مون، همش دو نفر دیگه تو استخر بودن. من سرما خورده بودم و نفس نداشتم . برای همین زیاد نتونستم کرال سینه کار کنم. کرال پشت کار کردم و اومدم خونه. یکم استراحت کردم و نماز خوندم . بعد به امین گفتم که باز میرم استخر. مجبور شدم دروغ بگم، چون امین خوشش نمیاد از لیزر. رفتم لیزر. ساعت 2 وقت داشتم که دو و ربع رسیدم و بیست دقیقه به سه کارم تموم شد. بیست دقیقه به چهار هم رسیدم خونه . خوب رسیدم با مترو خونه. بعد دیگه ولو شدم.

تبلت من تنظیم شده روی اذان گفتن. من با همون صدای اذان صبح و ظهر و شب، متوجه می شم و نماز میخونم. این بار، تبلت خاموش شده بود من نفهمیده بودم . بیدار شدم دیدم ساعت هفته. از قبل، سیب زمینی پخته بودم و ذرت . من عاشق ذرت پخته ام . سیب زمینی رو رنده کردم و ادویه و تخم مرغ زدم تا کوکو درست کنم که امین رسید. گفتم امین جان میدونم خسته ای. اما نون نداریم، برو برای شام نون بخر. امین رفت و با کیک (+) برگشت. آخه تو خونه ی ما عید غدیر تا سه روز ادامه داره. چون تا سه روز، مردم داشتن با حضرت امیر (ع) بیعت می کردن. اون بشقابای کنار کیک هم سرویس چینی ام هست. تا قبل از این استفاده نکرده بودم و برای روز عید افتتاحش کردم :) خوشگله سرویسم ؟ خلاصه، امین برگشت و برام سرم شستشو خریده بود و قرص جوشان. دیگه امین شام کوکو خورد، من منتظر موندم که کیک بخورم :) شیر گرم کردم با کیک خوردم. بعد امین ظرفا رو شست - دستش درد نکنه تو این مدت خیلی کمکم کرد - و اومدیم ساعت یازده بود، خوابیدیم. ینی توی این مدت زندگی مشترک، تا حالا ساعت 11 نخوابیده بودیم. من که رسمن می افتم و نمی فهمم چی میشه . البته کولر هم خاموش بود.

شب، دیدم که امین هی داره غلت می زنه فهمیدم گرمش شده. رفتم براش کولرو روشن کردم که تازه از اون موقع خوابش برد . عزیز دلم . بخاطر من این همه مدت کلی فداکاری کرد. شما فکر کنید زنتون از 48 ساعت، کلن هشت ساعت بیدار باشه و اون مدت هم دراز کشیده باشه ... خسته میشید خب. البته یه دلیل هم داره. من کلن آدمی ام که قرص نمی خورم. شاید مثلن توی یه ماه یدونه ژلوفن بخورم اونم توی ایام خاص ! ولی اینطوری که قرص می خورم - کلد استاپ - و شربت گلودرد که خواب آور داره، دیگه خوابم خیلی زیاد می شه. خودمم که خواب آلوام :)

امروز هم که از خواب بیدار شدم یکم تلویزیون نگاه کردم، یکم ظرفا رو مرتب کردم و ناهار هم نودل درست کردم که نشستم اینا رو نوشتم تا کم کم برم ناهار بخورم. امین هم همچنان سرکاره و گفت که ناهار نمیخواد چیزی درست کنم براش و همون کوکو رو می خوره . شب هم خونه ی داییم دعوتیم برای پاگشا و دیگه غذا درست کردن نداره . شما هم فهمیدید که غذا درست کردن برای من خیلی سخته؟

رسیدن پاییز رو به شما تبریک میگم . مثل من باشید. پاییز رو دوست داشته باشید.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

صفحه بندی