الان پنجم آبانه. صبح امین باید ساعت 8 و نیم سرکار می بود، چون کارمند گرفتن و کلید دست امینه و نباید پشت در می موندن. من؟ مریض بودم و ولو بودم و سردرد داشتم / دارم. ساعت 5 برای نماز بیدارش کردم و خودم نماز خوندم و خوابیدم. بعد هی چشمم باز می شد و می دیدم امین داره بازی می کنه. می گفتم بخواب خسته ای . نمی خوابید. باز بیدار می شدم، بیدار بود. جالبترش این جاست که امشب شاید براشون جنس بیاد و تا دیروقت سر کار باشه و فردا هم تصمیم داریم یه سفر یکی دوروزه بریم کاشان و بعد از نماز نمی تونه بخوابه ... من به این شوهر که به خودش رحم نمی کنه چی باید بگم؟ خودم دراز کشیدم و خوابم برد. امین برای صبحانه در اتاق رو بست و خودش صبحانه خورد - من چندوقتیه بیدار می شم براش صبحانه می دم- و رفت. بعد ساعت نه بیدار شدم و موبایلمو باز کردم دیدم با موبایل خودم تو خواب ازم عکس گرفته :) در حالی که یه بالش رو سرمه و یه بالش زیر سرم - این وقتا بهم میگه همبرگر شو :) مثلن بالشا نونن و من همبرگر. چون خوابم سبکه، تا بالش روی سرم نذارم و صدایی نیاد، خوابم نمیبره. اینطوری احساس امنیت می کنم - بهش زنگ می زنم که خیلی دیوونه ای با این عکس گرفتنت :) بعد می خواستم خونه رو جارو کنم. نمی دونم چرا انقدر تنبلم تو جارو کردن. خونه تمیزه ولی من دوست دارم خیلی تمیز باشه. یکم بازی کردم و کتاب صوتی گوش دادم و با مامان حرف زدم، دیدم حس جارو برقی کشیدن نیست. با جارو دستی، کرک های روی سرامیکا رو گرفتم و مثلن خونه تمیز شد :) چون می خوایم بریم سفر، می دونم تا برگردم باید باز تمیز کنم و خب چه کاریه ... اینه که بی خیال تمیزی شدم. روی اپن رو دستمال کشیدم و یه شمع روشن کردم و نشستم اینا رو می نویسم.
این روزا و این سرما رو دوست دارم . هر چند دیشب با امین نشسته بودیم و داشتیم مدل بخاری انتخاب می کردیم. هر چند من با بخاری برقی موافق نیستم - چون جا نداریم نمی تونیم بخاری دودکش دار گازی بزاریم و امین هم با بخاری بدون دودکش گازی موافق نیست و میگه فدای سرم، پول برق می دم ولی چیزیت نشه - بعد به این نتیجه رسیدیم که بخاری برقی های مغازه ی امین اینا رو بیاریم برای خودمون. تازگی ها مغازه اشون رو تغییر دکوراسیون دادن و اسپیلت گذاشتن و بخاری لازم ندارن . حالا بیاره ببینیم جواب می ده یا نه؟ دوتاست. یکی برای اتاق خواب و یکی برای پذیرایی. 50 متر که این حرفا رو نداره :)
پریشب، توی رختخواب حرف می زدیم. بهش گفتم که میدونی منو خیلی خوشبخت کردی؟ گفت چی تو خونه ی مامانت آزارت می داد؟ گفتم: این که سر یه موضوعات بی اهمیت، ساعتها بحث می کردن و حوصله ی آدم سر می رفت ولی سر موضوعات مهم حوصله ی حرف زدن نداشتن. راستش، سکوت خونه ی خودمونو دوست دارم. خونه ی مامان، همیشه صدای تلویزیون، حرف زدن مامان با تلفن یا با داداشه، یا صدای ماشین از تو کوچه میومد. گنجشک و پرنده هم که رو درخت پشت خونه عالی بود، ولی سکوت نداشتیم . خونه ی عشقمون؟ بعضی موقعا صدای وانت سبزی فروش میاد :) خب این خیلی بامزه است. نه ؟ بعد گفتم تو منو خوشبخت کردی و من ازت ممنونم ... راستش... خیلی چیزا بود که من قبل از ازدواج ازش می ترسیدم. حس می کردم اخلاق امین، غیرقابل تحمل می شه بعد از ازدواج. ولی فهمیدم خیلی از این گیردادناش برای عدم اطمینانش بوده. امین ترس از دست دادن داره.
اون روز که داشتن با برادره در مورد معیارهای ازدواج حرف میزدن، داداشم می گفت که یه دختری می خوام که مریض نباشه. چون من تا جایی که دیدم، مادر و خواهرم سالم بودن و تا حالا ازشون خیلی آخ و اوخ نشنیدم. راست می گه. بعضی ها رو دیدین همیشه مریضن و یه جاییشون درد می کنه؟ خب یه سری دردا طبیعیه، ولی این که با همونا هم چه شکلی برخورد کنی مهمه . همه مون درد پ×ری×ود داریم. ولی بعضیامون یه کاری می کنیم که همه می فهمن. من اون روزا بیشتر استراحت می کنم و بار سنگین بلند نمی کنم. درد هم دارم ولی هی نمی گم وای و اینا ... داشتم می گفتم . داداشم می گفت من تا چشممو باز کردم دور و برم زنا سالم بودن ... هیچ زنی استراحت مطلق نبود یا مریضی سخت نداشت . امین گفت برعکس من. من از وقتی مادرمو شناختم، مادرم مریض بود و با دردایی دست و پنجه نرم می کرد که قابل وصف نبود و بعدم خواهرم اینطوریه که اصلن رعایت نمی کنه و همیشه مریضه ... برای همین، می ترسم همسرم هم مثل اونا بشه و خیلی هواشو دارم. یه لحظه، دلم برای این حرفش رفت. راست می گه . امین خیلی هوای منو داره. وقتی مریضم، حواسش به همه چی هست و نمی ذاره کاری کنم و فقط دوست داره خوب بشم ...
حالا که می گم ترس از دست دادن داره، برای اینه که از بچگی بهش گفتن مادرت میمیره، تا اینکه مادرش فوت شده. حالا، همه بهش می گن که همسرت اذیتت می کنه و طلاق می گیرین و از این می ترسه. حالا قبلتر، چون دور بودیم، این حس رو بیشتر داشت و الان، وقتی میاد خونه و می بینه من درو براش باز می کنم و یه غذایی درست کردم و خونه مرتبه و همه ی وقت من تو زندگی اون می گذره، خیلی خیلی خیلی رفتارش بهتر شده ...
با خانواده ام طوری برخورد کرده، که هر کس از خانواده ی مادری می فهمه امین خونه ی مامانمه، میاد اونجا با ما باشه. امین به قول خودش خیلی زبون بازه :) واقعن هم هست. و همین باعث شده خانواده ی من خیلی خیلی دوستش داشته باشن ...
در کنار همه ی اینا، در نظر بگیرید که یه نفر، همه ی تلاششو بکنه که شما رو خوشبخت کنه و شما این تلاشو ببینید . به کوچکترین چیزا دقت کنه. حواسش باشه که شما یه هفته پیش گفتید که گاز پاک کن می خواید و بره براتون تهیه کنه ... تا بزرگترین چیزا که نیاز شما به تفریح باشه و رفت و آمد و این حرفا ...
می دونم ما تو دوران هانی مون تایم! هستیم و همه این روزا به نظرشون خوشبختن، ولی باور کنید خیلی هام توی این دوسه ماه اول کلی مشکلات دارن با هم. البته من به امین می گم ما در حقیقت سه سال زندگی کردیم و الان همخونه شدیم و مشکلات عقیدتی و این حرفامون رو زودتر حل کردیم ...
داشتم می گفتم . بهش گفتم که منو خیلی خوشبخت کردی و گفت که فکر می کنی اونقدری که من تو رو خوشبخت کردم، تو منو خوشبخت نکردی؟ گفتم نمی دونم . گفت : می دونی من کِی احساس خوشبختی می کنم ؟ گفتم کِی؟ گفت وقتی بدونم تونستم تو رو خوشبخت کنم ... و واقعن همینطوره. این که تونسته آرامش رو به زندگیم بیاره کم چیزی نیست ...
همه ی اینا رو گفتم، که بگم خیلی هاتون خیلی چیزا دارید، از بچه ی سالم، خونه ای که برای خودتونه، ماشین خوب و کار خوب و مادر پدر خوب ... ولی به خاطر یه چیز کوچیک ممکنه خودتونو اذیت کنید . حرفم اینه که نکنید این کارو . باور کنید یه بار زندگی می کنید و هر روز که می گذره، ظرف زندگیتون خالی تر می شه. سعی کنید از اشتباهات هم بگذرید و یه زندگی خوب داشته باشید . باور کنید خوشبختی از درون شما شکل می گیره و یه چیز بیرونی نیست ...
چقدر نصیحت کردم . بسه دیگه از بالای منبر بیام پایین . نمی دونم این پست روزانه نویسی بود یا چی ؟ اما صدمین پست وبلاگم بود.
+راستی. دوست دارید کانال کتاب صوتی منو دنبال کنید؟ اینم لینکش (+)
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده