خرید بک لینک

آدم وقتی چند وقت نمی نویسه، انگار ننوشتن براش آسونتر از نوشتن می شه :) بعدم که میخواد بنویسه، نمی دونه تا کجا گفته و تا کجا نگفته ... خب ... تا جایی که یادم بیاد می نویسم ...

پارسال، برادر کوچیکه - فکر کنم دیگه لازم نباشه بگم که من دوتا برادر دارم که هر دو ازم بزرگترن. منتها بین اینا، یکی از اون یکی بزرگتره و من بهشون می گم برادر کوچیکه و بزرگه- اولین سالی بود که سربازیش تموم شده بود و می تونست پاسپورت بگیره. پاسپورت گرفت که بریم برای اربعین، ولی کارش به یه مشکلی برخورد که نشد بریم. امین هم که ... اون موقع با هم ارتباط نداشتیم و با خواهر و برادرش و زن برادرش و بچه های برادرش - می نوشتم خانواده ی برادرش راحت تر نبودم؟ - رفتن. امسال، دیگه برادره و من پاسپورت داشتیم - منم همون پارسال به هوای اربعین گرفتم پاسپورتمو - ولی امین تاریخ پاسپورتش گذشته بود و وقت نمی شد بره درست کنه. اگر پاسپورت داشت چه بسا ما عاشورا هم می رفتیم کربلا، ولی خب چون نداشت، نرفتیم. امین اقدام کرد برای گرفتن گذرنامه. از اون ور برادرش، زن برادرش و بچه هاشون و خواهرش، بلیط گرفتن برای رفتن، بدون این که ما رو در نظر بگیرن. البته، اگر منم بودم شاید همین کارو می کردم و می گفتم شاید اونا اصلن نخوان برن، چرا من صبر کنم که هم بلیط گرونتر بشه، هم گیرم نیاد؟ من کار خودمو می کنم و اگر اونا خواستن خودشون کار خودشونو بکنن. این وسط، زن برادر زن برادر امین هم به جمع کسایی که اومده بود، اضافه شده بود - ما اسمشو می ذاریم این جا لاله خانم - این لاله خانم، شوهرش یکم پاش لنگ میزنه و تو بچگیش یه آمپول اشتباهی زده و نمی تونست برای پیاده روی بیاد، برای همین زنش رو سپرده بود به خواهرش - که می شه زن برادر امین- که با اونا بیاد. امین هم تیکه می نداخت که شما با ما چیکار دارید؟ حالا که دیگه همسفر جدید دارید و لاله خانم باهاتون میاد. منم میگفتم تیکه انداختن که دردی دوا نمی کنه. القصه . این شکلی شده بود که یه برادر امین، باید دوتا بچه و سه تا زن رو با خودش می برد پیاده روی . این ور هم من و برادرم و امین بودیم . امین، تونست برامون روز 25 م، ساعت 9 بلیط بگیره. هواپیمایی معراج که ما تاحالا باهاش سفر نکرده بودیم. بلیط رفت و برگشت برادرش اینا هم ماهان بود، همون روز ساعت 1.

شب 24 م، داداشم اومد با ماشینش خونه ی ما، و یکم کوله شو سرو سامون دادیم و وسایل اضافیش رو گذاشتیم کنار و وسایل خودمونو دادیم بزاره تو کوله اش - ها ها ها ... بله . ما همچین آدمای خبیثی هستیم - آخه من نمی خواستم کوله ببرم و وسایلم پخش بود تو کوله ی امین و برادرم. ولی کم کم این شکلی شد که کوله ی امین وسایل من بود و کوله ی داداشم وسایل امین و خودش :) خلاصه.

روز اول -

روز سه شنبه صبح رفتیم فرودگاه بین المللی و پروازمون با یک ساعت تاخیر انجام شد، چون که سه تا مسافر کارت پرواز گرفته بودن و سوار نشده بودن و تا باراشون تخلیه بشه طول کشید :| انصافن، بهترین پروازی بود که من تجربه کردم. نه بلند شدنش، نه فرودش، هیچ کدوم مشکل دار نبود و عالی بود. بعد از این، به لیست هواپیمایی های خوب می تونید معراج رو هم اضافه کنید. توی فرودگاه نجف هم باید یه سری عوارض و اینا می دادیم و بعدش اومدیم بیرون و تاکسی گرفتیم رفتیم سمت شهر نجف . هوا به شدت گرم بود و ما هم باید پیاده راه می افتادیم. منم یکم حالم خوب نبود و گرما + خستگی باعث شده بود حالم بد شه. کسایی که اربعین رفتن می دونن همه جا پر از آشغال بود و بوی غذاهای مختلف می اومد و جمعیت هم مووووووووووج می زد. من دیگه داشتم کم می آوردم - همین اولش - که رسیدیم یه موکب توی شارع بنات حسن، یکم نشستم و آروم شدم و امین برام یه غذای خوشمزه پیدا کرد خوردم و رفتیم یه زیارت کوچولو از دور هم کردیم تا برادر امین هم رسید.

یه نکته ای خیلی توی سفر آزارم داد و اونم تب سلفی گرفتن بود. شما فکر کنید انقدر شلوغ شده بود حرم آقا امیرالمومنین (ع) که اجازه می دادن موبایل ببری و خیلی نمی گشتن. بعد چی؟ مردم پشت می کردن به حرم سلفی بگیرن. به شخصه، دوست ندارم این کارو . اگر بخوام برم توی حال و هوای حرم، این همه سایت هست که آنلاین حرم رو نشون می ده. حالا من تو اون عکس نباشم، چی می شه؟ مثلن می خوام به کی ثابت کنم که اونجا بودم؟ واقعن اگر این سلفی گرفتنا نبودش، کلی کلی کلی از هجوم و فشار جمعیت کم می شد.

برادر امین زنگ زد بهش که تونستن همون نزدیکی های موکبی که ما بودیم - یه خیابونی به اسم شارع مدینه - یه خونه پیدا کنن و ما هم بریم پیششون. رفتیم و انصافن جامون صد برابر از موکبی که من بودم بهتر بود. دسشویی و حموم داشت و به هر حال خونه بود. شام هم بهمون کلی غذاهای خوشمزه دادن. از بادمجون سرخ کرده و خوراک آلو بگیر، تا خورش بادمجون و کتلت و همه چیز. دستشون درد نکنه و خدا خیرشون بده. خیلی جامون راحت بود و تنها مشکلی که داشت این بود که اتاقش پنجره نداشت و هوا خیلی گرم بودش ...

روز دوم -

صبح برادر امین برنامه ریخته بود که ساعت 11! حرکت کنیم و امین گفته بود گرمه و بیا زودتر راه بیفتیم و نه حرکت کردیم . اول یه سلام به آقا از دور دادیم و اجازه گرفتیم و برادر امین هم دوستش رو دید که بهمون پیوست و راه افتادیم.

اینو برای اونایی که نرفتن یا نمی دونن می نویسم . پیاده روی اربعین اینطوریه که کلی باید توی شهر نجف راه بری، تا برسی به اول راه پیاده روی . برای این که بتونی بهتر برنامه ریزی کنی و آدرس پیدا کنی، تیرای چراغ برق رو شماره گذاری کردن. از اولای شهر نجف تا اول راه، صد و هشتاد و چندتا تیرچراغ برق - عمود- هست و تازه از اون جا شماره ی عمودا دوباره از یک شروع می شه. ما راه افتادیم و توی راه، از یه پل رد شدیم و اول سفر خوش خوشک می رفتیم - که پیشنهاد می کنم شما این کارو نکنید- یه جاهایی یه نذری های باحالی می دادن. مثلن یه جا عرق نعناع می دادن که واقعن هم لازم بود ! ما همینطوری راه رفتیم و تا این که نزدیکای عمود 150 از خود شهر نجف - نه عمودای اصلی - یه مردی گفت بیاین خونه ی ما. ما هم دیدیم برای امروز کافیه و رفتیم اونجا...

خونه اش این شکلی بود که زنونه مردونه کرده بود. اولش زنش اومد و یه سبد آورد گفت لباساتونو بزارید براتون بشورم. ما هم چادرامونو گذاشتیم و منم روسریمو گذاشتم که ببره. جورابامون رو هم ! برد شست و داد خودمون پهن کنیم که با لباسای دیگران قاطی نشه. بعد از اون، یه شام خوشمزه - آبگوشت و فرنی و ترشی - آوردن و بعد گفتن برید طبقه ی بالا که این جا اتاق بابابزرگمونه و می خواد بیاد بخوابه ! ما هم رفتیم بالا. حالا این وسط خواهر امین، لباسای خشک شده رو آورده بود داده بود بهمون و روسری منم توشون بود. نمی دونم تو اون شلوغ پلوغی جمع کردن کوله ها روسری ام چی شد - گفتن کوله ها رو بزارید طبقه ی پایین و خودتون برید بالا بخوابید. آخه طبقه ی بالا اتاقاشون رو گوش تا گوش جا انداخته بودن که بقیه بخوابن و جای کوله بردن نبود-

روز سوم -

صبح تصمیم داشتیم 4 بریم بیرون، که ما از سه و نیم بیدار شدیم و صاحبخونه نذاشت زود بریم و نشون به اون نشون، ساعت 6 زدیم بیرون و از سه و نیم تا شش هی می چرخیدیم دور خودمون. صاحبخونه می خواست صبحانه بهمون بده و نمی ذاشت زود حرکت کنیم. دیگه راه افتادیم . تا عصر همینطوری پیش می رفتیم. من پام شروع کرد به تاول زدن. ربطی به کفش و این چیزا نداره. درسته کفش راحت خیلی موثره، ولی اگر پوست پاهاتون نازک باشه، حتمن تاول میزنه. این رو از این می گم که خواهر امین و زن برادرش، کفشاشون عین هم بود، خواهر امین پاهاش پر از تاول شد و زن برادرش حتی یه تاول هم نزد !!! برای ناهار یه جا وایسادیم و من یکم پاهامو مالیدم و مردا رفتن برامون غذا گرفتن آوردن و استراحت کردیم. لحظه ی آخر، لاله خانم گفت من دسشویی دارم. همه داشتیم راه می افتادیم. برای چی همون جا نرفته بود دسشویی؟ چون دسشویی اش خیلی تمیز نبود !!!! خواهر امین و لاله خانم گفتن که ما میریم دنبال دسشویی تمیز .

ما عمود 320 خرده ای بودیم می خواستیم راه بیفتیم. من بخاطر تاول پام ، و برادر امین و زنش بخاطر بچه ها، خیلی سرعتمون زیاد نبود. بهشون گفتیم برید و عمود 350 منتظرتون می مونیم. منتها، یادتون باشه که همیشه عمودای رند، خیلی شلوغن. دوتا این ورتر اونورترش قرار بزارید. گفتیم 350 نه، 352. دیگه راه افتادیم و رسیدیم 352. اما خواهر امین و لاله خانم نیومدن. یه ربع، نیم ساعت، یه ساعت، دو ساعت ... دیگه داشتیم می مردیم از نگرانی :( دوست برادر امین که باهامون اومده بود یه اقای میانسال بود که یه طرف بدنش مشکل داشت و پاهاش می لنگید. کالسکه ی بچه ی برادر امین رو می گرفت به کمک اون حرکت می کرد. ایشون پیش من و زن برادر امین می موند، امین، برادرم و برادر امین، می رفتن هی اینور اونور . چند بار رفتن تا عمود 320 که از هم جدا شده بودیم. دوتا مسیر بود هر دو مسیرو گشتن. برادرم یه بار رفت عمود 380 که گمشده ها اونجا بود. ما فکر می کردیم که گمشده ها یه سیستمی داره که شما هر جا بگی یکی رو گم کردی و یکی بگه بقیه رو گم کرده اینا همه با هم لینکن و می تونی پیدا کنی. ولی این شکلی بود که می گفتی یکی رو گم کردی از یه بلندگو! صدا می کردن که صداش تا چندتا عمود اینورتر و اونورتر می رفت و همین. ینی سیستمش یکپارچه نبود! خلاصه. هی به لاله خانم زنگ می زدیم که ببینیم کجان، گوشی رو برنمی داشت. همراه اول هم خیلی نامردی کرد. قرار بود تعرفه اش نصف باشه، ولی خدماتش افتضاح بود. ما به خیال این که خدماتش خوبه سیمکارت عراقی نخریده بودیم که اشتباه کرده بودیم.

نگرانی ها ادامه داشت. این وسط بچه ی برادر امین - ع×ل×ی- که پنج سالش بود، حوصله اش سررفته بود. تا قبل از اون داداشم براش قصه میگفت، ولی الان داداشه دنبال بقیه می گشت و نمی تونست پیش ما بمونه و دوست برادر امین پیش ما خانما بود . ع×ل×ی اومد به من گفت قصه ی عاشورا رو برام تعریف کن - عشق داستانای مذهبی داره - منم از شهادت حضرت امیر (ع) شروع کردم تا صلح با معاویه و مرگ معاویه. می خواستم زمان بگذره. ینی کلن یه سری تاریخ اسلام رو براش توضیح دادم و باورتون نمی شه بچه ی 5 ساله، مو به مو همه رو یادش موند !!! خیلی باهوشه. خیلی . اون یکی بچه ی برادر امین - فا×طمه - که سه سالش نشده، همش تو کالسکه اش خواب بود گوگول من. اصن بیدار نشد تو این چندساعت که غر بزنه. منم که کنار جاده نشسته بودم. دیگه هوا تاریک شد و به این نتیجه رسیدیم بریم یه جایی برای شب موندن پیدا کنیم و اونا رو پیدا کردیم، جا برای خواب داشته باشیم. همه هم نگران. برای چی ؟ چون دقیقن دونفری که مسئولیتشون به عهده ی جمع بود - خواهر امین از طرف باباش و لاله خانم از طرف شوهرش، به داداش امین سپرده شده بودن- گم شده بودن. دیگه داشتیم می رفتیم سمت یه موکبی که اسمس اومد برای داداش امین. لاله خانم نوشته بود ما عمود 517 ایم !!! ینی دویست تا عمود جلوتر. یه چیزی حدود 10 کیلومتر رفته بودن تو دوساعت. کلی خدا رو شکر کردیم که پیدا شدن. برادر امین و زن و بچه اش و دوستش، رفتن سمت 517 و من و امین منتظر برادرم شدیم که رفته بود عمود 380 ببینه تو گمشده ها خبری هست یا نه؟

برادرم اومد و امین اضطراب داشت. گفتم امین بیا ماشین بگیریم بریم اونجا. امین گفت ماشین پیدا نمی شه. گفتم بیا بریم کنار جاده، می شه. رفتیم کنار جاده راه می رفتیم. منم می گفتم این شکلی کسی جا داشته باشه فکر میکنه تو اومدی پیاده روی. نمی فهمه که اومدی سوار ماشین شی. یه دقیقه کنار جاده وایسادیم، یه ون اومد! سه نفر جا داشت. سوار شدیم و عمود 500 پیاده شدیم و ده هزار تومن دادیم ! جالبتر اینجاست که همه می گفتن بعدش که ماشین پیدا نمی کردن، یا یه ماشینی، برای هر عمود می خواسته ازشون 600 تومن بگیره. مثلن 100 تا عمود 60000 تومن. ما با ده تومن رسیدیم عمود 500. از اونجا هم رفتیم عمود 517 ولی اونجا نبودن :(

برادر امین اسمس داده بود که همونجا وایسن. ما نگران بودیم که وقتی اسمس ما رو خوندن که عمود 352 یم، برگشته باشن پیش ما. امین اسمس داد که ما زیر عمود 517 وایسادیم. منم پام درد می کرد و برادرم منو برد یه موکبی که همون نزدیک بود چند دقیقه بشینم، بهتر شم. رفتم اونجا نماز خوندم و نشستم تا دیدم لاله خانم و خواهر امین رسیدن!!! بغلشون کردم و کلی هی پرسیدیم کجا بودید؟ گفتن 352 رو شنیدن 522 !!!! ما هی می گفتیم باباجان، ما می ذاریم شما برای یه دسشویی 200 تا عمود تنها بیاید؟ خواهر امینم می گفت منم برای همین تعجب کردم. می گفت من از داداشام گله دارم که چرا واینسادن با ما بیان؟ که دیدم حق داره. به هر حال، تقصیر همه مون بودش . برادر امین و زن و بچه اش هم بعد از یه ساعت رسیدن و یکم نشستیم حرف زدیم و مردا نمازشونو خوندن. خواهر امین و لاله خانم از برخورد زن برادر امین می ترسیدن، ولی الحمدلله خوب رفتار کرد و بغلشون کرد و گفت خیلی نگران شده. منم که اصولن خیلی نگران نیستم، برخوردم هیچ وقت خشن نمی شه و آرومم :) خانواده ی امین، خدای نگرانی ان. من نه. می گم چیزی نشده. اونا هی می گفت پاشون شکسته و یه چیزی شده، من می گفتم شماره رو اشتباه کردن رفتن جلو. آخرشم حرف من شد. اونا هی می دویدن دور خودشون، من واسه ی خودم نشسته بودم کنار جاده صلح امام حسن و معاویه تعریف می کردم. به نظرم برای کسی مثل امین که انقدر اضطراب داره یه همسر خنثی مثل من لازمه :)

دیگه کم کم به فکر جای خواب افتادیم. این شکلیه که برای جای خواب، باید قبل از ساعت 4 عصر یه جا رو بگیرید، وگرنه، جا گیرتون نمیاد. حالا ساعت چند بود؟ 9 شب ! گشتیم و گشتیم و بالاخره یه چادر پیدا کردیم که جا داشت برای ما خانما. مردامون هم که روی زمین تو حیاط موکب خوابیدن. چادره هم این شکلی بود که حتی زیرش رو صاف نکرده بودن و کمر من رسمن روی یه سنگ بود و خوابیدن با اعمال شاقه بود، ولی بهتر از سرمای بیرون بود. مردا هم که تا صبح نخوابیدن از سرما ...

روز چهارم -

درد پای من خیلی زیاد شده بود. این شکلی شده بود که سرعت جمع رو میاوردم پایین. بقیه، تند حرکت می کردن، ولی یهو نیم ساعت وایمیسادن. مثلن صبح که داشتیم می اومدیم، فا×طمه کوچولو دسشویی داشتش، دسشویی بزرگ، و روش نمی شد توی جمع کارشو بکنه و هی گریه می کرد و می خواست بره یه جای خلوت. مادرش بردش تو یه موکبی، یکم دورش خلوت شد، کارشو کرد و عوضش کردن آوردن. اینطوری نیم ساعت از وقتشون گرفته شد. من آروم حرکت میکردم و زیاد هم وایمیسادم، منتها سرعتمون یکی بود. اگر من آروم حرکت می کردم و مثل اونا می خواستم نیم ساعت نیم ساعت هم صبر کنم، خیلی دیرمون می شد. این شد که قرار می ذاشتیم و سر یه عمود همدیگه رو می دیدیم . یه جا چادر دیدیم نوشته بود ماساژ و پانسمان پای بانوان. رفتیم دیدیم کسی توش نیست. نشستیم تا بیان که کسی نیومد. هی خانمای دیگه میومدن می گفتن پامونو می مالید؟ می گفتیم ما مسئولش نیستیم. خودمون داشتیم پای خودمونو می مالیدیم و چون چادر بود و درش بسته راحت بودیم. امین و داداشش هم برامون نوشابه و غذا می گرفتن که حالمون خوب شه. پای خواهر امینم درد میکرد که زن برادرش براش می مالید. من خیلی تعارف نمی کردم بده من بمالم گفتم شاید با من راحت نباشه. به هر حال هشت ساله با عروسشون دوسته و شاید با من راحت نباشه. از طرفی منم زیاد پامو دراز نمی کردم جلوشون.بعدش دیگه کم کم راه افتادیم.

من یه کیلومتر یه کیلومتر می نشستم پامو می دادم امین میمالید. یه جا نشسته بودیم، با یه زنه که از شیراز اومده بود حرف میزدیم، امینم داشت پای منو می مالید. یهو دیدم خواهر خانمه که کنارمون نشسته پاشو داده شوهرش می ماله :)))) کلن داشتیم زندگی ملت رو خراب می کردیم :)

قرار ما با گروه، عمود 795 بود. من و امین رسیدیم و دیدیم نیومدن. بعد از یکم امین گفت برو تو موکب بشین تا بقیه برسن. یکم استراحت کن. نیم ساعت بعد اومدن بقیه. کجا بودن؟ یه ساعت و نیم وایساده بودن تعزیه نگاه کنن. منم تعزیه دوست دارم، ولی نه وقتی که بدونم با یه عده قرار دارم و اگر سر وقت نرسم، شوهرم تو خیابون می مونه. تازه... تعزیه ای که دیده بودن رو پارسال هم دیده بودن.

برادرم با اونا بود و وایساده بود برای تعزیه. می گفت تعزیه های ما هنریه و مال عربا رئال. ینی مثلن سربریدن امام رو نشون می دن یا به اسارت گرفتن حضرت زینب (س) رو. من دوست ندارم اینطوری. حتی روضه ی باز هم دوست ندارم چون درست نیست. بگذریم. همین وایسادن برای تعزیه باعث شد که یه موکب برای ما زنا پیدا شه - که این بار ساختمون بود و دسشویی و ایناش مرتب بود- ولی باز مردا تو خیابون بمونن. البته امشب، مردامون دیگه پتو به اندازه ی کافی داشتن ولی بازم سردشون شده بود.

روز پنجم -

راهی که از نجف به کربلا می ره دوتاست. یکیش راه اصلیه که پر از موکب و امکاناته و نزدیکتره و یه خط صافه و چیز خاصی نداره، یکی هم هست که محلی ها بیشتر ازش می رن و اسمش طویریج هست و دورش پر از نخلستانه و چون محلی ها می رن ازش زیاد امکانات نداره.

امین اینا، پارسال یه قسمتی رو از این جاده ی محلی رفته بودن و تونسته بودن از همین راه توی کربلا، یه جا برای موندن پیدا کنن. زن برادر امین گیر داده بود که ما می خوایم از همون راه بریم. چون حداقل می دونیم که شاید اونجا بتونیم تو کربلا جا بگیریم. روز آخر دیگه جدا شدیم، چون امین می گفت ما از راه محلی نمیریم چون امکانات نداره و دورتره.

از طرفی عمود 1080، موکب آستان حضرت معصومه (س) بودش که دوست مشترک امین و خواهرش، یه خانمی هست که اونجا خادم بود. امین گفت که بریم اونجا دوستمو ببینیم . رفتیم و رسیدیم موکب آستان حضرت معصومه (س) و دوست خادم امین رو دیدیم که من رو تا حالا ندیده بود. داشتیم با دوست امین اینا حرف می زدیم که خواهر امین هم اومد :) بعله. اونا راهشون رو جدا نکرده بودن و امشب هم توی راه با ما بودن. چون سال اول ساخت موکب حضرت معصومه (س) بود، امکاناتش خیلی عالی نبود، دسشویی نداشت. ینی داشت ولی کانتینر بود. امین گفت بریم جلوتر شاید یه موکب یافتیم. رفتیم و یه موکب چادری یافتیم، که مردا هم توی یه چادر دیگه بودن. اونجا موندیم.

توی اون موکب، یه زنی رو دیدم که همسرش طلبه بود و همش تحقیرش می کرد و می گفت تو چرا آروم میای و زنای دیگه رو ببین که چقدر تند راه میان؟ ده سال بود ازدواج کرده بودن و بچه دار نشده بودن. اشکال هم از شوهره بود و حسم این بود که شوهره زنه رو تحقیر می کنه که زنه بهش حرف نزنه :( خیلی ناراحت کننده بود حرفاش. زنه از من یه سال هم کوچیکتر بود. یه سری پاکستانی هم بودن که یه نوزاد داشتن که هی گریه می کرد. زن برادر امین می گفت که دل بچه درد می کنه و یه روغن کرچک داد که بمالن به دلش. بنده هم به انگلیسی گفتم بهشون که دلش درد می کنه. یه زن دیگه هم بود که عرب بود و صبح با چهارتا بچه از نجف راه افتاده بود و راهی که ما تو چهار روز اومده بودیم و یه روزه اومده بود !

یک ساعت تمام بچه ی نوزادش گریه می کرد، مادره بیدار نمی شد. بغلش کردم و دادمش به مامانش و بهش شیر داد بچه هه ساکت شد.

روز ششم -

صبح باز جدا شدیم و قرارمون این بود که هر کی زودتر رسید به جاده، وایسه تا بقیه هم برسن. اگر به جاده نرسیدیم ، عمود 1195 وایسیم . جاده کجاست؟ جاده یه جاده ای بود که به اون مسیر فرعی محلی راه داشت. می خواستیم روز آخر از جاده ی محلی ها بریم. ما زودتر رسیدیم به جاده. اما امین گفت که اینا انقدر دیر نمی رسن. بریم 1195، شاید جاده رو رد کردن و ندیدن. سی تا عمود رفتیم جلو - یک کیلومتر و نیم با پای آش و لاش من- که اونا زنگ زدن که سر جاده ان. وایساده بودن که خواهر امین، پاهاشون پانسمان کنه و قرص شل کننده ی عضلات بگیره از درمانگاه. ما دوباره 30 تا عمود رو برگشتیم سرجاده. دوتا تاکسی سوار شدیم تا به جاده ی محلی رسیدیم. امکاناتش در حد صفر بود! من تازه فهمیدم چرا امین می گفت این راه خوب نیست. باز قرار گذاشتیم که این بار ما دیر رسیدیم. چون یه جا یه زنی پای منو لگد کرد و کل تاولامو با هم لگد کرد و گریه ام گرفت نشستم یکم حالم جا بیادش.

رسیدیم به بقیه و این بار عمود 50 قرار گذاشتیم. جاده ی محلی، شماره ی عموداش به جای زیاد شدن کم میشد. عمود 50 ینی 50 تا عمود - 2.5 کیلومتر- مونده به حرم. این بار من و امین تنها بودیم و داداشم با اون یکی گروه اومد. یه جا وسط راه حالم داشت بد می شد. رفتم تو یه موکب و لباسای گرم رو که زیر چادر به هوای سرمای صبح پوشیده بودم، درآوردم. حالم انقدر خوب شد که انگار یه وزنه ی صدکیلویی از هر پام جدا شدش. دیگه می دویدیم با امین. عمود 50 توی شهر کربلا بود. من و امین این بار هم زودتر رسیدیم. نشستیم بقیه رسیدن و راه افتادیم سمت خونه ای که پارسال رفته بودن ببینیم امسال هم بهمون جا می دن؟

امین می گفت خوبه بریم ببینیم که امسال، ابورقیه - کسی که بهشون جا داده بود- خونه رو فروخته و کسی نیست. رفتیم و خوشبختانه ابورقیه امین اینا رو شناخت و بهمون جا دادش. ولی پیش بینی امین درست بودش. ینی ابورقیه خونه اش رو اجاره داده بود، ولی قرار گذاشته بود که اربعین خونه در اختیار زوار باشه. خونه ای که توش جا داده شده بودیم یه خونه ی دوبلکس بود که ما طبقه ی دوم جا داشتیم، که بهمون جا دم پله ها رسیده بود. چندتا خوبی داشت. یکی این که لباسشویی داشت و می شد لباسامونو بشوریم. حمام هم داشت که واقعن بعد از یه هفته بهمون چسبید. انگار زنده شده بودیم.

اون روز رو استراحت کردیم و امین خوابیده بود اما برادرم و برادر امین و دوستش رفته بود زیارت کرده بودن .

روز هفتم - روز اربعین

توی کربلا اربعین بود. مردا بهمون قول دادن که ما رو می برن حرم. رفتیم حرم و بی الحرمین نشستیم زیارتنامه خوندیم، ولی نشد بریم توی حرما زیارت. برگشتیم خونه و ناهار خوردیم. داداشم لباساشو داد که من بندازم لباسشویی. لباسشویی اش از این دوقلوها بود و زن برادر امین داشت لباسای داداش امین رو می شست. من گفتم می شه لباسای داداش منم بریزی باهاشون؟ گفت باشه. لباسا رو انداخت و چفیه ی داداشم، کرک داد به لباسا. نمی دونید که. زن برادر امینم حساس. چند بار لباسای شوهرشو شست. حالا اگر من بودم بی خیال می شدم و می دادم امین یکی دوبار لباسا رو بپوشه تا کرکا از بین بره ! آخه تو خاک و خل کربلا و زیارت، واقعن یکم کرک روی لباس اون قدر مهم نبود. ولی خب فهمیدم که برادر امین مثل امین نیست و حساسه . زنش هم مثل خودشه...

بعد از اذان مغرب هم قرار شد بریم حرم، که ساعت هشت و نیم تازه راه افتادیم . مشکل این جا بودش که خونه ای که توش بودیم، فقط توش زنا بودن، و صاحبخونه می گفت که ساعت ده و نیم در خونه رو می بنده و اگر کسی نیاد باید تو خیابون بمونه :( ما مجبور شدیم زود زیارت کنیم و برگردیم. من که از بس خسته بودم، برگشتن یه چرخ گرفت امین برام، مثل پیرزنا رو چرخ نشستم اومدیم خونه. خواهر و زن برادر امین دیرتر رسیدن ولی در باز بودش. این بار یه عده ای از مسافرا رفته بودن و به من جا رسید توی یکی از اتاقا بخوابم. چون دم پله ها هوا بسیار سرد بود. ولی زن برادر امین و خواهرش و لاله خانم همونجا موندن، چون می گفتن هوای اتاق خفه است !


روز هشتم -

من چون نتونسته بودم زیارت کنم، به امین گفتم که از ساعت 6 منو ببر حرم. ساعت 6 امین نیومد دنبالم و گوشیش هم خاموش کرده بود. چندبار تماس گرفتم و نتیجه این شد که ساعت نزدیک هفت بود که اومد دنبالم. داداشم هم باهاش بود. داداشم دوبسته خرما نذر کرده بود که پخش کنه و دیشب خریده بود و بین زائرا پخش کردن. رفتیم حرم. من به امین گفتم که دلم میخواد سیر زیارت کنم. ساعت 12.5 قرار گذاشتیم. اول رفتم حرم حضرت عباس که کلی طول کشید برم توی حرم. از اون ور، دور ضریح مردونه بود و زیرزمینش زنونه که صفی بود. تو صف وایسادم تا نوبتم شد و زیارت کردم و یکم نشستم بیرون از حرم و دعا کردم.

بعد رفتم سمت حرم حضرت سید الشهدا (ع). اونجا هم برای زیارت صفی بود. نیم ساعتی توی صف بودم تا نوبت زیارتم شد. بعد از زیارت، رفتم طبقه ی بالا که استراحت بود یکم استراحت کردم تا زمان برگشتنم برسه. موقع برگشتن، کفشم رو توی کفشداری پیدا نمی کردم. کفشمو تحویل نداده بودم و گذاشته بودم تو یکی از جاکفشی های بیرون. اونجا، هی می گشتم و یکی باز پامو لگد کرد، باز اشکم درمیاد. توی کربلا اشکم درنیومد، تا این که پام درد گرفت و گریه کردم :(

امین سرقرار بود و یه ساعت زودتر اومده بود که نکنه من زودتر بیام. رفتیم خونه ی ابورقیه و دیدیم که دارن بساطو جمع می کنن :( پرسیدیم می تونیم بیشتر بمونیم؟ ابورقیه گفته بود که باید به فکر یه جایی باشید. امین یکم خوابید و بیدار شد گفت جمع کن بریم. این بار هم از داداش امین جدا شدیم. چون اونا می خواستن برن کاظمین و امین می گفت که تو خسته ای بیا بریم نجف. نتیجه این شد که ساعت 3 راه افتادیم به سمت نجف.

یه سری کامیون وایساده بودن که مسافرا رو سوار می کردن و پارسال هم امین با اونا رفته بود ترمینال. یه کم توی کامیون نشستیم که راه نیفتاد. پیاده شدیم و یه ون پیدا کردیم که ما رو برد یه ترمینالی توی جاده ی طویریج. اون جا، دنبال ماشین بودیم. ماشینای شخصی 90 هزار تومن تا نجف می گرفتن، ما یه ون پیدا کردیم که جلوش جا داشت و 30 تومن دادیم :) مسیر برگشت، عین جاده ی شمال سرسبز بود و امین تا حالا از این راه نرفته بود و می گفت قسمت توست . بالاخره رسیدیم نجف و شروع کردیم گشتن.

من باز پاهام خیلی درد می کرد. هتل هم پیدا نمی شد. رزروشن همه ی هتلا درو بازنکرده، علامت می دادن که جا نداریم ! دیگه من کم آورده بودم. به حضرت امیر (ع) گفتم که منو اوردید شهرتون، بهمون جا نمی دید؟ شما رو به حضرت عباس (ع) قسم می دم یه جا برامون پیدا کنید. همون جا یه هتل پیدا کردیم نزدیک حرم :) با این که گرون بود، ولی برامون مثل رویا بودش. رفتیم تو اتاق و دوش گرفتیم، که خیلی چسبید، چون فشار آبش عالی بود. بعد امین یکم برام کیک و اینا خرید، خوردم و خوابیدیم .


روز نهم -

صبح ، بعد از نماز صبح رفتیم حرم حضرت امیر (ع). یکم دم ایوون طلا با هم نشستیم و من رفتم زیارت که دور ضریح بسیار خلوت بود و دستم رسید به ضریح . بعدشم زیارتنامه خوندم و اومدم بیرون. این بار از بازار برگشتیم و امین برام صبحانه خرید. یکم خوابیدیم و نماز ظهر و عصر رو که خوندیم امین رفت ناهار بخره.

یه بار توی کربلا، می خواستن ناهار برامون بخرن، که گفتن سمبوسه می خوری؟ من گفتم آره. منتها سمبوسه هاشون بسیار سرخ شده بود و با سمبوسه های ما فرق می کرد. روغنش خیلی زیاد بود و حالم بد شدش از خوردنش. از اونجا دیگه با دیدن روغن حالم بد می شد. به امین گفتم که هر چی می خری فقط سرخ کردنی نباشه. امینم رفت برام خوراک گوشت و بادمجون خرید که بسیار چسبید.

برادرم عصری با برادر امین اومدن نجف. برادر امین شبش بلیط داشت و می خواستن برگردن. داداشم اومد تو هتل پیش ما - اتاق سه تخته گرفته بودیم - بقیه ی ناهار ما رو خورد و خوابید.

برامون گفت که برادر امین، توی کربلا، به یه دارویی که اموکسی سیلین داشته حساسیت داده و کارش به بیمارستان کشیده. امین هم می گفت من همیشه می گم که توی کربلا زیاد نمونید. داداشم که خوابید ما رفتیم زیارت که این بار حرم خیلی شلوغ بود و فقط 45 دقیقه طول کشید که من برم داخل حرم. یه زیارت سریع کردم و برگشتیم خوابیدیم .

روز دهم - روز اخر

صبح مثل دیروز رفتیم حرم. این بار هم حسابی خلوت بود. بعد از اونم صبحانه خریدیم و خوردیم و استراحت کردیم. قرار بود ساعت 1 اتاقو تحویل بدیم. امین یکم دیر بیدار شد و ازم ناراحت شدش که دیر ساکو بستم. وسایل رو گذاشتیم توی هتل و رفتیم سمت حرم. این بار رفتیم اول قبرستان وادی السلام که مزار حضرت هود و صالح اونجا بود. باورتون می شه مردم اونجا هم سلفی می نداختن. که مثلن من و هود و صالح همین الان یهویی !!!!

امین هم حالت تهوع داشتش. یکم شکلات اینا خورد که بهتر نشد. رفتیم بازار. مامانم کفن خواسته بود که براش خریدیم. منم کفن خریدم برای خودم. چندتا هم مهر برای خونه خریدم، و یدونه انگشتر درّ نجف برای خودم و یکی هم برای همکار امین که سفارش داده بود خریدیم و اومدیم دوباره هتل. از اونجا قرار گذاشتیم برای اخرین بار بریم حرم. دوباره زیارت کردیم و زیارت شب جمعه رو هم انجام دادیم و تک تک برگشتیم هتل . داداشم و من زود رسیدیم و نگران امین بودیم که نکنه حالش بد شده باشه. امین ولی یکم دیرتر اومد و وسایل رو برداشتیم و رفتیم سمت شارع الرسول.

اونجا سوار یه ماشین شدیم که راننده اش خیلی باشخصیت بودش. رسیدیم فرودگاه. بلیطمون رو برادر امین که تهران بود خریده بود و زده بود 11. ولی نگو 11 به ساعت ایران بوده و به ساعت عراق ساعت 10:30 می شد. دیگه بارامون رو تحویل دادیم. بلیطمون بیزینس کلاس بود هواپیمایی کیش و جالبه که بلیط رفت و برگشت ما، با این که دیرتر بلیط گرفته بودیم، بلیطامون از برادر امین ارزونتر شده بود.

امین همچنان حالت تهوع داشت. دیگه منتظر شدیم که برای پرواز اعلام کنن که بریم گیت. یه ساعت و نیم پروازمون تاخیر داشت و تازه 12 پرواز کردیم. امین حالش خوب نبود و رسیدیم فرودگاه بین المللی. امین رفت ماشین رو آورد دم در و من و داداشم سوار شدیم. هوای ایران بسیاااااااااااااااار سرد بود. مثلن از نجف که ما اومده بودیم 20 درجه سردتر بود و یخ زدیم . ساعت 4 و خرده ای بود که رسیدیم خونه. هوای خونه یخخخخخخخخخخخ زده بود. یه هیتر کوچیک داشتیم و اون رو گذاشتیم توی هال که داداشم خوابیده بود و گازهای خونه رو روشن کردیم که یکم گرم شه و خوابیدیم .

و این بود سفر زیارتی ما :)

توی طول سفر، امین دشداشه پوشیده بود. امین هم تپله هم سفید. چادر منم چادر عربی بودش. همه فکر می کردن ما عربیم. توی فرودگاه هم امین خسته بود و لباساشو عوض نکرده بود. دمپایی بدون جوراب پوشیده بود با دشداشه :) بعد مردم می گفتن این عربه رو :) عاااااااااااالی بود. یا مثلن منو توی حرم می خواستن بگردن، می گفتن تو لبنانی هستی؟ می گفتم نه ایرانی. یارو باورش نمی شد! یه بارم سوار آسانسور بودیم تو هتل، در باز شد یه زن و مردی پرسیدن forth floor؟ مام گفتیم یس ! یارو به فارسی می گفت اینا میرن طبقه چهار صبر کن. خخخخخخخخ. ملتو سرکار گذاشتیم.

در کل سفر سختی بود. پادرد خیلی زیادی داشت. من هنوز نمی تونم موقع رکوع زانومو صاف کنم، ولی اگر یه بار دیگه هم بپرسن میری؟ میگم آره ... چون یه سفر عالی بود ! و این که خوشحالم که امین من رو هوایی بردش، چون می دونم جون زمینی رفتن رو نداشتم .

روز جمعه که رسیدیم تهران، یکم جمع و جور کردیم و مبلامونو جابجا کردیم که جا برای بخاری خالی کنیم. داداشم کمک کرد. من یه سوپ درست کردم و خوردیم و عصری هم رفتیم خونه ی مامانم که همه ی دایی ها رو دعوت کرده بود.

دیروز بخاری نداشتیم و من به کل یخ زده زیر پتو بودم. امین رفت از خونه ی دایی اش یه بخاری که داشتن آورد و نصب کرد و امروز یخم باز شده و اینا رو می نویسم ... همه چی امن و امانه و نوشتن این پست بیشتر از سه ساعت وقتمو گرفته. می دونم که خیلی جالب نبوده، ولی بیشتر برای خودم خاطره است.

***

در مورد خانواده ی امین بگم. بعد از اینکه باهاشون آشنا شدم، دیدم که اصلن نمی تونستم به جز امین با هیچ کدومشون زندگی کنم. خانواده ی خوبین که کم حرف درمیارن - اگر هم درمیارن من که نمی شنوم ! - ولی یه اخلاقایی دارن که شاید برای من سخت باشه تحملش. مثلن این که برادرش خیلی افراطی دینداره. این که برای بچه اش هیچ قصه ای به جز قصه های مذهبی تعریف نمی کنه :( یا هیچ وقت آهنگ گوش نمی دن. از طرفی از دین زیاد یه سری چیزا رو یادشون می ره. مثلن براشون لعن فرستادن خیلی مهمتر از نماز اول وقته !!! خب من به نظرم افراط تو هر چیزی مشکل داره. حتی توی دینداری.

یا مثلن خواهر امین زیادی فداکاره. این که تو کل سفر خودش یه وعده غذا نخورد و دائم داشت به بچه های برادرش غذا می داد. یا این که زن برادرش یه بار بچه اش رو عوض نکرد و همش خواهر امین پوشک بچه رو عوض می کرد، اینا برای من غیرقابل تحمله و حتی دوست ندارم کسی برای من اینقدر فداکاری کنه. اینا همه اش هست...

به هر حال این سفر یه فرصت شد که بفهمم که بهترین فرد خانواده نصیبم شده. داداشم هم میگفت که امین خیلی دوستت داره و می شناسدت و می دونه که اذیت می شی و می دونه کی خسته میشی و حواسش بهت هست.

برچسب: هزینه سفر ده روزه به ترکیه,هزینه سفر ده روزه به ایتالیا, نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 3:50

صفحه بندی