پنجشنبه ها روز مهمونی ماست :)
چون امین زود میادش و ناهار خوشمزه می خوریم. از دیشب دو بسته گوشت خورشتی گذاشته بودم بیرون که خورش قرمه سبزی بپزم. دیشبش هم لوبیا رو پخته بودم. لوبیا قرمز نداشتیم و لوبیا چیتی پزیده بودم. بله. ما این شکلی هستیم. از خواسته هامون کوتاه نمیایم . دیگه ساعت 11 اینطورا بود که شروع کردم غذا درست کردن. اول پیاز رو خرد کردم تفت دادم بعد گوشت رو گذاشتم پخت. گوشت که نیم پز شد، سبزی رو اضافه کردم و لوبیا چون نسبتا پخته بود و نمی خواستم له بشه، آخراش اضافه کردم. از همون اول با سبزی، چهارتا دونه لیموعمانی هم ریختم.دیگه تا اون قل قل بپزه، منم نمازمو خوندم و یکم خونه رو سرو سامون دادم. امین گفت زود میادش. همیشه نزدیک چهار میاد ولی این بار ساعت دو و خرده ای می اومد. برنج رو ساعت یک و نیم درست کردم. من برنج رو کته میکنم همیشه. برای این که اولن برنج آبکش خواصشو از دست می ده و فقط چاق کننده است، ثانین، به نظرم بو و عطر برنج از بین می ره. حتی وقتی کته درست می کنم، موقع دم انداختن، قابلمه رو عوض می کنم و سیب زمینی می ندازم زیرش برای ته دیگ. تا الان امین رو گول زدم فکر میکرد که برنج آبکش درست می کنم (+) (+)
امین اومد و سفره رو انداختم چون خیلی خیلی گرسنه بود. همزمان با غذا خوردن، از یکی از کانالای ماهواره نهنگ عنبر رو دیدیم. خیلی فیلم خنده داریه. بعد از ده بار دیدن آدم بازم می خنده امین خیلی خسته بود، من خسته تر. رفتیم دراز کشیدیم و بعد از اذان بیدار شدیم نماز خوندیم.
من گفته بودم امشب بریم بیرون . امین گفت کجا بریم؟ گفتم جایی به ذهنم نمی رسه و بزار بریم سینما. پردیس چهارسو رو دیدیم و یه فیلم همینطوری رزرو کردیم به اسم "ماحی" (+). دیگه کم کم حاضر شدیم و هشت و ربع راه افتادیم و یه ربع به نه اونجا بودیم. بلیط رو گرفتیم و یه بسته ذرت و چیپس و نشستیم به فیلم دیدن.
به شدت!!! فیلم مزخرفی بود. با این که داستانش واقعی بود ولی من اصلن اصلن اصلن خوشم نیومد. بعد از فیلم اومدیم بیرون، امین گفت بریم رضا لقمه ؟ گفتم بریم. رفتیم دیدیم رضا لقمه توی خیابون سی تیر کلن بسته و رفته سمت غرب تهران، نزدیک میدون آریاشهر . گفتم اطلاع رسانی کنم که بقیه نرن این شعبه. دیگه اومدیم سمت خونه. امین گفت من گرسنه ام نیست ولی می دونم گرسنه ام می شه. از ساندویچی دم خونه یه چیز برگر خریدیم و یه سیب زمینی و یکم خوراکی. کرانچی و شکلات و اینطور چیزا. اومدیم خونه. من به جای شام یک عدد بستنی خریدم البته بستنی اش چوبی بود اینجا بستنی چوبی نداره.
گفتم که جدیدن سریال ارمغان تاریکی رو می بینیم. ارمغان تاریکی رو از وسطاش دیدیم و امین گفت دانلودش کن ببینیم. دانلود کردم و اومدم بزنم بقیه شو ببینیم دیدم فرمتش AVI هست و تلویزیون ما نشون نمی ده. برنامه های تبدیل هم همیشه مشکل دارن. دیگه حالمون گرفته شده بود و یه گیگ از اینترنت هم مصرف شده بود که یه فکری به ذهنم خطور کرد.
تبلت من، موقع ریختن فیلم، فیلم رو تبدیل می کنه به فرمتی که می تونه خودش نشون بده. یه فیلم داشتم که تلویزیون نشون نمی داد و رو تبلت خودش تبدیل کرد نشون داد. اونو ریختم روی فلش دیدم تلویزیون نشون می ده! پس کارم این شد. هی یه قسمت دانلود می کردم می ریختم رو تبلت که خودش تبدیل کنه، از اون جا هم روی فلش و می نشستیم می دیدیم. چندین قسمت دیدیم تا ساعت دو و خرده ای و خوابیدیم .
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده