خرید بک لینک


قرار بود برم دکتر. دکترم دوشنبه ها فقط توی بیمارستان هستش. امین گفت بارون میاد و ببین داداشت میاد دنبالت باهاش بری؟ باید قبلش جواب آزمایش غربالگری رو می گرفتم و برای دکتر می بردم. زنگ زدم داداشم گفت کار داره و کارش رو انجام بده میاد. منم منتظر شدم ببینم کی میرسه به من، با مامانم هم یکم بحثم شد پای تلفن و بهم گفت :"فک کردی فقط تو توی این دنیا داری بچه دار می شی؟ " منم از دستش عصبانی شدم. به داداشم زنگ زدم گفتم که کجایی؟یازده ظهر بود و ماشینش متروی دانشگاه شریف بود و خودش بازار. ینی باید میرفت ماشین رو برمیداشت میومد دنبال من می رفتیم سمت خیابون یخچال و دکتر منم تا دوازده و نیم بیشتر نبود. حرص خوردم و گفتم نمیرسی بیای بی خیال. اونم کلی معذرت خواهی کرد. منم برای این که فکر نکنم، یه سری ملافه داشتیم که می خواستم یه مدتی رو بالشی بدوزم باهاشون وقت نمی شد، بساط دوخت و دوز رو راه انداختم ولی هی حرص میخوردم از درون . حرف مامان، بی خیالی داداشه، بارون بدموقع و هوای گرفته، نگرانی از جواب غربالگری، همه شون مزید بر علت شد که زدم زیرگریه.

مگه گریه ام بند میومدش. حتی نمی دونستم چرا گریه می کنم. امین یکم دلداریم داد و گفت پاشو وقت بگیر که فردا بری مطب دکتر. گفتم الکی ویزیت باید بدم می مونم هفته ی بعد میرم پیشش. گفت هر طور خودت دوست داری.دیگه آرومتر شدم و خوابیدم.

بیدار شدم یکم بساط املت برای شام و تن ماهی برای فردای امین رو راه انداختم. امین که اومد، برام یه LOVE (+) و یه بادکنک قلبی هلیومی (+) خریده بود. من انتظار ولنتاین رو نداشتم چون خودم حوصله نداشتم و می دونستم که امین هم بخاطر فاطمیه این کارا رو نمی کنه. ولی دیده بود من حالم بده، برام اینا رو خریده بود. اومد و من کلی از دیدنشون ذوق کردم و شاممون رو خوردیم و سریالامونو دیدیم و خوابیدیم .

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صفحه بندی