امین بخاطر فاطمیه تعطیل بود. قرار بود بره انبارشون و کار کنه که کنسل شد. یکم موند پیشم و صبحانه خوردیم و گفت میره پیش داییش. منم چندوقتی بود که جارو نکرده بودم خونه رو، گفتم اون بره منم به کارام برسم. یکم اتاق رو جارو کردم و مبل رو کشیدم اونور که زیرشو جارو کنم دیدم چقدددددددددددددددر کرک جمع شده زیرش. زنگ زدم گفتم امین برگرد مبلا رو جابجا کنیم و من زیرشو جارو کنم. امین از پیش داییش برگشت. بعد جارو رو گرفت خودش شروع کرد جارو کردن که حتی روی مبلا رو هم جارو کشید. که یهو لوله ی جاروبرقی بریده شد و خدا رو شکر آخرای جارو کشیدن بودش ...
ناهارمون هم گزارش هفتگی بود. یه سری غذاها هست من تو هفته میلم نمی کشه بخورم. اونا رو آوردم با تخم مرغ خوردیم با امین . یکم دراز کشیدیم و امین 5 رفت بیرون سراغ مشتری.
من بهش اسمس دادم و یه سری میوه و اینا می خواستیم. چون با ماشین بود بهش گفتم بخره. سبزی کوکو هم خریده بود که اورد کوکوسبزی درست کردم و بقیه شو بسته بندی کردم و شام همون کوکوسبزی خوردیم. برای امین هم چیزی نموند برای فرداش ببره. دیگه شب وضعیت سفید دیدیم و ارمغان تاریکی و خوابیدیم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده