خرید بک لینک


سال مادر امین بود. صبح بیدار شدیم و امین یکم لازانیا خورد و من بیسکوییت خوردم و رفتیم بهشت زهرا. نشستیم و یاسین و چندتا سوره خوندیم و امین زنگ زد دید باباش اینا دارن می رسن، جمع کردیم اومدیم سمت خونه ی مامانم اینا.

توی راه تصادف شده بود و مردم هی وایمیسادن نگاه کنن ببینن چی شده - یه کامیون زده بود به یه پرایده و خودش چپ کرده بود - و کلی ترافیک شده بود. رسیدیم خونه ی مامانم و مامانم داشت از مهمونی دیشب حرف میزد که پشتشو کرد به امین و امینم ناراحت شد.

داداش بزرگه سر کار بود و کوچیکه هم رفته بود محل کار قبلیش سر بزنه و برگرده. دیگه داداشه اومد و ناهار خوردیم. ناهار از شام دیشب بود و امین طبق معمول دوست نداشت. گفت الویه خراب شده، ماکارونیش بی مزه است و کلن غذا نخورد. من شوهرمو می شناسم که غذا زیاد نمی خوره. بعد یکم حرف زدیم و داداش بزرگه اومد و در مورد خونه ی مامان حرف زدیم و من حرص خوردم که بابا زودتر تکلیف روشن کنید و مبلاتونو رد کنید و اونجا رو شلوغ نکنید آخرش به نتیجه نرسیدیم. من و امین نماز خوندیم راه افتادیم سمت هیئتی که دم خونه ی بابای امین بود.

اونجا که رسیدیم خواهرشوهرجان اومد استقبالم - امین خبر داده بود که من دارم میام - رفتم پیش زن پدر شوهرجان سلام کردم که اونور نشسته بود و سخنرانی و روضه و آخرش خواهر امین موند که با ما برگرده سمت خونه. با هم اومدیم خواهرشوهر رو رسوندیم - زن پدر امین با باباش با هم برگشتن- و خواهرشوهر بهمون حلوا داد و کیک خوشمزه که اومدیم خونه خوردیم.

رسیدیم خونه، امین لازانیا خورد ! و چون خیلی خسته شده بود، زود خوابیدیم .

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صفحه بندی