صبح امین داشت نماز می خوند که بهم گفت که میشه یه روز با هم صبحانه بخوریم؟ من گفتم نمازتو بخون باشه. یکم دراز کشیدم و بلند شدم. امین منصرف شده بود و می گفت بخواب مهم نیست من میرم مغازه یه چیزی می خورم ولی من گفتم نه بابا چرا مغازه؟ کتری رو جوش آوردم و خودم چای و پنیر و گردو خوردم و برای امین شیرنسکافه و نون پنیر گردو اوردم.
نشستیم تلویزیون روشن کردیم و دیدیم آی فیلم سریال مورد علاقه ی امین رو داره. سریال ارمغان تاریکی. من تا حالا ندیده بودم سریالشو. دیدیم قسمت اولشه. دیگه دیدیم و ساعت 8 شد و امین رفت سرکار.
چند روزی بود که امیرحسین می خواست بره سیمکارت هامونو عوض کنه و 4G بگیره. ولی باید قبل از کارش می رفت و هی همت نمی کرد زود بیدار شه. دیگه امروز رفت و سیمکارتا رو عوض کرد. بعدتر گفت چون سیمکارت من توی گوشی معمولی بوده، و قابلیت 4G نداشته ازش هفت تومن گرفتن.
بعد از رفتن امین چون خوابم نصفه مونده بود خوابیدم و بیدار شدم. نماز ظهر و عصر رو خوندم و یکم چرخیدم. مرغ رو توی مواد خوابوندم که جوجه درست کنیم شب. ناهار دو سه روزه خودمو متعهد می کنم بخورم. یکم سوپ جو از قبل داشتیم که خوردم و یه قسمت Pretty Little Liars دیدم و یکم ولو شدم که زندایی امین زنگ زد و تبریک گفت بابت نی نی چون دیروز به عمه اش گفته بودیم البته داییش می دونست و نمی دونم به زنداییش گفته بود یا نه. بعد یکم حرف زدیم و نماز مغرب عشا رو خوندم و اومدم اینا رو نوشتم. می خوام برم الان مایه ی لازانیا درست کنم که فردا برای اولین بار لازانیا بپزم.
امین هم زنگ زد که کارش طول کشیده و ممکنه دیرتر بیادش.
شاید وقت بشه روزایی که ننوشتم رو بنویسم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده