خرید بک لینک


برادر امین و خانواده اش رفته بودن مشهد. کلید خونه اش رو داده بود به امین که اگر چیزی شد، امین که خونه اش نزدیکه بره سر بزنه. ولی چی شده بود؟ کلید در ورودیشون توی دسته کلید مونده بود و امین مجبور بود بهشون برسونه.

صبح، قرار بود زنگ بزنن. ساعت چهار بود که داداشش زنگ زد. امین که خواب خواب بود. بیدارش کردم که پاشو داداشته. امین جواب داد و گفت که کلیدو میاره دم خونه ی داداشش. من هم که دیشبش خوابم نبرده بود، یکم کتاب صوتی گوش دادم تا امین برگرده. بعد دیدم که موبایلش زنگ می خوره. ینی موبایلشو جا گذاشته. این بود که جواب دادم وبه داداشش گفتم که راه افتاده و الان می رسه. اون بنده خدا هم معذرت خواهی کرد و گفت شما رو زابراه کردم. گفتم نه بابا من بیدار بودم. ولی می دونم که مثلن اگر این اتفاق برای زنش می افتاد، کلی جاری جان می گفت من خواب بودم و فلان. جاری جان کلن بلدن از کاه کوه بسازن و از همه انتظار داشته باشن. الانم غیبت کردم خدا منو ببخشه. دیگه تا امین بیاد و نماز بخونه و بخوابیم باز، من ساعت 6 و خرده ای خوابم برد. نتیجه اش این شد که یازده بیدار شدم. برای دانشگاه مجازی یه امتحان داشتم. ولی حال نداشتم که امتحان بدم. یکم گشتم و صبحانه خوردم و نماز خوندم ولی دیدم نمیشه. بالاخره ساعت 4 بود که نشستم سر امتحان و اول امتحان آسون رو دادم و بعد موقع اذان مغرب شد و نماز.

بعد از نماز از خواهر امین پرسیدم سوپ جو با رب رو چطوری بپزم که گفت توی زودپز و من هم زودپز رو راه انداختم. در کنارش هم قیمه ترکیه ای درست کردم. قیمه ترکیه ای، مثل قیمه ی خودمونه، جای گوشت مرغ داره جای لپه لوبیا سفید. قیمه ترکیه ای برای ناهار فردای امین بود. از دکتر باز براش رژیم گرفتم و می خوام سعی کنم تا عید باز یکم وزن کم کنه.

تا امین بیادش، من نیم ساعت وقت کم آوردم. امین نماز نخونده بود. برام یه شلوار خریده بود که با توجه به تغییر سایزم، با تعجب بسیار، اندازه ام بود! بعدش نماز خوند و منم شام رو اوردم و جمع و جور کردم. مثلن لباس پهن کرده بودم جلوی بخاری که همیشه تا قبل اومدنش جمع می کنم لباسا رو ولی نشده بود جمعشون کنم. بعد از شام هم ظرفا رو شستم - کلی ظرف کثیف شده بود - و خسته و کوفته اومدم بخوابم. شب، باز یه کتاب صوتی گوش دادم تا خوابم برد.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صفحه بندی