صبح امین بیدارم کرد. وقتی برخلاف میلم بیدار می شم و باید از رختخواب بیرون بیام سرم درد می گیره. لوس نیستم. ولی تجربه نشون داده که باید چند دقیقه ای غلت بزنم و کم کم بلند شم. اما امین طاقت نداشت. بلند شدم که صبحانه بخوریم. دیدم شیر تموم شده و امین ناراحت شده بود که چرا یه روز که من خونه ام و می تونیم با هم صبحانه بخوریم، حواست نبوده بگی شیر بخرم. گفتم من دیروز به تو گفتم راه افتادی زنگ بزن ولی وقتی زنگ زدم، تو سرکوچه بودی و من نگفتم شیر بخری. به هر حال شاکی شد و گفتم بیا املت درست کنیم. خودش گفت تو بشین من درست می کنم. گوجه رو ریز خرد کرد و املت پخت. من کلن تخم مرغ و املت رو سفت دوست دارم، امین آب دار. به هر حال اونجوری که دوست داشت درستش کرد. صبحانه خوردیم و قرار بود امین با داییش برن موهاشونو کوتاه کنن.
مشکل جدیدمون اینه که امین هیچ آرایشگری رو پیدا نمی کنه که موهاشو اونطوری که دوست داره بزنه. قرار گذاشته بود برن پیش آرایشگر داییش. این یکی هم اونطوری که می خواست از آب درنیومد. منم سردرد داشتم همچنان. امین غذا رو گرم کرد. از دو شب پیش، کشک بادمجون پخته بودم که چون دل امین درد می کرد، نخورده بود و موند که امروز بخوریم.
بعد هی به من می گفت کارتون اسکوبی دو رو دانلود کن. من می خواستم دانلود کنم می گفت سریالشو دانلود کن. سریالشو می خواستم دانلود کنم می گفت دوبله باشه ها... بیچاره ام کرد. بعد گفت تو مثل این که نمی خوای دانلودش کنی. بزار خودم دانلود میکنم . یه کارتونشو دانلود کرد با زبون اصلی. زیرنویسش رو خودم دانلود کردم و نشستیم موقع ناهار دیدیم. بعد اذان زد و نماز خوندیم.
این روزا سعی می کنم نماز اول وقت بخونم. یه حدیث شنیدم که خیلی روم تاثیر گذاشت. یه نفر که تازه مسلمون شده بوده از پیامبر (ص) می پرسه من که این همه مدت کار خوبی انجام ندادم می خوام ببینم افضل اعمال چیه که من رو برسونه به اونجایی که می خوام. پیامبر (ص) هم می فرمایند: نماز اول وقت. دیگه منم دیدم به بهانه های احمقانه هی نمازمو دیر می خونم، تصمیم گرفتم که نماز اول وقت بخونم. اینطوری که گاهی وقتی گوشیم داره اذان می گه وضو می گیرم و آخر اذان که می شه قامت می بندم. امین هنوز اینطوری نشده. بعد از نماز، به امین گفتم که یکم خرید دارم. می شه بریم هایپر استار؟ گفت بریم.
رفتیم هایپر استار میدون حر. مسیر یه ربعه رو یه ساعت و ربع تو ترافیک بودیم و نمی دونیم چرا انقدر شلوغ بود. طوری که تو مجتمع صبا هم تا پارکینگ طبقه ی چهارم پر بود !!! ما هم پارک کردیم و اول رفتیم ال سی وایکیکی. امین یه بافت بدون استین که قیمتش خوب بود انتخاب کرد و منم یه تی شرت بارداری (+) و یه دونه لباس آستین بلند برای عید. کل خریدمون شد 150 تومن. جالب این جا بود که می گفتیم که یه چند وقت سعی کنیم که هزینه ها رو کاهش بدیم
بعد رفتیم هایپر استار. چیز خاصی نمی خواستیم. من صبحانه فقط بیسکوییت و شیر از گلوم پایین میره. بیسکوییت و این طور چیزا خریدیم. ولی از بس چرخیده بودیم من آخرش موقع حساب کردن، حس کردم سرم داره گیج می ره. برای اولین بار، به امین گفتم که من میرم می شینم رو صندلی. یه دونه هم پف فیل خریده بودیم که برداشتم تا امین پول بقیه ی چیزا رو حساب کنه شروع کردم خوردن.
اومدیم خونه و شام نداشتیم. سینه ی مرغ دودی خریده بودیم که با گوجه و پنیر پیتزا درست کردیم و یه بسته مرغ هم خریده بودیم که امین استخوناشو گرفت و منم خردش کردم و بسته بندی کردم و تا بخوابیم ساعت باز هم شده بود یک نصفه شب !!!!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده