خرید بک لینک

صبح که بیدار شدیم، امین گفت ساناز، پاشو ببین چه برفیه :)

منم کلی ذوق مرگ بودم از بارش برف. آخه همه جای تهران عکس برف می ذارن، خونه ی ما بارونم نمیاد. انگار یه جای دیگه زندگی می کنیم. بعد هی می خندیدم که بیچاره دختردایی تو این برف باید بره اینور اونور و هی فکر می کردم عوضش فیلمای تو راهشون خوشگل می شه.

از صبح تو گیر و دار عروسی دختر دایی بودم. با این که سخته صبح زود از خواب بیدار شدم ساعت ده بیدار شدم. رفتم حموم و اصلاح. اومدم بیرون و یکم با مامان حرف زدم که گفت برق خونه ی مادربزرگه رفته و پکیج روشن نمی شه و شاید بیان اونجا حموم کنن و حاضر شن. نمازم رو خوندم و ساعت نزدیک یک بود که رفتم آرایشگاه.

بند داشتم + ابرو + براشینگ که همش یه ساعت و ربع طول کشید. ناهار هم از قبل داشتیم. برنج و گوشت. امین نزدیک ساعت 3 اومد و ناهار خورد و یکم خوابید. وقتی خوابید، منم شروع کردم حاضر شدن.

اول مسواک، بعد کرم، بعد آرایش، که هی خدا خدا می کردم خوب دربیاد. کرم روی صورتم نماسه، رژ لبم کج و کوله نشه، خط چشمم تا به تا نشه، که الحمدلله خدا هم همکاری کرد و همه چی خوب پیش رفت.

امین بیدار شد و دوش گرفت و بعد از شاید حدود یه سال، سبیلاشو زد. منم پیرهنش رو اتو کردم. اومد از حموم نماز خوندیم و حاضر شدیم بریم سمت سالن. منم هی بهش می گفتم خوشگل منی تو. آخه خیلی وقت بود که سبیل داشت لباش معلوم نبود. دلم تنگ شده بود برای این قیافه اش !!!

توی راه، سر پیچ ورودی اتوبان، یه ماشینی کشید سمت ما و قرار شد بریم اونورتر وایسیم ببینیم چی شده. من هی می پرسیدم چی شده؟ که امین عصبانی شد و گفت حالا یکم دیر برسیم عروسی دخترداییت چیزی نمی شه. منم ساکت شدم.

رسیدیم به سالن. زنداییم و دخترداییم هم تازه رسیده بودن. منم لباسامو عوض کردم، زنداییم رفت مامانمو صدا کرد و مامانم اومد کمکم کنه مثلن. هر سه ثانیه یه بار می گفت: موهاتو باز کن. حالا فکر کنید من دارم شلوارمو می کشم پایین دامن بپوشم :) می خواستم بگم مامان جان شما برو من میام. بعد هم داماد اومد و من همچنان تو اتاق پرو موندم تا بره. داماد که رفت من رفتم توی سالن.

سلام علیک و اینا. دوست دختردایی - عروس- ازشون عکس می گرفت و من یه بار باهاشون با هیئت رفته بودم مشهد. تا منو دید گفت تبریک میگم نی نی داری :) من این شکلی کی به تو گفت؟ گفت دختردایی. گفتم باشه ممنون. - این جا یه توضیح داره که شاید توی پست بعدی بگم -

بعد رفتم پیش مامان اینا نشستم و این بار زن برادر زنداییم - یکی دیگه از زنداییام - منو دیده می گه تو بارداری؟ می گم چطور؟ معلوم که نیست. میگه من کسی رو از دور ببینم می فهمم چیه... خنده ام گرفته بود. مثلن دیدید این پیرزن هشتاد ساله ها که تا یکی رو می بینن می گن بار شیشه داری؟ مثلن ایشون هم انقدر تجربه اش زیاد شده که با 5 سال فاصله سنی از من، می تونه زن حامله رو از دور تشخیص بده.

از اون ور یکی دیگه از زنداییا می گه کشتمت که از اول مجلس نشستی. خبریه؟ میگم نه که مثلن بزن برقص بود من همش وسط بودم. آخه می دونید عروسیشون چطوری بود؟ آهنگ نذاشته بودن، ملت می زدن رو میز عروس می رقصید. فیلمبردار نداشتن ولی دخترداییم با همه عکس می گرفت. نوع جالبی بود عروسیشون. عروسی کسایی که مذهبی نیستن ولی مجبورن مذهبی عروسی بگیرن.

دیگه شام دادن که خیلی تعریف نداشت و ملت حمله کردن و منم خیلی نخوردم و امین زنگ زد که بریم خونه. منم آرایشمو پاک کردم و رفتم پایین - باورتون می شه اومدنی توی راه روبنده زده بودم؟ - یکم با داییا سلام علیک کردیم، و من و امین برگشتیم خونه مون. اما بقیه رفتن دنبال ماشین عروس و بعدش خونه ی مادربزرگ عروس برای بزن برقص.

حالا این وسط چقدر از دست مامانم حرص خوردم بماند. مثلن این که روسری شو تو اون هیر و ویر گم کرده !!! تازه موقع اومدن هم داداشه سوییچشو گم کرده بود و با تپ 30 اومده بودن. ما هم چون بنزین نداشتیم دنبال ماشین عروس نرفتیم، بعدشم که دیگه اهل بزن و برقص نبودیم اومدیم خونه و تا بخوابیم شد ساعت یک شب.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صفحه بندی