خرید بک لینک


صبح که بیدار شدم، امین دستش درد میکرد. یکم نازش کردم و لوسش کردم. چون توی هیئت کار کرده بود دستش درد گرفته بود. زنگ زد باباش که ببینه که می تونه نره، باباش گفت که خودش هم کمرش درد گرفته و ممکنه نره سرکار، دیگه امین مجبور شد بره، منم قبل از رفتنش یه سری لباسشویی ریختم و بعد کتابایی که از خونه ی مامان آورده بودیم رو مرتب کردم. یه سریش توی جعبه و پشت ماشین امینه ولی یه سریش توی کیسه بود که منم با همون کیسه گذاشتم بالای کمد اتاق. دیدم لباس کثیفا خیلی زیادن و باز یه سری دیگه ریختم و برای خودم ناهار درست کردم. ناهار مورد علاقه ی این روزا، سبزی پلو با کباب تابه ای. یکم کتاب صوتی گوش دادم و بعد از اذان مغرب شروع کردم به غذا درست کردن. مرغ و بادمجون. امین اومدش و شام خوردیم. بعد از شام نشستیم فیلم score رو که دیشب دانلود کرده بودیم، دیدیم. فیلم جالبی بود.


+خونه کوچیکه و بند لباسا رو توی سالن می ذارم. قبل از اومدن امین سعی می کنم جمعش کنم. منتها این بار چون لباسا زیاد بود، لباسا خشک نشده بود و مجبور شدیم با یه بند رخت در وسط خونه، شب رو بگذرونیم. قشنگ انگار بند رخت روی قلب من بودش. خدایا یه خونه ی بزرگتر به ما عطا کن. آمین.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی