صبح بیدار شدیم و من برای امین از غذاهای نذری یکیشو گرم کردم خورد. می دونستم که گرسنه شه و دیشبش کار زیاد کرده امروز گرسنه است. بعد دیگه کم کم حاضر شدیم که بریم خونه ی مامانم. من قبلش دلم حلیم معنوی می خواست، که توی پیروزیه، رفتیم تموم کرده بود - ساعت 12 بود- امین گفت خواستی یه روز زودتر میام برات می گیرم. خواستم بگم کی می شه که تو زود بیدار شی برام حلیم بگیری؟ ولی نگفتم ! بخاطر این که از پیروزی رفتیم مجبور شدیم از اتوبان امام علی (ع) بریم سمت خونه ی مامانم. توی راه در مورد مسائل مالی حرف زدیم. قرار شده بود این ماه، امین 1 میلیون بریزه توی حساب فرعی و خرجامونو کنترل کنیم ببینیم می تونیم با این پول ماهمونو تموم کنیم یا نه؟
بعد گفت که هر ماه یه خرجی هست. هر یه ماه درمیون گوشت می خریم ما. گفتم خب مگه گوشت چقدر می شه؟ گفت هر بار حدود 250 تومن !!! ینی من قشنگ دهنم باز مونده بود که با این وضع یه کارمند با حقوق 1 تومن چطوری می تونه زندگی کنه؟ بعد حرف شد که قرار شد توی خونه ای که هستیم یه سال دیگه بمونیم، مگر یه مورد خیلی خاص پیدا بشه و بخوایم خونه رو عوض کنیم . رسیدیم خونه ی مامان، داداش بزرگه سر کار بود و کوچیکه هم رفته بود به دوستش سر بزنه. با این که قبلش بهش زنگ زده بودیم که باباجان ما داریم میایم برگرد، نیومده بود خونه. یکم با مامان حرف زدیم و امین نمازشو خوند و رفت پایین سیگار بکشه. داداش کوچیکه اومد و ناهار خوردیم. لوبیا پلو و آش.
سر ناهار هم نشستیم به حرف زدن و بعد از ناهار مامان و داداش کوچیکه خوابیدن و امین هم روی مبل خوابیده بود که براش جا درست کردم اومد خوابید. مامان و داداش بزرگه که از سرکار رسیده بود ناهار خورده بود با داداش کوچیکه رفتن خواستگاری برای داداش بزرگه. داداش کوچیکه رفته بود برسوندشون. امین هم بیدار شد و زنگ زد خونه ی مادربزرگش که نزدیک خونه ی مامانم ایناست، دید باباش و خواهرش و بقیه اونجا دارن خونه تکونی می کنن گفت میرم سر می زنم بهشون. براشون غذای نذری آورده بود می خواست ببره بده. امینم رفت و من تنها موندم.
نشستم به گوش دادن کتاب صوتی "من پیش از تو" و همزمان فیلم score رو که امین گفته بود دانلود می کردم. داداش کوچیکه اومد لباس عوض کرد و رفت دنبال کارش. مامان اینا تازه برگشته بودن که داداش کوچیکه هم برگشت و امین هم همزمان باهاش اومد. نشستیم به حرف زدن در مورد خواستگاری که داداشه رفته و گویا خوشش اومده.
حرف شد و قرار شد احتمالا مامان خونه اش رو بفروشه و سهم داداشه رو بده و بره یه جای کوچیکتر بگیره که شاید اینطوری داداش بزرگه هم سر و سامون بگیره. تا خدا چی بخواد.
تو مدتی که تنها بودم تو خونه، یه سری کتاب و اینا بود توی اتاقم، که اونا رو جمع و جور کردم . بعد از شام - که همون لوبیا پلوی ظهر بود- کتابا رو گذاشتیم توی ماشین و راه افتادیم سمت خونه.
واااااااااااااااای. توی مسیرمون، توی اتوبان همت، ماشین جلوییمون کامل زده بود روی ترمز و امین ترمز گرفت. خدا رحم کرد که راننده ی پشتیمون فهمید و نزد به ما. واقعن خدا رحم کرد بهمون. اومدیم بالا و وسایل رو همینطوری ول کردیم و گرفتیم خوابیدیم .
+ امین یه سری سکه ی قدیمی از خونه ی مادربزرگش آورده بود که کلی حس نوستالژی داشت. من که خیلی ازشون خوشم اومدش. سکه ی دوتومنی و یه قرونی قدیمی . خیلی این کارای امین جالبه !
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده