خرید بک لینک

12 اسفند 95


صبح بعد از نماز صبح امین گفت من گرسنه مه. بیدار شدم براش تخم بلدرچین و تن ماهی درست کردم خورد. ساعت 8 بود که نشستیم به فیلم دیدن. یه فیلم بود به اسم متولد 65 که نسبتا جالب بود. اون فیلم که تموم شد، امین حاضر شد بره هیئت کمک کنه. از طرفی برادرش زنگ زد گفت که مجلس دارن و من رو ببره اونجا. برادرام رو هم دعوت کرد که به اونا هم زنگ زدیم گفتن میان. امین منو زودتر گذاشت خونه ی برادرش و خودش رفت کمک برای هیئتشون. دیگه مجلس شروع شده بود که برادرام هم اومدن. آخرای مجلس هم امین رسیدش. ناهار خوردیم و برگشتیم خونه. توی راه با برادرم در مورد خواستگاری که می خواست فرداش بره یکم حرف زدیم.

توی خونه، من دیگه ولو بودم از خستگی. یکم دراز کشیدم و بعد از غروب آفتاب با امین راه افتادیم بریم هیئت که دسته ی عزاداری داشت. این بار بدون ماشین و با تاکسی رفتیم. بابای امین و خواهرش هم با مترو اومده بودن. ساعت هشت و نیم رسیدیم هیئت و هیئتشون بخش خانما نداشت تو کوچه منتظر شدیم تا نزدیک ده، دسته راه افتاد. ازمون با شیر داغ پذیرایی کردن که شیر من ریخت روی چادرم . خدا رحم کرد شیرش داغ نبود. ینی گوشیم داشت می افتاد اومدم بگیرمش شیر برگشت روی چادرم. دیگه دسته راه افتاد. از خیابون آبشار توی هفده شهریور تا میدون شهدا یه ساعت و خرده ای طول کشید بریم. وسطاش هم بابای امین خسته شده بود و با خواهرش برگشته بودن. زن باباش اومده بود دنبالشون. دیگه بعد از تموم شدن مراسم، امین غذا گرفت برای خواهرش و باباش اینا و خودمون و اومدیم از میدون شهدا پیاده خونه. نشستیم در حال دیدن در پناه تو، شاممون رو خوردیم و خوابیدیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی