خرید بک لینک


ساعت ده و نیم وقت سونوگرافی داشتم. این بار آنومالی اسکن. راستش برام جالبه که چقدر یه بچه ی به دنیا نیومده دنگ و فنگ داره، چه برسه بچه ای که به دنیا بیادش ... البته گاهی به این فکر می کنم که یه غذا می خوایم درست کنیم سی بار باید سربزنیم همه چیزش به جا باشه، دیگه یه بچه که کل کار خلقتش رو خدا انجام داده و ما یه سری مراقبت باید انجام بدی رو براش این قدر غر می زنیم خب چیکار کنم. به نظرم خیلی دیگه همه چیز پیچیده شده. البته بعدتر خوندم که آنومالی اسکن برای اطمینان از سلامت جنین هست. اندازه ی استخوناشو میگیرن و کلیه ها و وضع اندام های داخلی شو چک می کنن و از این جور چیزا.

امین دیروزش مرخصی گرفته بود و تا دیروقت مونده بود که امروز بتونیم با هم بریم. گفت ساعت 8 بیدار شیم بریم، ولی من هر چی ساعت 8 بیدارش کردم بیدار نشد. ساعت 9 به زور بیدار شد و رفت دوش گرفت و راه افتادیم. ده اونجا بودیم. وقت گرفتیم. این بار هزینه ی سونوگرافی شد 140 تومن. توی نوبت نشستیم. قبل از اینکه راه بیفتیم سمت موسسه ی رویان، امین برام شیرکاکائو و کیک و بیسکوییت خوشمزه خریده بود. شیرکاکائو کیک رو توی راه خوردیم و بیسکوییت موند. یکم امین با خواهرش تلفنی حرف زد و بعد اومدیم بیرون از اونجا. دیدیم یه آقایی داره چیپس پیاز جعفری می خوره. هوس کردیم رفتیم خریدیم و توی ماشین خوردیم . امین بازی Criminal case جدید رو دانلود کرده بود که بازی کردیم و رفتیم ببینیم نوبتمون شده یا نه؟ نوبتمون نشده بود.

بازم دل من کباب شد. کلی خانمای سن بالا اومده بود که جنین هاشون کاشته شده بود و مردای نگران مسن که قرار بود بابا بشن. خدا به هر کسی که می خواد، بچه ی سالم و بدون مشکل بده ان شا الله ... خلاصه نوبتم شد و رفتم دراز کشیدم. خوبی این جا اینه که وقتی دکتر داره سونوگرافی می کنه، تو می تونی توی یه مانیتور که روی سقف چسبوندن بچه رو ببینی . دست و پای بچه رو نشونم داد. صورتشو . الهی قربونش برم . قلبش رو دیدم و صدای قلبش رو شنیدم. خیلی خیلی شگفت انگیز بود. تازه تکونم می خورد - هر چند تا الان هم چیزی حس نمی کنم همچنان- به خانمه گفتم میشه یه عکس اختصاصی برای باباش از صورتش بگیرید ببینه؟ گفت بله . بعد که تموم شد، دیدم یه عکس یدونه ای سونوگرافی داده بهم که اینم عکس باباش. خانمه خیلی باحوصله بود !!!!

اومدم بیرون. گفتن برو یه هزینه ی جداگونه بده که سی دی سونوگرافی رو بگیری. منم به امین گفتم و رفت 10 تومن داد و اومدیم دی وی دی نی نی رو هم گرفتیم و راه افتادیم. نزدیک اذان بود. امین زنگ زد خواهرش که بره اونجا نماز بخونه. من گفتم بریم نمازخونه ی موسسه، که گفت راحت نیست و با کمربند و اینا سختشه نماز بخونه. منم گفتم خوشم نمیاد که برم توی لابی خونه بشینم تو بری بالا. گفت خب تو رو می برم مسجد، خودم میرم خونه ی بابام نماز می خونم میام دنبالت. گفتم باشه. دم خونه ی باباش پارک کرد و پیاده شدیم که منو ببره مسجد، ولی دید حال نداره گفت بیا بریم بالا. رفتیم بالا. در زدیم خواهرش باز کرد و کلی تحویلمون گرفت.

سی دی نی نی رو نشونش دادیم و عکس اختصاصی و کلی قربون صدقه اش رفت عمه اش ، بعدم برامون شیرکاکائو و کیک شکلاتی اورد و ما نماز خوندیم. بنده خدا یکم استامبولی از دیشب داشت که برامون گرم کرد که امین نخورد. گفت شیرینی کیک زده زیر دلش. هی استرس داشت و منم شیک نشسته بودم استامبولی با سبزی خوردن می خوردم!!!

یهو دینگ دینگ... در زدن، زن بابای امین اومد مام خیلی عادی برخورد کردیم. البته داشتیم حاضر می شدیم که بریم. گفت قدم من سبک بود دارید میرید ؟ گفتیم نه قصد داشتیم بریم. دیگه ساعت دو و خرده ای بود اومدیم بیرون.

امین می خواست بره انبار . صدبار بهش گفتم زنگ بزن ببین که انبار کار هست یا نه؟ الکی نرو. زنگ نزد. منو متروی شریعتی پیاده کرد و منم رفتم سوار شدم تا دروازه دولت. چقدر هم شلوغ بود مترو !!! ساعت شلوغی نبودش نمی دونم چه خبر بود. بعدشم اومدم سوار شدم میدون شهدا پیاده شدم که امین زنگ زد. گفت من میدون شهدام! ای وای !!! نگو کار نبوده و اونم برگشته سمت خونه. فقط من باید یه لنگه پا تو مترو وایمیسادم. به حرفم گوش نمی ده همین می شه دیگه! اومدیم و ماشین رو سر خیابون پارک کردیم -توی خیابونمون طرحه- و خوابیدیم. بعد از نماز مغرب نزدیک ساعت 7 بیدار شدیم و امین رفت ماشین رو بیاره نماز خوندیم و حاضر شدیم بریم هیئت. البته امین خیلی خیلی دیر برگشت. چون وایساده بود با داییش حرف بزنه. داییش امشب عازم مشهد بودش. خلاصه راه افتادیم و رفتیم هیئت. این بار هیئت تو خونه ی یکی از اعضای هیئت تشکیل می شد که قسمت زنونه هم خونه ی طرف بود. وسط روضه، بلند گو رو قطع کردن نشستن به شام خوردن! خسته شده بودن خانما !!!

خلاصه هیئت تموم شد و برگشتیم سمت ماشین. امین زنگ زد داییش که بره دنبالشون ببردشون راه آهن ولی داییش گفت با باجناقش می ره . این شد ما هم برگشتیم خونه و یکم ولو شدیم و بعدش خوابیدیم .

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی