خرید بک لینک

10 اسفند 95


صبح بیدار شدم و یکم خونه رو جمع و جور کردم. سینه های مرغ رو که امین خریده بود پاک کردم و یه تیکه هاییش پوست داشت که پوستشو جدا کردم و بقیه رو تیکه تیکه کردم و یه مقدارش رو هم کنار گذاشتم که پیاز و ماست و سس بزنم بمونه شب جوجه کباب درست کنیم. بعد هم پوست مرغ و تیکه های چربیش رو ریختم تو کیسه بردم پایین که بدم گربه بخوره. چند تا کوچه رفتم پایین تر و یه گربه زیر ماشین پیدا کردم و دادم مرغا رو خورد و اومدم بالا.

عصری هم کار خاصی نداشتم. چون شام جوجه کباب بودش، باید وقتی امین میومد درستش می کردم. امین هم زنگ زد و گفت که با دوستش میان. منم گفتم بفرمایید. می خواستم خونه رو فردا جارو و گردگیری کنم که گفتم حالا بیکارم و مهمون هم داریم بزار کارا رو بکنم. تا دوستش بیاد، جارو و گردگیری کرده بودم و میوه شسته بودم و همه چی آماده بود. دوستش که اومد من رفتم توی اتاق و خودشون جوجه رو آماده کردن و خوردن و بعد شام من رو امین آورد توی اتاق.

من ناهار نخورده بودم و به شدت !!! گرسنه بودم. دیگه شام رو خوردم و امین هم دوستشو راهی کرد و اومد خوابیدیم.

وقتی دوستش این جا بود، یه فیلمی داشت پخش می کرد به اسم پرستاران، که سر یه تیکه اش انقدر امین خوشگل می خندید که من یادم نمی اومد آخرین بار کی اینطوری از ته دل خندیده. می خواستم بگم بیمار خنده های توام بیشتر بخند، خورشید آرزوی منی بیشتر بتاب ...

منم داشتم کتاب صوتی گوش می دادم. این شبا، درگیر کتاب صوتی من پیش از تو، اثر جوجو مویز هستم !!! خیلی خوبه. هر چند راویش عالی نیست، ولی کتابش کشش زیادی داره. فیلمش رو هم دارم. می خوام بعد از تموم شدن کتابش، ببینم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی