قرار بود که با امین بریم یه تئاتری که قبلن رزرو کرده بود. اسمش بود نمایش غبار. نمایش آیینی بود. من نمی دونستم که امین از کجا تئاتر رو پیدا کرده فقط می دونستم ساعت 9 تالار وحدت باید باشیم. امین یکم بعد از اذان گفت نمازت رو بخون که حاضر باشی بریم. گفتم باشه. اومدش و سینه ی مرغ خریده بود و میوه که گذاشتم توی یخچال. نمازم رو هم خوندم. خود امین هم نماز خوند. من یکم شیرگرم کردم که به جای شام بخورم. شام کم داشتیم. برای امین گوشت چرخ کرده و سیب زمینی از قبل مونده بود که گفتم با نون بخوره ولی نون نخورد و همه رو خالی خالی خورد. گاهی فکر می کنم با یه پسر بچه ی سه ساله طرفم. اما خب ... توی غذا امین واقعن انگار سه سالشه. اومدم شیر بخورم که داغ بود و وقت نمی شد. امین رفت پایین ماشین رو بیاره بیرون و منم یکم شیر خوردم و بقیه شو بردم پایین توی راه خوردم.
طبق پیش بینی گوگل مپ، یه ربعه رسیدیم به تالار وحدت. با این که کلی هم پشت چراغ قرمز موندیم. اونجا ماشین رو توی کوچه پس کوچه ها گذاشتیم و رفتیم خوراکی خریدیم. من بیوگلز و امین کرانچی. یدونه هم پاستیل خریدیم که مشترک بخوریم و آب معدنی. بعد هم نزدیک ساعت 9 در سالن رو باز کردن و رفتیم نشستیم. نمایش بدی نبود. هر چند سیاسی بود و من از نمایشای سیاسی خوشم نمیاد. بعدتر فهمیدم که گویا مجانی هم بوده . ینی امین می خواسته بلیط بخره و بعد فهمیده که مجانیه. یه قسمتاییش روضه ی حضرت زهرا (س) بود که بد نبود. بعد از نمایش هم برگشتیم خونه و امین دوست داشت فیلم ترمیناتور 2 ببینه که با هم دیدیم و ساعت 2 اینطورا بود که خوابیدیم.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل میرزاده