خرید بک لینک

صبح موقع نماز که بیدار شدم، یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم که ماکارونی درست کنم. بعد که امین رفت سرکار و منم یکم کانال رو نوشتم، لباسشویی رو روشن کردم و لباسها رو پهن کردم و شروع کردم به غذا پختن. امین دیر اومد. نزدیک ساعت 4 بود و من خیلی خیلی گرسنه بودم. حالا امین هم با لباس نشسته بود روی تخت و نمی خواست بیاد ناهار یکم لوسش کردم و اومد ناهار خوردیم. قبلش هم کلی منتظر شدیم ببینیم داداشش میاد پیشمون برای ناهار؟ چند روزی هست که خواهرش و باباش و زن باباش میرن خونه ی مادربزرگشونو ردیف کنن - مثل این که قراره پرستار شبانه روزی بگیرن و باید اتاق پرستار رو مرتب کنن - و برادر مجردش تنها می مونه. ولی داداشش گفت خسته است و نمیاد و یه راست میره خونه.

بعد از ناهار هم به امین گفتم حال داشتی منو ببر خیابون بهار رو ببینم، سردربیارم که برای سیسمونی باید چی بگیریم و چه شکلی بگیریم. امین گفت خیابون بهار گرونه. گفتم می دونم منتها حداقل می دونیم که گرونا چین، قیمتا چطوریه؟ گفت اگر بیدار نشدم فردا می برمت. گفتم باشه. نشون به اون نشون که تا ساعت 8 شب خوابید. بیدار شد و نماز خوند و گفت بریم یه فست فود که امروز افتتاحیه اش هست و نصف قیمته. گفتم باشه. اومدیم خیابون مطهری ولی عصر، فست فود کورنو برگر(+)

من ماشروم برگر سفارش دادم امین چیزبرگر. اول این که فست فودش خیلی جاش کوچیک بود. در حد سه تا میز. بعد روز افتتاحیه، روی میز همش یه جور سس کچاپ گذاشتن و یه سس تند. خب ... اینا بی سلیقگیه. سفارشمون دوتا سیب زمینی هم داشت که وقتی آوردن، اندازه ی یدونه سیب زمینی هم نبود. بعد برای چنگال سیب زمینی از این چنگالایی که توی مجالس ختم برای خرما می ذارن، از اونا گذاشته بود.

اما در کل برگرهاش خوشمزه بود و من دوست داشتم. البته به نظر امین کوچیک بود(+) . چون نصف قیمت بود، 25 تومن دادیم و اومدیم سمت خیابون بهار. چون دیروقت بود، تقریبا مغازه ها بسته بود. بعد من دیدم که لباس بچه ها، همش لباسای دخترونه است و توش تک و توک لباس بامزه ی پسرونه پیدا می شه. همونجا به امین گفتم چقدر کیف می ده یه پیرهن ست برای تو و امیرعلی بگیریم بپوشید. الان می فهمم که زن پسردایی برای چی دوست داره همش پسرش و شوهرش ست بپوشن. آخه خیلی نمکیه !!!!

دیگه اومدیم خونه. امین که سیر نشده بود، رفت برای صبحانه ی فردا شیر بخره، بیکن گوشت فرانسوی، کرانچی و تخم بلدرچین هم خرید. تخم بلدرچین رو دیده بود یه آقایی داره می خره و پرسیده بود برای چی خوبه؟ آقاهه گفته بود من برای بچه ام میخرم. امین هم دیده بود که امگا 3 و امگا 9 داره خریده بود آورده بود. اومد خونه، شروع کردیم به دیدن فیلم Concussion (ضربه مغزی) که ویل اسمیت بازی کرده بود و امین بیکن ها رو خورد و به منم چندتایی داد خوردم. وسطای فیلم دیدم ساعت 2 هست و من دارم می میرم از خستگی. گفتم بیا بریم بخوابیم. دیگه همون موقعا بود که اومدیم توی تخت.


برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی