آدم وقتی توی یه شرایطی هست، شاید به عمق فاجعه پی نبره، ولی وقتی از اون شرایط اومد بیرون، بگه ینی این من بودم که این شرایط رو تحمل می کردم؟ مثل کسی که زندانه و تحمل می کنه ولی وقتی اومد بیرون حاضر نیست یک ثانیه به اون جا برگرده ... این رو یه گوشه ی ذهنتون داشته باشید تا بقیه شو بگم.
یه زمانی بود که من با باران، دوست صمیمی بودیم. رفیق گرمابه و گلستان. در حدی که من شب پیشش می موندم و اونم وقتی که سوسک می دید، زنگ می زد که من برم براش بکٌشم . خیلی هم با همدیگه اوکی بودیم ... تا این که من با امین اوکی شدیم و تصمیم گرفتیم باهاش رفت و آمد نکنیم به چند دلیل.
یکی این که به شدت انرژی منفی می ده توی زندگی . و برای هر چیزی بدترین راه حل رو در نظر می گیره . یه مدتی بود که من مشکل مالی داشتم . باران با باباش لج داره . می گفت برو از بابات شکایت کن، ازش خرجی بگیر. می گفتم باباجان، مگه چقدر اینطوری هر ماه بهم می دن؟ میگفت دوزار. بهتر از الانه ... کلن این شکلیه ...
در مورد امین کلی حرف بد زده بود . که شکاکه، که برو بهش بگو اینطوری، باهاش تموم کن، مذهبیا اینطوری، مذهبیا اونطوری و کلی حرف که نه حوصله دارم و نه دوست دارم که یادم بیاد ... اینطوری شد که کم کم باهاش رفت و آمد نکردم، بعدترش انقدر از امین و خانواده اش بد گفت که دیگه بهش زنگ هم نزدم . چند وقت قبل بود که به امین گفتم که به باران نگفتم که ما اومدیم سر زندگیمون . گفت زشته . بفهمه ناراحت میشه . دیگه یه روز به یه بهانه ای بهش زنگ زدم ...
بهش که گفتم حرف یکی از فامیلاشونو پیش کشید و گفت که مشکل دارن. برای این که دختره همش می خواد پسره پیش خودش باشه و بعد از یه مدت به مشکل برخوردن و حتی نمی خوان همدیگه رو ببینن. میگفت کسایی که هی می چسبن به هم مریضن . فکر کنم منظورش من و امین بود که بقیه رو گذاشتیم کنار . که البته نذاشتیم، ولی کسایی که اذیتمون می کنن رو باهاشون رفت و آمد نمی کنیم .
بعد حرف جهیزیه شد و من گفتم که با انقدر تونستم جهیزیه بخرم، تو فکرم مردم چی می دن به دختراشون، که انقدر جهیزیه هایی که میگن گرون می شه. میگفت شما که توی عروسیتون داستان بود تونستی اینطوری بخری، بقیه ی مردم سه دست فقط آرکوپال می خرن. منم گفتم خوب منم سه دست خریدم . گفت نه. سه تا سه دست با گلای مختلف !!!! من از شما می پرسم؟ شما سه تا سه دست چینی خریدین؟
ینی فوری به روی ادم میاره که مثلن تو یه شکلی عروسی کردی که کسی از جهیزیه ات ایراد نگرفت . دروغ چرا؟ من هر چیزی برای جهیزیه خریدم، برای استفاده و دل خودم خریدم و کوچکترین چیزی رو نخریدم که برای پز دادن یا چشم و هم چشمی باشه . اون سه دست آرکوپالم رو هم باز نکردم تا الان ...
یا مثلن میگه بقیه دویست !!!! کیلو برنج میدن به دخترشون. آخه من از وقتی عقد کردیم تا الان که چهل و خرده ای روز شده ، 5 کیلو برنج خریدیم، که یه روزم مامانم اینا مهمونمون بودن، بازم مونده . دویست کیلو رو کجای این خونه ی 50 متریم بزارم؟ خب ادم لجش می گیره دیگه ...
یه کم که حرف زدیم به این نتیجه رسیدم که چه خوب شد که دیگه بهش زنگ نمی زدم ... فکر نکنم دیگه بهش زنگ بزنم ...
خواستم بگم گاهی، ادما که تنها میشن تقصیر خودشونه ... قبل از این ناراحت بودم که بارانو گذاشته بودم کنار . الان دوباره یادم افتاد که چقدر بهم انرژی منفی می داد .
برچسب: 28 شهریور 95,
نویسنده: ابوالفضل میرزاده