خرید بک لینک

2 اسفند 95


گفته بودم که دکترم دوشنبه ها بیمارستان هستش. منم آزمایش غربالگری رو دوازدهم بهمن داده بودم و جوابش هفته ی پیش آماده بود که آسمون یاری نکرد و مجبور شدم این هفته برم. از طرفی، توی تپ 30، امین سفر رایگان داشت و قرار شد با تپ 30 برم. گفتم که برادره این روزا که پروژه ای ندارن، با ماشین کار می کنه. هم خودش هم دوستاش. مهندسای مملکتمون رو ببین که به چه کاری افتادن. هر چند، کار کردن عار نیست. خدا پدر و مادر مدیرعامل تپ 30 و اسنپ رو هم بیامرزه که مردم یه شغل بی دردسر توی مواقع بیکاری دارن. القصه. به داداشه گفتیم بیا، سفر رایگان رو بدیم به تو منو ببر. داداشم ساعت 9 نزدیک خونه بود و سوار شدم. بعد هی تلاش کردیم، نمی شد که درخواستمو داداشه قبول کنه. دیگه راه افتادیم رفتیم سمت بیمارستان. قبلش هم من رفتم جواب آزمایشمو گرفتم.

توی بیمارستان، با تپ 30 امین وارد شدیم و بالاخره داداشه تونست درخواست رو قبول کنه. من رفتم پیش دکتر. منتها قوانین بیمارستان عوض شده، اول باید بری ماما ببیندت. رفتم پیش ماما که وزنمو گرفت و فشار و صدای قلب نی نی رو گوش کرد که گفت مثل ساعت می زنه. قربونش برم. نمی دونم چرا هنوز حس خاصی بهش ندارم انگار باورم نمیشه که داره میادش. چون هنوز نه تکون میخوره، نه زیاد اذیتم کرده. کاش همینطوری نجیب بمونه

بعد رفتم پیش دکتر که گفت غربالگری خوبه و مشکلی نداره. یادم بود که رفته بودم پیش دکتر توی مطبش، همکارش گفته بود که توی آزمایشام ویتامین D3ام خیلی کمه. به دکتر گفتم و نگاه کرد و بهم یه قرص داد که هفته ای یه دونه بخورم بعد از این. داروهای دیگه - فولیکوفر، کلسیم، آسپرین و مولتی ویتامین- رو هم تمدید کرد و یه سونوی آنومالی نوشت که باید بین هفته ی 18 تا 21 انجام بشه. دیگه اومدم بیرون و با داداشه یه شیرکاکائو کیک خریدیم و توی راه خوردیم . منم برای چهارشنبه 11 اسفند، از رویان، وقت سونوی آنومالی گرفتم. دیگه داداشه منو رسوند نزدیک خونه و گفت دسشویی دارم. گفتم خب بیا بریم خونه ی ما. اومد خونه مون.

خوب شد صبح که اومده بودم بیرون خونه رو یکم مرتب کرده بودم. چون دیشب توی نشیمن و کنار بخاری خوابیده بودیم و پتوها و بالشا رو برده بودم روی تخت و پشتی های مبل رو هم مرتب کرده بودم. خلاصه، داداشه وضو گرفت و نمازش رو هم خوند.

منم ناهار داشتم. سبزی پلو با کباب تابه ای. نمی دونم چرا این روزا خیلی میلم به برنج ساده نمی ره. برای همین سبزی پلو درست کرده بودم. براش گرم کردم و با ترشی و ماست گذاشتم خورد. گفت ماست خوردم یه چای هم بهم بده که براش درست کردم. میوه هم سیب و موز داشتیم که براش شستم دادم برد توی راه بخوره. این مدت که اومده بود نماز بخونه رو هم انتظار زده بود برای تپ 30 که کل پول سفر رایگانمونو بگیره. خلاصه داداشه رفت و منم حوصله نداشتم و یکم ولو شدم. شام مرغ درست کردم با رب زیاد - تازگی ها فهمیدم امین دوست داره این غذا رو - برای فردا ناهارش هم لوبیا پلو درست کردم.

مامان دیروز برام دلمه پخته بود و داده بود داداشه امروز برام بیاره که داداشه یادش رفته بود. برای همین، شب، بعد از شام گفتن که میان اینجا و دلمه ها رو هم میارن. مامان مریض بود و من حتی بهش دست ندادم. خب چیکار کنم، می ترسم خودم مریض شم بدون دارو بیچاره شم. بعدش که رفتن، من و امین هم نشستیم فیلم SE7EN رو دیدیم و شب نزدیک ساعت 2 بود که خوابیدیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی