خرید بک لینک


چند هفته ای بود که امین نرفته بود خونه شون سر بزنه. یا ما نبودیم، یا باباش اینا می رفتن یه جایی. بالاخره این هفته قرار شد صبح بره بهشون سر بزنه. کلی هم وسیله قنادی و شیرنی پزی برای خواهرش از دایی اش خریده بود که باید براش می برد. صبح ساعت نه اینطورا بود که رفت و منم خواب بودم. بیدار شدم دیدم که یادش رفته وسایلو برای خواهرش ببره.

قرار شده بود از دم خونه ی باباش اینا گوشت بخره و همون جا چرخ کنه بیاره برامون. چرخ گوشت ما کوچیکه و کلی طول می کشه. یکم حرف زدیم با هم و منم برای خودم سخنرانی گوش دادم. ناهار هم همون قرمه سبزی رو خوردم. امین طرفای ساعت 5 اومد. گوشتا رو جابجا کردم. خواهرش برام شیرینی نخودچی فرستاده بود با روکش شکلات. امین گفت که با خواهرش صحبت کرده و خواهرش گفته این هفته یا هفته ی بعد میاد خونه مون سر بزنه. حالا من استرس گرفته بودم که خونه مون تمیز نیست

یه قسمت از سریال ارمغان تاریکی رو دیدیم و نماز مغرب و عشا خوندیم. این هفته جمعه دایی امین دعوتمون کرده بود خونه شون. ما هم پیاده می خواستیم بریم خونه شون - خونه هامون توی یه خیابونه - رفتیم توی راه براشون شکلات خریدیم و بردیم.

خونه ی داییش دوخوابه است و خیلی خوشگله. زنداییش هم از من سه چهارماهی کوچیکتره و حسابی با سلیقه است. پیششون بودیم شام. پاگشامون کرده بودن منتها چون خونه شون کوچیک بود فقط ما بودیم و خودشون. بهمون کادو یه سری قاب عکس کریستال دادن که خیلی ناز بود. شام هم قیمه ی خیلی خوشمزه داشتن با مرغ که امین و من خیلی خوردیم .

برگشتیم خونه باز ارمغان تاریکی دیدیم. ولی امین حالش خوب نبود و دلش درد می کرد چون صبح صبحانه خونه ی باباش اینا قرمه سبزی با شیرکاکائو!!!! خورده بود دیگه تا شب حالش بد بود. شب چندین دین دین بار رفت دسشویی. برای این که توی اتاق نشیمن هوا گرمتره و برای دلش بهتره، شب رو اونجا خوابیدیم.

اینم از جمعه ای که گذشت.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی