خرید بک لینک


طبق معمول دوشنبه ها، می خواستم برم دکتر. صبح بیدار شدم برای نماز دیدم بارون میادش. به داداشه دیروز گفته بودم که می خوام برم دکتر و اگر می تونه بیاد دنبالم. داداشه ساعت 9 زنگ زد و گفت که خودشو میرسونه . امین گفت قبلش زنگ بزن بیمارستان ببین دکتر میادش یا نه؟ گفتم باشه. زنگ زدم و گفتن دکتر نیومده. به داداشه گفتم دکتر رفتن کنسله !

شانس ما که دیشب بخاری رو جمع کردیم امروز برفی شده بود! امین قبل رفتن کتری رو گذاشت روی گاز و منم بعدش صبحانه خوردم. یه خانمی حدود یه ماه پیش یه کار ترجمه داشت که وقتی قیمت رو بهش گفتم گفت نمی خواد. امروز پیام زده بود که می تونی ترجمه کنی یا نه؟ گفتم خبر می دم. بعد بهش گفتم که نمی تونم یه هفته ای 35 صفحه ترجمه کنم. هفته ی عادی بود می شد، ولی نه هفته ای که تولدم توش هست و هفته ی آخر ساله و می خوام خونه تکونی کنم. گفتم تا هر جا برسم انجام می دم. خب عزیز دلم شما که وقت داری، زودتر می فرستادی که کارت تموم بشه. خلاصه این که نم نم کار ترجمه ی خانمه رو انجام دادم.

این وسط با مامانم تلفنی حرف زدیم و قسمت جدید Walking dead رو دانلود کردم دیدم. ناهار هم که از قبل داشتیم. یکم هم شلغم درست کردم که هم خونه گرم بشه، هم پنی سیلین طبیعیه !!! حالا گذاشتم شلغمه سرد بشه بخورمش. احتمالا شب یکم املت درس کنم با تخم بلدرچین بخوریم و بعدترش یکم سبزی پلو که با تن ماهی بدم امین ببره سرکار.

بعدن نوشت: امین که اومد، میوه خریده بود. کلی توت فرنگی. گفته بودم توی این دوران عاشق توت فرنگیم؟ دیگه شام رو براش درست کردم. خودم قبلش شیر و بیسکوییت خورده بودم میل نداشتم. باید یکی از وعده هامو حذف کنم دارم اضافه وزن پیدا می کنم دیگه امین شام خورد و منم یکم شربت درست کرده بودم خوردم. گفت یه فیلم ترسناک دانلود کن. منم فیلم hills have eyes رو سرچ کردم ترسناکه، دانلود کردم دیدم. البته مسخره بود ولی دیگه تا آخرش که دیدیم، ساعت شده بود یک و نیم.

+به امین گفتم اگر سالنامه بهتون هدیه دادن برام بیار. گفت باشه می گم بچه ها برات بگیرن. گفتم نخری ها. کلن تصمیم گرفتم چیزای کاغذی کم بخرم. می دونم حس خوندن کتاب کاغذی با هیچی قابل مقایسه نیست ولی برید عضو کتابخونه بشید. می دونید برای هر سری کتاب چقدر درخت قطع می شه؟ من خودم یا کتاب صوتی گوش می دم، یا با تبلت کتاب می خونم. بعد از اینم تصمیم گرفتم دیگه چیزای کاغذی تا جای ممکن نخرم. برای این گفتم سالنامه ی هدیه، چون دیگه کار از کار گذشته، و چاپ شده، اما من می تونم یه چیزی رو که یکی دیگه می تونه بخره بزارم بخره ... حتی تصمیم گرفتم سالنامه های سال های قبل که خالیه رو استفاده کنم. بالاش تاریخ می زنم. باید به نی نی هم یاد بدم یه سری چیزا ارزشمندن. حتی اگر راه داشت، شیرایی که ظرفای پلاستیکی دارن رو نمی خریدم و مثل قدیم از این شیشه ایا می خریدم، ولی حیف که دیگه نیست و مصرف گرا شدیم. حالا داشتم می گفتم. به امین گفتم که سالنامه اگر دادن بهتون می خوام. بیار برام. امینم از بانک طرف حسابشون دوتا سالنامه گرفته بود که خیلی بانمکن. هر روزش یه قسمت کوچیک داره و تهش 80-90 برگ یادداشت بدون تاریخ. این شکلی می تونی هر وقت دلت خواست بنویسی . دوتا گرفته بود برام آوردش. دیگه این که سال جدید نیومده، سالنامه مون رسید. قطعشم خیلی بانمکه. کوچولوئه. شاید عکسشو بزارم.


+ جمعه که اومدم درو قفل کنم بریم خونه ی مامان، دیدم یه کبوتر نشسته دم در، دم آسانسور، خیلی آروم سوار آسانسور شدم و اصلن از جاش تکون نخورد. امروز هم که داشت بارون میومد، بعد از نماز، دوتا کبوتر بودن که هی با هم دیگه بغ بعو می کردن پشت پنجره. ترسیدم پنجره رو باز کنم چیزی براشون بریزم بخورن، فرار کنن زیر بارون خیس شن! خلاصه این روزا خیلی با پرنده ها عجین شدم انگار ...

+گاهی یه چیزایی توی دلم حس می کنم که نمی دونم نی نیه که تکون می خوره یا چی؟ مثلن امروز دراز کشیده بودم احساس می کردم توی دلم داره نبض می زنه، ولی تپش قلب هم داشتم همزمان. دو سه روزی هم هست که دلم سفت شده. انگار یه سنگ قورت داده باشم و مونده باشه تو دلم. کم کم دارم حس میکنم بارداری رو . چطوره؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:23

صفحه بندی