خرید بک لینک


صبح بیدار شدم و کار خاصی نداشتم. امین دلش درد می کرد و لوسش کردم باز و رفت سرکار. خودم یکم تو خونه چرخیدم و یکم خاطراتمو نوشتم و بقیه ی فیلم من پیش از تو رو دیدم. ناهار هم از همون ناهار دیروز خوردم. بقیه اش هم موند برای فردا. تازه، عدس خیس کردم که سبزه ی عید بزارم. داشت خوابم می برد که خواهر شوهر زنگ زد. قبلش بهش پیام داده بودم و بهم زنگ زد. یکم حرف زدیم. می خواستم برای تولدم دعوتش کنم. گفت خبرشو می ده که دعوتمو قبول کرده یا نه؟

بعد از اذان یکم ول چرخیدم. امین ساعت 7 برگشت. نون بربری خریده بود و زودتر رسیده بود چون اینورا داشتن بار میاوردن خودشم نشسته بود پشت نیسان! و اومده بود. یکم دراز کشید و بازی کرد. منم شام می خواستم کباب تابه ای بزارم با سیب زمینی سرخ کرده (+). این بار سیب زمینی سرخ کرده رو قبلش 5 دقیقه نیم پز کردم و واقعن روغن کم مصرف شد.

با امین قبل از شام بازی کردیم، یهو امین بلند شد و بخاری رو جمع کرد. مبلا رو جابجا کرد و چقدر خونه باز شد. قلب من هم. فکر نمی کردم انقدر خونه بزرگ باشه. انقد حس خوبی داشت که نگو. تازه، یه هفته بود که میگفتم تراس رو هم جارو کنه که امشب جارو کرد برام! بعد شام خوردیم که بسیار چسبید. امین جان، دستور شربت دادن با شام بخوریم که از قبل شربت لیمو داشتیم آماده کردم خوردیم. بعد از شام هم به بازی گذشت و این بار ساعت یازده و نیم رفتیم بخوابیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:23

صفحه بندی