خرید بک لینک

الان اومدم صفحه ی وبلاگ رو باز کردم دیدم ای وای ! دو هفته است که ننوشتم. البته این روزها، دچار روزمرگی هم بودم ...

من تو خونه ی مامان اینا که بودم، تلویزیون نگاه نمی کردم . به چند دلیل. یکی این که از سریالای ترکیه ای کشدار که مامانم می بینه ، بدم میاد، دوم این که داداش بزرگه، یه ثانیه که پیام بازرگانی می شه از کانال یک می ره صد، دوباره میاد پایین می ره کانال یک. منم اعصاب ندارم هی کانال عوض شه. مثلن با دیدن سه ثانیه فیلم به تو چی میرسه؟ دیگه بیخیالش شده بودم و تو اتاقم سریال می دیدم.

اما از وقتی اومدم خونه ی خودمون، یه مشکلی پیش اومده. لپ تاپ امین، زیرنویس سریال رو پخش نمی کنه و منم هر کاری کردم، درست نشده. دوباره پاک کردم کا ام پلیر رو و ریختم، هرکاری کردم نشد که نشد. حالا شاید الهام بیاد پیشم برام درستش کنه . با تلویزیون هم که بخوام سریال ببینم، یه فرمت زیرنویس رو که حجمش زیاده پخش نمی کنه، برای همین دیگه سریال بینی رو گذاشتم کنار و به کتاب صوتی، و کتاب پی دی اف روی آوردم. گاهی سریال در برابر آینده رو می بینم و قصه های جزیره. در همین حد. ولی یه وقتایی که بیکاری، دقیقن تلویزیون هیچییییییییییییی نداره. دیگه خسته شده بودم و به امین گفتم ماهواره بخره . باورتون میشه؟ همه تصوری که از امین دارن، یه آدم بسیار مذهبیه که خیلی کارا رو نمیکنه، کراوات نمیزنه ، صورتشو تیغ نمیزنه، اسم ماهواره رو نمیشه جلوش آورد، آهنگ گوش نمی ده یا هر چی ... اما امین اصلن اینطوری نیست. برادرش هست، ولی امین نه . توی حرف زدنامون، فهمیدم که امین عقایدش خیلی خیلی خیلی با خانواده اش فرق می کنه . بگذریم . داشتم می گفتم. اینطوری شد که امین جان، برای بنده ماهواره خریدن. هر چند از ساعت 4 به بعد پارازیت داریم به جز شبکه های جم، اما بازم من عاشق این مستندای من و تو هستم. خیلی سرگرم کننده است .

بعدترش هم، هفته ی پیش، امین از باباش مرخصی گرفت و رفتیم ماه عسل. پنجشنبه عصر از خونه مون راه افتادیم با ماشین خودمون، شب توی یه هتل توی شاهرود موندیم و فرداش که می شد جمعه عصر، رسیدیم مشهد. سفر جاده ای رو دوست دارم. با این که راه تهران مشهد به شدت خسته کننده است، اما بازم خوب بود. توی راه، با تبلت، سریال پدرسالار برده بودم ببینیم :)

هتل مشهدمون که امین رزرو کرده بود بسیار عالی بود. اسمش بود هتل "سهند" توی خیابون امام رضای 2 که هم هتل خوبی بود و هم نزدیک بود ... ما که مشهد میریم، صرفن میریم زیارت و زیاد نمیریم گشت و گذار. فقط این بار رفتیم سمت احمدآباد که امین با یکی از مشتریاشون حرف بزنه و همین. بقیه اش به رفتن به حرم گذشت. دعای عرفه هم که حرم بودیم و بسیار شلوغ بود و ما هم زیر آفتاب بودیم . امین کمرش درد گرفت و برگشتیم . روز عید قربان هم رفتیم زیارت و حدود ساعت 11 و نیم دوباره راه افتادیم و ساعت 10 شب خونه بودیم . خوب بود .... اینم از ماه عسلمون بود که بسیار خوش گذشت . من همیشه از زیارت مشهد خوشم میاد، حتی اگر گشت و گذاری در کار نباشه ...

رسیدیم دوشنبه تهران و پنجشنبه مادربزرگم، ما رو دعوت کردش برای پاگشا که بنده خدا سنگ تموم گذاشته بودش ... راستی ... بعد از 40 روز، تازه 5 شنبه اوردن نصب کردن. خونه مون خیلی روشن شده . قبلش روزنامه چسبونده بودیم به پنجره ها !!!! خنده داره . از روزی که اومدیم سر خونه زندگیمون تا الان، حوله ی روشویی نداشتیم ... اونم تازه پنجشنبه خریدیم . دیگه جمعه هم که دیروز بود، امین با داییش باید یه چیزایی رو جابجا می کردن که صبح رفت سراغ اون کار و عصر هم رفتیم یه سری لوازم التحریر خوکشل خریدیم، و من کلی کیف کردم و اومدیم خونه و خواب ...

روزام بد نمی گذره. خودمو سرگرم می کنم و لذت هم میبرم . بیشترش کتابای صوتی سرگرمم می کنه، و این روزا هم که دارم کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده رو میخونم با تبلت . روز سه شنبه که از سفر اومده بودیم، امین رفت سوغاتی ها رو بده خونه ی باباش. من هم باهاش رفتم و نشستم تو لابی خونه شون، کتابی که گفتم رو خوندم . خوب بود و اصلن متوجه نشدم که امین یه ساعت و خرده ای اون بالا بود. فرداش هم موندم خونه و امین سوغاتی برادرشو برد خونه شون تا بچه های برادرشو ببینه ... منم نشستم فیلم دیدم تا بیادش ...

راستی کارتون دیدیم چندتا . هتل ترانسیلوانیای 2، ماجراهای تن تن، و Brave که من و امین ندیده بودیم ...

همین دیگه . کاش بشه بعد از این تند تند بنویسم :)


برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

صفحه بندی