خرید بک لینک

صبح امین می خواست ببره ماشین رو تعمیرگاه و باید ساعت 8 اونجا می بود. منم ساعت 7 بیدار شدم و براش صبحانه اماده کردم. چی؟ نون سنگک، شیرنسکافه و شکلات صبحانه. صبحانه رو که خورد فرستادمش سرکار و خودم خوابیدم. بیدار شدم، صبحانه خوردم، کم کم شروع کردم به کارا رو انجام دادن. شبکه ی نمایش هم یه فیلم نشون داد به اسم پدر خوب. آدام سندلر بازی میکرد و یه بچه ی بانمک تو فیلم بود که بخاطرش نشستم فیلم رو دیدم. وسط اون همه کار، فیلم دیدنم کم بود :) کلی وسیله بود که هنوز باز نشده بود و همه رو جمع و جور کردم . از اتاق می رفتم تو آشپزخونه و هی وسیله ها رو جابجا می کردم. وسایل خودم و امین رو چیدم توی کشوهای دراور و مرتب می کردم همه چیزو. اون قدر بدو بدو کردم که ساعت 4 ناهار خوردم. یکم باقالی پلو با گوشت و برنج ساده مونده بود از دیروز که گرم کردم و خوردم و بقیه اش هم موند برای فردا. این وسط هم هی مامان زنگ می زد بهم. فک کنم دلش برام تنگ شده بود - شده بود؟ - دیگه روتختی رو کشیده بودم و همه جا مثل دسته ی گل بود که امین زود اومد. من چراغا رو خاموش کرده بودم و آرامش می گرفتم که اومد. خرید کرده بود. کلی ادویه خریده بود و بعد گفت چشماتو ببند و برام یه عاااااااااااااالمه کادو خریده بود.

اول از همه یه برس برای سشوار، بعد عطر و کلییییییییییییییییییی لوازم آرایشای خوب . مثلن ده تا رژ لب با رنگای مختلف خریده بود. سایه ی ابرو :) من تو زندگیم سایه ی ابرو ندیده بودم تا حالا. اینم عکس لوازم آرایشم (+) . اسم عطرم هست

(la vie este belle)

به فرانسوی ینی زندگی زیباست. بوش خوب و موندگار و به قول امین لیدی طوره !!!!

بعد من رفتم حموم و اومدم که شام درست کنم. از صبح مرغ بیرون گذاشته بودم که خوراک درست کنم. امین کمک کرد، در حقیقت شام رو درست کرد. من پیاز خرد کردم، امین استخون مرغا رو گرفت. من سیب زمینی خرد کردم، امین پیازا رو سرخ کردش ، من سالاد درست کردم (+) ، امین مرغا رو سرخ کردش و پخت (+)، من سفره انداختم، امین سیب زمینی ها رو سرخ کرد :)(+)بعدش شام خوردیم و فیلم دیدیم. من داشتم ظرف می شستم که یه فیلمی تلویزیون پخش می کرد، یه فیلم درجه ی سه ی آمریکایی به اسم «گسل عظیم»دیدیم خیلی مسخره است و بی خیالش شدیم . عوضش دور همی دیدیم. همزمان هم یه پیرهن امین رو من نصفه اتو کردم - چون خواست بهم نشون بده چطوری اتو می کنن لباس رو، خودش بقیه رو اتو کرد - و بعدشم چادر منو اتو کرد و رفتیم خوابیدیم . این بود دومین روز زندگی مشترکمون !

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 14:23

صفحه بندی