
کلی باید ترجمه کنم حس ندارم ... مث موقعی شدم که امتحان دارم و هر کاری می کنم که درس نخونم. حتی ترک های جدیدی توی دیوار و سقف پیدا کردم ... الان دارم یه آهنگ که حامد بهداد خونده رو گوش می دم ... خداوندا به من حس کار عطا بفرما ... آخر هفته هم خونه تکو...
ادامه مطلب
بیست و هفتم اسفند 95 با این که جمعه بود وقت آرایشگاه گرفته بودم. روزی که با امین رفته بودیم برای سونوی آنومالی (فک کنم یازدهم اسفند بود) رفتم وقت گرفتم و گفت بیست و هفتم وقتمون بیشتر خالیه. می خوای؟ گفتم باشه. ندیدم که جمعه است. گفت از هفت صبح هستن ...
ادامه مطلب
صبح ساعت 7:30 بیدار شدم. قرار بود با امین بریم مترو و از اون جا من برم اکباتان و داداشه بیاد دنبالم. این هفته نتونسته بود طرح بگیره و نمی شد بیاد دم خونه دنبالم. من هی چرخیدم ولیامینخسته بود و بیدار نمی شد. هی ناز و نوز و عشوه و منت کشی تا بیدار شد...
ادامه مطلب
برادر امین و خانواده اش رفته بودن مشهد. کلید خونه اش رو داده بود بهامینکه اگر چیزی شد،امینکه خونه اش نزدیکه بره سر بزنه. ولی چی شده بود؟ کلید در ورودیشون توی دسته کلید مونده بود وامینمجبور بود بهشون برسونه. صبح، قرار بود زنگ بزنن. ساعت چهار بود که داداشش زنگ زد.امینکه خواب خواب بود. بیدارش کردم که پاشو داداشته.امینجواب داد و گفت که کلیدو میاره دم خونه ی داداشش. من هم که دیشبش خوابم نبرده بود، یکم کتاب صوتی گوش دادم تاامینبرگرده. بعد دیدم که موبایلش زنگ می خوره. ینی موبایلشو جا گذاشته. این بود که جواب دادم وبه داداشش گفتم که راه افتاده و الان می رسه. اون بنده خدا هم معذرت خواهی کرد و گفت شما رو زابراه کردم. گفتم نه بابا من بیدار بودم. ولی می دونم که مثلن اگر این اتفاق برای زنش می افتاد، کلی ...
ادامه مطلب
7 مهر قرار بود عصری مامانم بیاد خونه مون. منم شروع کردم به خونه تمیز کردن. جارو کردم، همه جا رو تی کشیدم و دستمال، حتی زیر کابینتا رو حسابی تمیز کردم. گاز رو تمیز کردم و دسشویی رو شستم، چوب لباسی رو مرتب کردم و لباسای اضافی رو برداشتم و ناهار هم سرپایی خوردم چون میل نداشتم. مامانم بعد از اذان مغرب رسید. یکم حرف زدیم. من مایه ی لوبیاپلو رو درست کردم، مامان نماز خوند و به حرف زدن گذشت تا امین اومد. امین خیلی خسته بود . شام خوردیم و من زنگ زدم با خواهر امین حرف زدم. آخه دیروزش برام شیرینی فرستاده بود و با برادرش رفته بودن مشهد، هم می خواستم برای شیرینی ها تشکر ...
ادامه مطلب
الان اومدم صفحه ی وبلاگ رو باز کردم دیدم ای وای ! دو هفته است که ننوشتم. البته این روزها، دچار روزمرگی هم بودم ... من تو خونه ی مامان اینا که بودم، تلویزیون نگاه نمی کردم . به چند دلیل. یکی این که از سریالای ترکیه ای کشدار که مامانم می بینه ، بدم میاد، دوم این که داداش بزرگه، یه ثانیه که پیام بازرگانی می شه از کانال یک می ره صد، دوباره میاد پایین می ره کانال یک. منم اعصاب ندارم هی کانال عوض شه. مثلن با دیدن سه ثانیه فیلم به تو چی میرسه؟ دیگه بیخیالش شده بودم و تو اتاقم سریال می دیدم. اما از وقتی اومدم خونه ی خودمون، یه مشکلی پیش اومده. لپ تاپ امین، زیرنویس سر...
ادامه مطلب