خرید بک لینک
کلی باید ترجمه کنم حس ندارم ... مث موقعی شدم که امتحان دارم و هر کاری می کنم که درس نخونم. حتی ترک های جدیدی توی دیوار و سقف پیدا کردم ... الان دارم یه آهنگ که حامد بهداد خونده رو گوش می دم ... خداوندا به من حس کار عطا بفرما ... آخر هفته هم خونه تکوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

امروز هجدهم اسفنده. امروز، روزیه که من و امین، 4 ساله شدیم ... وای ... وای از سالی که می خواست شروع بشه و من با بهترین مرد روی زمین آشنا شدم. برای همه سال داره تموم میشه، ولی من توی همین روزای پایانی سال کلی عاشقی کردم ... توی همین چند روز باقیمانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

امروز رفته بودم دکتر برای چکاپ قبل از سال جدید. دکتر جواب آنومالی اسکن رو دید و همه چی الحمدلله نرمال بود ... با این که صدای قلبشو شنیدم، باز باورم نمیشه که درون من یه زندگی جریان داره. دیروز تولدم بود ... امسال، اولین سالی بود که دونفر بودیم. باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

بیست و هفتم اسفند 95 با این که جمعه بود وقت آرایشگاه گرفته بودم. روزی که با امین رفته بودیم برای سونوی آنومالی (فک کنم یازدهم اسفند بود) رفتم وقت گرفتم و گفت بیست و هفتم وقتمون بیشتر خالیه. می خوای؟ گفتم باشه. ندیدم که جمعه است. گفت از هفت صبح هستن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

- زندگی اون قدر بالا پایین داره که یهو چشم روی هم می ذاری و می بینی از دختر بلاتکلیف پارسال که منتظر جواب عموی شوهرش بود که ببینه می تونه رضایت پدر شوهرشو جلب کنه، شدی مادر نصفه و نیمه ی امسال، که وقتی از پهلو غلت می زنه تا یکم طاقباز بخوابه تا کمرشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

صبح ساعت 7:30 بیدار شدم. قرار بود با امین بریم مترو و از اون جا من برم اکباتان و داداشه بیاد دنبالم. این هفته نتونسته بود طرح بگیره و نمی شد بیاد دم خونه دنبالم. من هی چرخیدم ولی امین خسته بود و بیدار نمی شد. هی ناز و نوز و عشوه و منت کشی تا بیدار شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

امین وقتی بیدار شدیم - حدود ده و نیم - گفت که میره خونه ی باباش . حتی برای صبحانه هم نموند. دیروز همش یکی دو ساعت دیده بودشون. برادر کوچیکه اش که سرباز بود و نتونسته بود بره کربلا، توی عید همش پاس بود و بعدش که مرخصی داشت رفت اصفهان - یه دلبر توی اصفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

دیشب یه پروژه ی عظیم ترجمه گرفتم که فکر کنم یه مدت زیادی درگیر باشم. یه مقاله ی 47 صفحه ای رو ازش شروع کردم که فکر کنم یکی دو هفته ای همین مقاله طول بکشه ... - نماز بخونم، برم گردن گوسفند رو اونطوری که گفتید بار بزارم ریز ریز تا شب بپزه و بیام سراغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

دیشب وقتی امین خواب بود اومدم با گوشیش بازی کنم، حوصله ام سر رفته بود. بعد مثل هر زنی کنجکاو شدم تلگرامشو چک کنم. رفتم توی گروه خانوادگیشون ببینم عکسایی که فرستادن چیه؟ بعد عکسا رو که دیدم با خودم فکر کردم که من عروس این خانواده ام، ولی کسی هنوز منو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

از صبح، امین رفته کمک برای اسباب کشی مامان اینا. من موندم خونه، چون دلم چندروزی هست درد می کنه. نمی دونم این دل درد برای اینه که نی نی داره رشد می کنه و برای خودش جا باز می کنه، یا برای اینه که دو سه روزه یه کم وسایل سنگین جابجا کردم - باید لباس هاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:41

صبح بیدار شدم و کار خاصی نداشتم. امین دلش درد می کرد و لوسش کردم باز و رفت سرکار. خودم یکم تو خونه چرخیدم و یکم خاطراتمو نوشتم و بقیه ی فیلم من پیش از تو رو دیدم. ناهار هم از همون ناهار دیروز خوردم. بقیه اش هم موند برای فردا. تازه، عدس خیس کردم که سبزه ی عید بزارم. داشت خوابم می برد که خواهر شوهر زنگ زد. قبلش بهش پیام داده بودم و بهم زنگ زد. یکم حرف زدیم. می خواستم برای تولدم دعوتش کنم. گفت خبرشو می ده که دعوتمو قبول کرده یا نه؟ بعد از اذان یکم ول چرخیدم. امین ساعت 7 برگشت. نون بربری خریده بود و زودتر رسیده بود چون اینورا داشتن بار میاوردن خودشم نشسته بود پشت نیسان! و اومده بود. یکم دراز کشید و بازی کرد. منم شام می خواستم کباب تابه ای بزارم با سیب زمینی سرخ کرده (+). این بار سیب زمینی سرخ کرده رو قبلش 5 دقیقه نیم پز کردم و واقعن روغن کم مصرف شد. با امین قبل از شام بازی کردیم، یهو امین بلند شد و بخاری رو جمع کرد. مبلا رو جابجا کرد و چقدر خونه باز شد. قلب من هم. فکر نمی کردم انقدر خونه بزرگ باشه. انقد حس خوبی داشت که نگو. تازه، یه هفته بود که میگفتم تراس رو هم جارو کنه که امشب جارو کردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:23

طبق معمول دوشنبه ها، می خواستم برم دکتر. صبح بیدار شدم برای نماز دیدم بارون میادش. به داداشه دیروز گفته بودم که می خوام برم دکتر و اگر می تونه بیاد دنبالم. داداشه ساعت 9 زنگ زد و گفت که خودشو میرسونه . امین گفت قبلش زنگ بزن بیمارستان ببین دکتر میادش یا نه؟ گفتم باشه. زنگ زدم و گفتن دکتر نیومده. به داداشه گفتم دکتر رفتن کنسله ! شانس ما که دیشب بخاری رو جمع کردیم امروز برفی شده بود! امین قبل رفتن کتری رو گذاشت روی گاز و منم بعدش صبحانه خوردم. یه خانمی حدود یه ماه پیش یه کار ترجمه داشت که وقتی قیمت رو بهش گفتم گفت نمی خواد. امروز پیام زده بود که می تونی ترجمه کنی یا نه؟ گفتم خبر می دم. بعد بهش گفتم که نمی تونم یه هفته ای 35 صفحه ترجمه کنم. هفته ی عادی بود می شد، ولی نه هفته ای که تولدم توش هست و هفته ی آخر ساله و می خوام خونه تکونی کنم. گفتم تا هر جا برسم انجام می دم. خب عزیز دلم شما که وقت داری، زودتر می فرستادی که کارت تموم بشه. خلاصه این که نم نم کار ترجمه ی خانمه رو انجام دادم. این وسط با مامانم تلفنی حرف زدیم و قسمت جدید Walking dead رو دانلود کردم دیدم. ناهار هم که از قبل داشتیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:23

چند هفته ای بود که امین نرفته بود خونه شون سر بزنه. یا ما نبودیم، یا باباش اینا می رفتن یه جایی. بالاخره این هفته قرار شد صبح بره بهشون سر بزنه. کلی هم وسیله قنادی و شیرنی پزی برای خواهرش از دایی اش خریده بود که باید براش می برد. صبح ساعت نه اینطورا بود که رفت و منم خواب بودم. بیدار شدم دیدم که یادش رفته وسایلو برای خواهرش ببره. قرار شده بود از دم خونه ی باباش اینا گوشت بخره و همون جا چرخ کنه بیاره برامون. چرخ گوشت ما کوچیکه و کلی طول می کشه. یکم حرف زدیم با هم و منم برای خودم سخنرانی گوش دادم. ناهار هم همون قرمه سبزی رو خوردم. امین طرفای ساعت 5 اومد. گوشتا رو جابجا کردم. خواهرش برام شیرینی نخودچی فرستاده بود با روکش شکلات. امین گفت که با خواهرش صحبت کرده و خواهرش گفته این هفته یا هفته ی بعد میاد خونه مون سر بزنه. حالا من استرس گرفته بودم که خونه مون تمیز نیست یه قسمت از سریال ارمغان تاریکی رو دیدیم و نماز مغرب و عشا خوندیم. این هفته جمعه دایی امین دعوتمون کرده بود خونه شون. ما هم پیاده می خواستیم بریم خونه شون - خونه هامون توی یه خیابونه - رفتیم توی راه براشون شکلات خریدیم و بردیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

چون خواهرشوهره گفته بود می خواد بیاد این جا یه سری تمیزکاری ها باید انجام می شد. البته اومدن خواهر امین بهانه است. خونه تکونی به هر حال باید انجام بشه. صبح به امین گفتن نردبان رو از تراس بیاره تا کابینتا رو تمیز کنم. طبقه ی بالایی کابینتا دستم نمیرسه و خیلی شلوغ بود. صبح کابینتا رو تمیز کردم و ناهار هم قرمه سبزی خوردم . خیلی خیر و برکت داشت قرمه سبزی. عصری هم شام درست نکردم که گزارش هفتگی بخوریم و در عوض کشوهای میز آرایش رو مرتب کردم و زیر گاز و یکی از کابینتا رو دستمال کشیدم. آخه کابینتا از زمین فاصله داره و زیرشون خیلی زود به زود کثیف می شه.گاز و هود رو هم حسااااااااااابی صبح تمیز کرده بودم. چندروزی بود هوس زیتون کرده بودم ولی جایی رو نمی شناختیم که زیتون خوب بفروشه. امین یه جایی رو نزدیک خونه ی باباش می شناخت که زیتونای خوبی داشت ولی اونجا که رفت دید کلن طرف مغازه اش رو جمع کرده. ما هر جا می ریم طرف مغازه اش رو جمع کرده. اون از رضا لقمه اینم از زیتون فروشی. دیگه امروز امین بعد از کار رفته بود برام دنبال زیتون. وقتی برگشت دست پر بود. زیتون، بستنی سنتی و بستنی شکلات تلخ، آب هویج ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

2 اسفند 95 گفته بودم که دکترم دوشنبه ها بیمارستان هستش. منم آزمایش غربالگری رو دوازدهم بهمن داده بودم و جوابش هفته ی پیش آماده بود که آسمون یاری نکرد و مجبور شدم این هفته برم. از طرفی، توی تپ 30، امین سفر رایگان داشت و قرار شد با تپ 30 برم. گفتم که برادره این روزا که پروژه ای ندارن، با ماشین کار می کنه. هم خودش هم دوستاش. مهندسای مملکتمون رو ببین که به چه کاری افتادن. هر چند، کار کردن عار نیست. خدا پدر و مادر مدیرعامل تپ 30 و اسنپ رو هم بیامرزه که مردم یه شغل بی دردسر توی مواقع بیکاری دارن. القصه. به داداشه گفتیم بیا، سفر رایگان رو بدیم به تو منو ببر. داداشم ساعت 9 نزدیک خونه بود و سوار شدم. بعد هی تلاش کردیم، نمی شد که درخواستمو داداشه قبول کنه. دیگه راه افتادیم رفتیم سمت بیمارستان. قبلش هم من رفتم جواب آزمایشمو گرفتم. توی بیمارستان، با تپ 30 امین وارد شدیم و بالاخره داداشه تونست درخواست رو قبول کنه. من رفتم پیش دکتر. منتها قوانین بیمارستان عوض شده، اول باید بری ماما ببیندت. رفتم پیش ماما که وزنمو گرفت و فشار و صدای قلب نی نی رو گوش کرد که گفت مثل ساعت می زنه. قربونش برم. نمی دونم چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صفحه بندی