17 اسفند 95
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
کلی باید ترجمه کنم حس ندارم ... مث موقعی شدم که امتحان دارم و هر کاری می کنم که درس نخونم. حتی ترک های جدیدی توی دیوار و سقف پیدا کردم ... الان دارم یه آهنگ که حامد بهداد خونده رو گوش می دم ... خداوندا به من حس کار عطا بفرما ... آخر هفته هم خونه تکو
18 اسفند 95
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
امروز هجدهم اسفنده. امروز، روزیه که من و امین، 4 ساله شدیم ... وای ... وای از سالی که می خواست شروع بشه و من با بهترین مرد روی زمین آشنا شدم. برای همه سال داره تموم میشه، ولی من توی همین روزای پایانی سال کلی عاشقی کردم ... توی همین چند روز باقیمان
23 اسفند 95
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
امروز رفته بودم دکتر برای چکاپ قبل از سال جدید. دکتر جواب آنومالی اسکن رو دید و همه چی الحمدلله نرمال بود ... با این که صدای قلبشو شنیدم، باز باورم نمیشه که درون من یه زندگی جریان داره. دیروز تولدم بود ... امسال، اولین سالی بود که دونفر بودیم. با
27 اسفند 95
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
بیست و هفتم اسفند 95 با این که جمعه بود وقت آرایشگاه گرفته بودم. روزی که با امین رفته بودیم برای سونوی آنومالی (فک کنم یازدهم اسفند بود) رفتم وقت گرفتم و گفت بیست و هفتم وقتمون بیشتر خالیه. می خوای؟ گفتم باشه. ندیدم که جمعه است. گفت از هفت صبح هستن
16 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
- زندگی اون قدر بالا پایین داره که یهو چشم روی هم می ذاری و می بینی از دختر بلاتکلیف پارسال که منتظر جواب عموی شوهرش بود که ببینه می تونه رضایت پدر شوهرشو جلب کنه، شدی مادر نصفه و نیمه ی امسال، که وقتی از پهلو غلت می زنه تا یکم طاقباز بخوابه تا کمرش
17 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
صبح ساعت 7:30 بیدار شدم. قرار بود با امین بریم مترو و از اون جا من برم اکباتان و داداشه بیاد دنبالم. این هفته نتونسته بود طرح بگیره و نمی شد بیاد دم خونه دنبالم. من هی چرخیدم ولی امین خسته بود و بیدار نمی شد. هی ناز و نوز و عشوه و منت کشی تا بیدار شد
18 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
امین وقتی بیدار شدیم - حدود ده و نیم - گفت که میره خونه ی باباش . حتی برای صبحانه هم نموند. دیروز همش یکی دو ساعت دیده بودشون. برادر کوچیکه اش که سرباز بود و نتونسته بود بره کربلا، توی عید همش پاس بود و بعدش که مرخصی داشت رفت اصفهان - یه دلبر توی اصف
21 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
دیشب یه پروژه ی عظیم ترجمه گرفتم که فکر کنم یه مدت زیادی درگیر باشم. یه مقاله ی 47 صفحه ای رو ازش شروع کردم که فکر کنم یکی دو هفته ای همین مقاله طول بکشه ... - نماز بخونم، برم گردن گوسفند رو اونطوری که گفتید بار بزارم ریز ریز تا شب بپزه و بیام سراغ
24 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
دیشب وقتی امین خواب بود اومدم با گوشیش بازی کنم، حوصله ام سر رفته بود. بعد مثل هر زنی کنجکاو شدم تلگرامشو چک کنم. رفتم توی گروه خانوادگیشون ببینم عکسایی که فرستادن چیه؟ بعد عکسا رو که دیدم با خودم فکر کردم که من عروس این خانواده ام، ولی کسی هنوز منو
25 فروردین 96
-
تاریخ: 1396/2/21 ساعت: 16:41
از صبح، امین رفته کمک برای اسباب کشی مامان اینا. من موندم خونه، چون دلم چندروزی هست درد می کنه. نمی دونم این دل درد برای اینه که نی نی داره رشد می کنه و برای خودش جا باز می کنه، یا برای اینه که دو سه روزه یه کم وسایل سنگین جابجا کردم - باید لباس هایی
15 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:23
صبح بیدار شدم و کار خاصی نداشتم. امین دلش درد می کرد و لوسش کردم باز و رفت سرکار. خودم یکم تو خونه چرخیدم و یکم خاطراتمو نوشتم و بقیه ی فیلم من پیش از تو رو دیدم. ناهار هم از همون ناهار دیروز خوردم. بقیه اش هم موند برای فردا. تازه، عدس خیس کردم که سبزه ی عید بزارم. داشت خوابم می برد که خواهر شوهر زن...
16 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:23
طبق معمول دوشنبه ها، می خواستم برم دکتر. صبح بیدار شدم برای نماز دیدم بارون میادش. به داداشه دیروز گفته بودم که می خوام برم دکتر و اگر می تونه بیاد دنبالم. داداشه ساعت 9 زنگ زد و گفت که خودشو میرسونه . امین گفت قبلش زنگ بزن بیمارستان ببین دکتر میادش یا نه؟ گفتم باشه. زنگ زدم و گفتن دکتر نیومده. به د...
29 بهمن 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
چند هفته ای بود که امین نرفته بود خونه شون سر بزنه. یا ما نبودیم، یا باباش اینا می رفتن یه جایی. بالاخره این هفته قرار شد صبح بره بهشون سر بزنه. کلی هم وسیله قنادی و شیرنی پزی برای خواهرش از دایی اش خریده بود که باید براش می برد. صبح ساعت نه اینطورا بود که رفت و منم خواب بودم. بیدار شدم دیدم که یادش...
30 بهمن 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
چون خواهرشوهره گفته بود می خواد بیاد این جا یه سری تمیزکاری ها باید انجام می شد. البته اومدن خواهر امین بهانه است. خونه تکونی به هر حال باید انجام بشه. صبح به امین گفتن نردبان رو از تراس بیاره تا کابینتا رو تمیز کنم. طبقه ی بالایی کابینتا دستم نمیرسه و خیلی شلوغ بود. صبح کابینتا رو تمیز کردم و ناهار...
2 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
2 اسفند 95 گفته بودم که دکترم دوشنبه ها بیمارستان هستش. منم آزمایش غربالگری رو دوازدهم بهمن داده بودم و جوابش هفته ی پیش آماده بود که آسمون یاری نکرد و مجبور شدم این هفته برم. از طرفی، توی تپ 30، امین سفر رایگان داشت و قرار شد با تپ 30 برم. گفتم که برادره این روزا که پروژه ای ندارن، با ماشین کار می ...
5 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
صبح موقع نماز که بیدار شدم، یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم که ماکارونی درست کنم. بعد که امین رفت سرکار و منم یکم کانال رو نوشتم، لباسشویی رو روشن کردم و لباسها رو پهن کردم و شروع کردم به غذا پختن. امین دیر اومد. نزدیک ساعت 4 بود و من خیلی خیلی گرسنه بودم. حالا امین هم با لباس نشسته بود روی تخت و...
9 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
قرار بود که با امین بریم یه تئاتری که قبلن رزرو کرده بود. اسمش بود نمایش غبار. نمایش آیینی بود. من نمی دونستم که امین از کجا تئاتر رو پیدا کرده فقط می دونستم ساعت 9 تالار وحدت باید باشیم. امین یکم بعد از اذان گفت نمازت رو بخون که حاضر باشی بریم. گفتم باشه. اومدش و سینه ی مرغ خریده بود و میوه که گذاش...
10 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
10 اسفند 95 صبح بیدار شدم و یکم خونه رو جمع و جور کردم. سینه های مرغ رو که امین خریده بود پاک کردم و یه تیکه هاییش پوست داشت که پوستشو جدا کردم و بقیه رو تیکه تیکه کردم و یه مقدارش رو هم کنار گذاشتم که پیاز و ماست و سس بزنم بمونه شب جوجه کباب درست کنیم. بعد هم پوست مرغ و تیکه های چربیش رو ریختم تو ک...
11 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
ساعت ده و نیم وقت سونوگرافی داشتم. این بار آنومالی اسکن. راستش برام جالبه که چقدر یه بچه ی به دنیا نیومده دنگ و فنگ داره، چه برسه بچه ای که به دنیا بیادش ... البته گاهی به این فکر می کنم که یه غذا می خوایم درست کنیم سی بار باید سربزنیم همه چیزش به جا باشه، دیگه یه بچه که کل کار خلقتش رو خدا انجام دا...
12 اسفند 95
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
12 اسفند 95 صبح بعد از نماز صبح امین گفت من گرسنه مه. بیدار شدم براش تخم بلدرچین و تن ماهی درست کردم خورد. ساعت 8 بود که نشستیم به فیلم دیدن. یه فیلم بود به اسم متولد 65 که نسبتا جالب بود. اون فیلم که تموم شد، امین حاضر شد بره هیئت کمک کنه. از طرفی برادرش زنگ زد گفت که مجلس دارن و من رو ببره اونجا. ...