13 اسفند 95 - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
صبح بیدار شدیم و من برای امین از غذاهای نذری یکیشو گرم کردم خورد. می دونستم که گرسنه شه و دیشبش کار زیاد کرده امروز گرسنه است. بعد دیگه کم کم حاضر شدیم که بریم خونه ی مامانم. من قبلش دلم حلیم معنوی می خواست، که توی پیروزیه، رفتیم تموم کرده بود - ساعت 12 بود- امین گفت خواستی یه روز زودتر میام برات می...
14 اسفند 95 - تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:42
صبح که بیدار شدم، امین دستش درد میکرد. یکم نازش کردم و لوسش کردم. چون توی هیئت کار کرده بود دستش درد گرفته بود. زنگ زد باباش که ببینه که می تونه نره، باباش گفت که خودش هم کمرش درد گرفته و ممکنه نره سرکار، دیگه امین مجبور شد بره، منم قبل از رفتنش یه سری لباسشویی ریختم و بعد کتابایی که از خونه ی مامان...
14 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
صبح که بیدار شدیم، امین گفت ساناز، پاشو ببین چه برفیه :) منم کلی ذوق مرگ بودم از بارش برف. آخه همه جای تهران عکس برف می ذارن، خونه ی ما بارونم نمیاد. انگار یه جای دیگه زندگی می کنیم. بعد هی می خندیدم که بیچاره دختردایی تو این برف باید بره اینور اونور و هی فکر می کردم عوضش فیلمای تو راهشون خوشگل می ش...
15 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
صبح امین بیدارم کرد. وقتی برخلاف میلم بیدار می شم و باید از رختخواب بیرون بیام سرم درد می گیره. لوس نیستم. ولی تجربه نشون داده که باید چند دقیقه ای غلت بزنم و کم کم بلند شم. اما امین طاقت نداشت. بلند شدم که صبحانه بخوریم. دیدم شیر تموم شده و امین ناراحت شده بود که چرا یه روز که من خونه ام و می تونیم...
17 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
برادر امین و خانواده اش رفته بودن مشهد. کلید خونه اش رو داده بود به امین که اگر چیزی شد، امین که خونه اش نزدیکه بره سر بزنه. ولی چی شده بود؟ کلید در ورودیشون توی دسته کلید مونده بود و امین مجبور بود بهشون برسونه. صبح، قرار بود زنگ بزنن. ساعت چهار بود که داداشش زنگ زد. امین که خواب خواب بود. بیدارش ک...
18 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
شبا خیلی سخت خوابم می بره و صبح ها هم سخت بیدار می شم. امین می خواست زودتر بیدار شه و سیمکارت هامون رو ببره بده 4G کنن ولی از بس خسته بود نتونست. نمی دونم چرا گاهی شب ها از روی تخت میره روی کاناپه می خوابه. فک کنم من همش بهش لگد می زنم بعد دیگه امین رفت و من باز خوابیدم تا ساعت 11 و نیم. بیدار شدم ص...
20 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
صبح امین داشت نماز می خوند که بهم گفت که میشه یه روز با هم صبحانه بخوریم؟ من گفتم نمازتو بخون باشه. یکم دراز کشیدم و بلند شدم. امین منصرف شده بود و می گفت بخواب مهم نیست من میرم مغازه یه چیزی می خورم ولی من گفتم نه بابا چرا مغازه؟ کتری رو جوش آوردم و خودم چای و پنیر و گردو خوردم و برای امین شیرنسکاف...
21 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
مامانم اون روز مهمونی داشت ولی ما تصمیم گرفته بودیم نریم. من از صبح بساط لازانیا رو راه انداختم و ظهر که امین اومد لازانیا آماده بودش. فقط یکم پنیرش کم بود و روش نشد پنیر بریزم ولی خوشمزه بود و امین خوشش اومد. نشستیم به دیدن فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" فیلم که تموم شد موقع نماز بود. بعد از نم...
22 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
سال مادر امین بود. صبح بیدار شدیم و امین یکم لازانیا خورد و من بیسکوییت خوردم و رفتیم بهشت زهرا. نشستیم و یاسین و چندتا سوره خوندیم و امین زنگ زد دید باباش اینا دارن می رسن، جمع کردیم اومدیم سمت خونه ی مامانم اینا. توی راه تصادف شده بود و مردم هی وایمیسادن نگاه کنن ببینن چی شده - یه کامیون زده بود ب...
23 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
امین بخاطر فاطمیه تعطیل بود. قرار بود بره انبارشون و کار کنه که کنسل شد. یکم موند پیشم و صبحانه خوردیم و گفت میره پیش داییش. منم چندوقتی بود که جارو نکرده بودم خونه رو، گفتم اون بره منم به کارام برسم. یکم اتاق رو جارو کردم و مبل رو کشیدم اونور که زیرشو جارو کنم دیدم چقدددددددددددددددر کرک جمع شده زی...
25 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
قرار بود برم دکتر. دکترم دوشنبه ها فقط توی بیمارستان هستش. امین گفت بارون میاد و ببین داداشت میاد دنبالت باهاش بری؟ باید قبلش جواب آزمایش غربالگری رو می گرفتم و برای دکتر می بردم. زنگ زدم داداشم گفت کار داره و کارش رو انجام بده میاد. منم منتظر شدم ببینم کی میرسه به من، با مامانم هم یکم بحثم شد پای ت...
28 بهمن 95 - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 17:42
پنجشنبه ها روز مهمونی ماست :) چون امین زود میادش و ناهار خوشمزه می خوریم. از دیشب دو بسته گوشت خورشتی گذاشته بودم بیرون که خورش قرمه سبزی بپزم. دیشبش هم لوبیا رو پخته بودم. لوبیا قرمز نداشتیم و لوبیا چیتی پزیده بودم. بله. ما این شکلی هستیم. از خواسته هامون کوتاه نمیایم . دیگه ساعت 11 اینطورا بود که ...
سفر ده روزه ی اربعین - تاریخ: 1395/9/9 ساعت: 3:50
آدم وقتی چند وقت نمی نویسه، انگار ننوشتن براش آسونتر از نوشتن می شه :) بعدم که میخواد بنویسه، نمی دونه تا کجا گفته و تا کجا نگفته ... خب ... تا جایی که یادم بیاد می نویسم ... پارسال، برادر کوچیکه - فکر کنم دیگه لازم نباشه بگم که من دوتا برادر دارم که هر دو ازم بزرگترن. منتها بین اینا، یکی از اون یکی...
5 آبان 95 - تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 17:05
الان پنجم آبانه. صبح امین باید ساعت 8 و نیم سرکار می بود، چون کارمند گرفتن و کلید دست امینه و نباید پشت در می موندن. من؟ مریض بودم و ولو بودم و سردرد داشتم / دارم. ساعت 5 برای نماز بیدارش کردم و خودم نماز خوندم و خوابیدم. بعد هی چشمم باز می شد و می دیدم امین داره بازی می کنه. می گفتم بخواب خسته ای ....
15 مهر 95 - تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 19:04
صبح بیدار شدم و برای امین تخم مرغ درست کردم . امین که رفت سرکار به تمیزکاری گذشت. ناهار داشتیم. خودم مرغ داشتم و امین هم از دیشب جوجه کباب داشت و کوکو. امین حدود ساعت 3 اومد و ناهار خورد و خوابیدیم. بیدار شدیم و کم کم حاضر شدیم بریم هیئت. یه پرچم هم امین خریده بود که زدیم دم تراس. این بار پیاده رفتی...
7 تا 10 مهر 95 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 12:59
7 مهر قرار بود عصری مامانم بیاد خونه مون. منم شروع کردم به خونه تمیز کردن. جارو کردم، همه جا رو تی کشیدم و دستمال، حتی زیر کابینتا رو حسابی تمیز کردم. گاز رو تمیز کردم و دسشویی رو شستم، چوب لباسی رو مرتب کردم و لباسای اضافی رو برداشتم و ناهار هم سرپایی خوردم چون میل نداشتم. مامانم بعد از اذان مغرب ر...
6 مهر 95 - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 21:23
صبح ساعت 8 بیدار شدم که آماده شم برم استخر. امین گفت بلند شدی برام صبحانه درست کنی؟ گفتم نه . میخوام برم استخر. پرروام نه؟ گفت فکر کردم بعد این همه مدت بلند شدی برام صبحانه بزاری . گفتم می دونی چی جالبه؟ این که یه چیزی که بر وفق مرادت نیست فوری اعتراض می کنی . گفت فوری؟ دو ماهه ازدواج کردیم ، مجموعا...
14 مرداد 95 - روز عقد - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 14:23
صبح ساعت هفت بیدار شدم. خونه شلوغ پلوغ، مادربزرگه و داداش کوچیکه خواب، من مضطرب. هی گفتم بابا پاشید مرتب کنید. مگه گوش می دادن؟ مادربزرگه فقط اتاق مامان رو که مرتب بود می دید می گفت اینجا که خیلی مرتبه :) منم حرص میخوردم بابا پاشو صبحانه بخور ! بدتر از اون داداش کوچیکه بود که قرار بود هشت و نیم بره ...
16 مرداد 95 - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 14:23
صبح امین می خواست ببره ماشین رو تعمیرگاه و باید ساعت 8 اونجا می بود. منم ساعت 7 بیدار شدم و براش صبحانه اماده کردم. چی؟ نون سنگک، شیرنسکافه و شکلات صبحانه. صبحانه رو که خورد فرستادمش سرکار و خودم خوابیدم. بیدار شدم، صبحانه خوردم، کم کم شروع کردم به کارا رو انجام دادن. شبکه ی نمایش هم یه فیلم نشون دا...
27 شهریور 95 - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 14:23
الان اومدم صفحه ی وبلاگ رو باز کردم دیدم ای وای ! دو هفته است که ننوشتم. البته این روزها، دچار روزمرگی هم بودم ... من تو خونه ی مامان اینا که بودم، تلویزیون نگاه نمی کردم . به چند دلیل. یکی این که از سریالای ترکیه ای کشدار که مامانم می بینه ، بدم میاد، دوم این که داداش بزرگه، یه ثانیه که پیام بازرگا...

برچسب‌های مرتبط

هزینه سفر ده روزه به ترکیه | هزینه سفر ده روزه به ایتالیا | تابلت 7 انش | تاب 7 | تابلت 7 بوصة | تانهال 7 | تاب 7 سامسونج | تابلت 7 بوصة سامسونج | تابلت 7 انش سامسونج | تالا 7